رضا رفت .... به قول اكبر سردوزامي يك نفر ديگر هم رفت! منظورش حسين نوش آذر بود؟ جاي غم هم دارد! مگر ما چند نفر رضا و حسين و اكبر داريم؟ چرا نميتوانيم در يك وجب لوح اينترنت كنارهم بنشينيم؟ در هر حال اكبر نويد داده بود كه كامران بزرگنيا آمده است. ياد شعرهاش افتادم كه در سالهاي اول انقلاب ناصر زراعتي از ايران برايم پست ميكرد. و چه عشقي ميكردم من با خواندشان! در هرحال من هم آمدهام تا شبهاي دراز غربت را با دفيقان و همراهان (يولداشلار) باشم. چنين است شبهاي غربت: يك كامپيوتر به وسعت تمام جهان، يك گربه (حالا پلنگ اكبر يا اينكي من ... فرقي نميكند!) و يك سينه سخن... چند روز پيش با رضا قاسمي صحبت ميكردم. عطاي وبلاگ را به لقايش بخشيده بود و ميگفت رفتني هستم. كه رفت! دل پري داشت از روزگار و برخي از هملاگان.... همان روز برايش اي ميلي زده بودم و از آمدنم گفته بودم. براي فتح باب همان يادداشت را اينجا ميآورم: رضا جان، امروز سخت بي حال بودم و اصلا دست و دلم به كار نمي رفت! (نه اينكه مثلا هرروز خيلي كار مي كنم!) شايد هم اندكي سرما خورده ام. بالاخره من هم صاحب وبلاگ شدم ولي جاي نوشتنم درد مي كند. من كه هرروز ده ها حرف و سخن داشتم از وقتي كه وبلاگي شده ام دستم به نوشتن نمي رود. شايد هم مي ترسم خودم را عريان كنم! با آنكه ما پيش از اينها خود را عريان كرده ايم. به قول آن عليه الرحمه هيچ كس بي دامني تر نيست اما ديگران مي پوشانند و ما به آفتاب افگنده ايم! اسم وبلاگم را يولداش (به معني رفيق و همراه و دوست و يار) گذاشته ام كه به تركي و فارسي خواهد بود شايد يك سوتيتر نگاه نگاهي زيرش يا دنباله اش بنويسم. خودت مي داني كه چه اندازه به فارسي عشق مي ورزم ولي موقعي كه مي بينم به اين زبان كه زبان دست كم يك سوم ملت ايران است چنين بي مهري مي شود و اين چنين مورد تحقيرش قرار مي دهند رگ تركي ام متورم مي شود! حال مثلا آقاي دكتر حبيبي هم شده است كارشناس زبان و اخيرا مطلب مفصلي پيرامون زبان پارسي نگاشته بود. ايضا آقاي ولايتي هم شده است كارشناس شعر و ادبيات كه ناگهان شهريار شاعر را به اوج رسانده (كه خود شايد در اوج هست بويژه در شعر تركي). در ايام آن مرحوم، سرهنگ ها بازنشسته كه مي شدند درويش و شاعر مي شدند و حالا سياستمداران بازنشسته ي ما كارشناس شعر و ادب مي شوند ... من با آذرفخر دوست هستم. شوهرش كامران نوزاد است كه او هم دوست خوبي است و در همين نيم ساعتي ما زندگي مي كنند. مطلب نيما را هم خواندم كه خيلي خوب بود و به ياد سفرنامه ي خودم افتادم. مطلب حسن زرهي را هم خواندم كه نويسنده و روزنامه نگار خوبيست و من هميشه از نوشته هاش خوشم مي آيد. ديگر اينكه همايون تو هم مرا به تهران و پاريس برد و آن شب هاي خوش و سرشار.... و البته به ياد آن نازنين دوست احمد رضوي. زخمهات را بزن هميشه! گرچه زخمه بزني زخمه نزني از زخم ها مي گويي و مي نويسي. (در زندگي زخم هايي است كه ...) خوب و خوش باش! مرتضي