Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Tuesday, January 15
رضا رفت .... به قول اكبر سردوزامي يك نفر ديگر هم رفت! منظورش حسين نوش آذر بود؟ جاي غم هم دارد! مگر ما چند نفر رضا و حسين و اكبر داريم؟ چرا نمي‏توانيم در يك وجب لوح اينترنت كنارهم بنشينيم؟ در هر حال اكبر نويد داده بود كه كامران بزرگ‏نيا آمده است. ياد شعرهاش افتادم كه در سال‏هاي اول انقلاب ناصر زراعتي از ايران برايم پست مي‏كرد. و چه عشقي مي‏كردم من با خواند‏شان! در هرحال من هم آمده‏ام تا شب‏هاي دراز غربت را با دفيقان و همراهان (يولداش‏لار) باشم. چنين است شب‏هاي غربت: يك كامپيوتر به وسعت تمام جهان، يك گربه (حالا پلنگ اكبر يا اينكي من ... فرقي نمي‏كند!) و يك سينه سخن...
چند روز پيش با رضا قاسمي صحبت مي‏كردم. عطاي وبلاگ را به لقايش بخشيده بود و مي‏گفت رفتني هستم. كه رفت! دل پري داشت از روزگار و برخي از هملاگان.... همان روز برايش اي ميلي زده بودم و از آمدنم گفته بودم. براي فتح باب همان يادداشت را اينجا مي‏آورم:
رضا جان،
امروز سخت بي حال بودم و اصلا دست و دلم به كار نمي رفت! (نه اينكه مثلا هرروز خيلي كار مي كنم!)
شايد هم اندكي سرما خورده ام.
بالاخره من هم صاحب وبلاگ شدم ولي جاي نوشتنم درد مي كند. من كه هرروز ده ها حرف و سخن داشتم از وقتي كه وبلاگي شده ام دستم به نوشتن نمي رود. شايد هم مي ترسم خودم را عريان كنم! با آنكه ما پيش از اينها خود را عريان كرده ايم. به قول آن عليه الرحمه هيچ كس بي دامني تر نيست اما ديگران مي پوشانند و ما به آفتاب افگنده ايم!
اسم وبلاگم را يولداش (به معني رفيق و همراه و دوست و يار) گذاشته ام كه به تركي و فارسي خواهد بود
شايد يك سوتيتر نگاه نگاهي زيرش يا دنباله اش بنويسم. خودت مي داني كه چه اندازه به فارسي عشق مي ورزم ولي موقعي كه مي بينم به اين زبان كه زبان دست كم يك سوم ملت ايران است چنين بي مهري مي شود و اين چنين مورد تحقيرش قرار مي دهند رگ تركي ام متورم مي شود! حال مثلا آقاي دكتر حبيبي هم شده است كارشناس زبان و اخيرا مطلب مفصلي پيرامون زبان پارسي نگاشته بود. ايضا آقاي ولايتي هم شده است كارشناس شعر و ادبيات كه ناگهان شهريار شاعر را به اوج رسانده (كه خود شايد در اوج هست بويژه در شعر تركي). در ايام آن مرحوم، سرهنگ ها بازنشسته كه مي شدند درويش و شاعر مي شدند و حالا سياستمداران بازنشسته ي ما كارشناس شعر و ادب مي شوند ...
من با آذرفخر دوست هستم. شوهرش كامران نوزاد است كه او هم دوست خوبي است و در همين نيم ساعتي ما زندگي مي كنند.
مطلب نيما را هم خواندم كه خيلي خوب بود و به ياد سفرنامه ي خودم افتادم.
مطلب حسن زرهي را هم خواندم كه نويسنده و روزنامه نگار خوبيست و من هميشه از نوشته هاش خوشم مي آيد.
ديگر اينكه همايون تو هم مرا به تهران و پاريس برد و آن شب هاي خوش و سرشار.... و البته به ياد آن نازنين دوست احمد رضوي. زخمه‏ات را بزن هميشه! گرچه زخمه بزني زخمه نزني از زخم ها مي گويي و مي نويسي. (در زندگي زخم هايي است كه ...)
خوب و خوش باش!
مرتضي

12:50 AM