از ره نرسيده چند نفر دوست پيدا كردم! وبلاگم را با دلتنگي ام براي رضا قاسمي آغازكردم و آنگاه ديدم كه هموطن ديگري (آكل و كاكل) نيز دلش براي الواح شيشهاي رضا تنگ شدهاست. اما دل من نه تنها براي الواح رضا تنگ شده بلكه براي خانهمان در شاهرود و پادگانمان در چهلدختر و تمام آن سربازان و گروهبانها و سركاراستوارها و افسران و سرهنگان نيز تنگ شدهاست! حتي براي تيمسار بهرامي كه حكم بازداشت مرا به خاطر يك شب سرمستي در باشگاه افسران صادركرد! اين آكل و كاكل مرا بدجوري نوستالژيك كرد! ياد شيراز هم افتادم كه در مركز پيادهاش خدمت وظيفه ميكردم و آخر هفتهها در پارك هتل ماجراها داشتم! با داشي هم همانجا آشنا شدم. داش آكل را نميگويم. احمد رضوي را ميگويم. آكل يا كاكل نوشتهاست كه دل مرد پيراهن زنانه نيست كه تنگ شود! اما من دلم براي يك پراهن زنانه هم تنگ ميشود كه در كوچه برلين تهران پشت ويترين آويزان بود! دل كه تنگ ميشود زن و مرد حاليش نميشود داداش! به قول داشي ـ منظورم داش آكل است ـ مرد كه غم داره، يه كوه درد داره! اين را بهروز وثوقي خيلي خوب ميداند. در همين چند قدمي شهري كه زندگي ميكنم زندگي ميكند و ما گاه دوره ميكنيم شب را و روز را هنوز را و هميشه را ... مرد كه غم داره .... گربه فقط يك مكمل است. مانند يك جرعه باده (نه به اين خوشخوراكي البته!!) يك شب درااااااااااااااااااااز غربت، يك لوح شيشهاي كامپيوتر در هجوم جنونآساي خاطرات ... اينجا فقط يك گربه است كه ميتواند مانند عزازيل مرشد و مارگريتا روي كي برد يا تخته كليد بجهد و خاطرات را مهار كند. سگ ولگرد هدايت و گربهي آندره مالرو و رخش رستم و اسب چوبك و موشهاي اشتاينبك و حشرهي كافكا و همه و همه مكمل يك تصويرند. تصوير تنهايي يك انسان. همين! ××× راستي هنوز چم و خم اين وبلاگ لامسب را ياد نگرفتهام. امروز بنا به خواهش من دوستان ايران امروز يك بغل نوشتهها مرا برايم روانه كردند كه در وبلاگم بگذارم. اما اين حسين درخشان كه ناگهان غيبش ميزند و ددري ميرود يا اين كه به كار گلاش ميچسبد، چگونه ميتوانم فريادرسي بيابم؟ بنابراين هنوز اول عشق است! اگر وبلاگهاي برگزيده و غيره ندارم بايد دوستان ببخشايندم!