Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Tuesday, January 22
سرانجام مطلب «نقد نامه مخملباف» را به پايان رساندم و حالا به صورت كامل در اختيار دوستان عزير قرار مي‌دهم. من همواره از تحسين‌گران كارهاي مخملباف بودم و اين مطلب را كه اندكي هم عصبي است، با اندوه مي‌نويسم. چون هميشه بر اين باور بودم كه مخملباف از مطلق‌گرايي اوليه‌اش فاصله گرفته‌است. اما در مقاله‌هاي اخيرش ديدم كه متاسفانه هنوز با آزادانديشي بسيار فاصله دارد! اي كاش اين بينش من اشتباه باشد!

معماي مخملباف


نگاهي به مخملباف و نوشته‏اش

«محاكمه چه‏گوارا در دادگاه گاندي، ديدگاه محسن مخملباف درباره‌ء طبيب صاحب بازيگر سفر قندهار »

(درج در makhmalbaf.com)



كساني كه به نام خدا آدم مي‌كشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت «اشتفان تسوايك»



دكتر غلامحسين ساعدي نويسنده بزرگ ميهن‏مان كه همان چند ماه نخست انقلاب، در پي نخستين كشتارهاي اوايل انقلاب و بويژه اعدام شكرالله پاك نژاد و سعيد سلطانپور، به پاريس به پناه آمده‏بود، در مقالات و سرمقاله‏هايي كه در الفبا مي‏نوشت بيش از همه به فرهنگ كشي و هنرزدايي جمهوري نوپاي اسلامي مي‏پرداخت و دلش خون بود از آن همه ظلم و جوري كه به هنر و فرهنگ كشور مي‏رفت! در آن دوران انقلابي دو سه چهره‌ي مشخص كار خراب كردن بناي هنر و فرهنگ و فلسفه‏ي ايران را برعهده داشتند كه بر خرابه‏هاي آن هنر و فرهنگ اسلامي را بنا كنند:



«بنايان كاخ هنر جمهوري اسلامي يا به اصطلاح «تئوريسين» هاي اين امر هميشه واجب، نه واجب كفائي، در تمام علو فنون و هنرها صاحب نظر هستند. از نظريات حاح ملاعلي كهريزكي و شيخ عباس قمي و سيد عبدالله كاشي گرفته تا نظريات لوكاچ و كروجه و هربرت ماركوزه ...از يك گوشه چهرهء عبوس عبدالكريم سروش ظاهر مي‌شد و از زاويهء ديگر كتاب‏هاي محسن مخملباف منشر مي‏گشت.... اين چنين بود كه خرپاهاي كاخ، در كوخ هنر جمهوري اسلامي كاشته و برافراشته مي شد. مخملباف به صراحت مي‌گويد: امروز ما خواه ناخواه مجبور به كارگيري هنر هستيم، اگر ما از اين سلاح موثر در جهت اهداف حقهء خود استفاده نكنيم ديگران آن را برعليه ما به كار خواهند گرفت. (ص 6 هنر اسلامي)

نظر مخملباف در مورد زيبايي: « زيبايي عبادت را زيبايي خداوند را، زيبايي مذهب را و حتي زيبايي آرايش مذهبي (از جمله ريش داشتن براي مردان)،يك ماركسيست نمي‌تواند به حساب بياورد.»

مخملباف كه نخستين مانيفست هنر اسلامي را صادر كرد در مورد داستان نويسي اين دستورالعمل را صادر كرده‌است:

1- متناسب بودن سوژه به جهان بيني اسلامي

2- خدا گرايي

مخملباف آن چنان در اين مسير پيش مي‌تازد كه حتي به زندان‌ها مي‌رود و براي زندانيان كلاس درس و غيره ترتيب مي‌دهد تا زندانيان از عقايد خود دست بردارند و متحول (توبه كنند؟) شوند. (خاطرات زندان، شهرنوش پارسي‌پور)
مخملباف در آن دوره از زندگي خود آن‏چنان از دگر نفرت داشت كه خود اعلام كرد حاضر نيست با فيلمسازان روشنفكري چون بيضايي و كيارستمي و مهرجويي حتي در لانگ شات ديده‎‏شود!
البته بعدها افسون هنر كار خود را كرد و مخملباف خود متحول شد و در صحنه هاي پاياني ناصرالدين شاه آكتور سينما به نوعي با اغلب اين سينماگران آشتي كرد. ريش و سپس سبيل را تراشيد و از مسايل صرفا مذهبي به مسايل عام انساني گرايش پيدا كرد و چند فيلم خوب و ماندني ساخت. اما در تمام فيلم‏هايي كه و من اغلب آنان را تحسين كردم و در موردشان نوشتم يك چيزي مرا آزار مي‌داد. سال‏ها گذشت تا من آن «چيز» آزاردهنده را كشف كردم. يعني همين چند روز پيش با خواندن مقاله‏ي مفصل‏شان پيرامون آقاي ديويد بلفيلد. در واقع اين كشف و شهود با خواندن مقاله‏ي «بودا از شرم فرو ريخت» آغازيد. وي در آن مقاله و نيز در بخش‏هاي بسياري در اين مقاله «منيت» مخملباف آن‏چنان غليظ بود كه خواننده را آزار مي‏داد. انگار كه از آسمان آبي افغانستان فقط يك نفر آن‏هم مخملباف فرود آمده است كه درد و رنج افغانان را فرياد بزند و به گوش جهانيان برساند. نكبت و توحش طالبان به سايه رانده‌شده و بيشتر تقصيرها و كوتاهي‏ها را به گردن جامعه‌جهاني و بويژه غربي‏ها انداخته‌شده است. درست مانند دايي‏جان ناپلئونيست‏هاي وطني دست انگليسيان را در همه‌ي امور مي‌بينند!
مخملباف بارها و بارها اذعان كرده كه پيش از او هيچ كس توجهي به افغانستان نكرده‌بود. من با يك نيم نگاه به سايت اينترنت دريافتم كه در دهه‌ي گذشته حدود بيست فيلم پيرامون افغانستان ساخته شده و خواننده مشهور پاواروتي نيز يك كنسرت بزرگ براي ياري به بچه‌هاي افغانستان ترتيب داده‌است.
تمام همّ مخملباف در نوشته‌هاي اخيرش اين‌است كه به يك وارستگي و خاكساري بزرگ انساني دست‌يافته‌است. اما حاصل كار جز آشفته‌حالي چيزي نيست. گاهي به غرب مي‌تازد و گاهي به شرق و البته بيشتر به غرب و جامعه‌ي مدني كه بزرگ‌ترين دستاوردش‌است. حتي به ژورناليست‌ها مي‌تازد. از خود مي‌پرسد:
«..... آيا ژورناليستي يافت مي‌شود كه قلمش به ترور شخصيتي آلوده نباشد؟! چرا ما در جهاني زندگي نمي‌كنيم كه مسببين بي‌سوادي 95 رد صد زنان افغان و 80 درصد محاكمه وند؟! چرا مسببين مرگ 5/2 ميليون و آوارگي 5/7 ميليون افغان محاكمه نمي‌شوند؟ .... آيا به خاطر آن نيست كه قاتلان اصلي حاكمان جهانند؟» آيا منظورش به روزنامه‌نويسان كيهان است يا جمهوري اسلامي؟ در اين مقاله گهگاهي به يك روزنامه صبح ايران و «فلان روزنامه وطني» اشاره شده‌است.
براي مخملباف تمام دنيا در فيلم سفر قندهار خلاصه مي‌شود. اگر واشينگتن تايمز مقاله‌اي عليه بازيگر متهم به قتل بنويسد فورا روزنامه‌اي فاشيستي و دست‌راستي تلقي مي‌شود؛ باربارا والترز و مجريان برنامه 20/20 هم هكذا. اگر كسي انتقادي كرد بفهمي نفهيمي يا از سازماني است كه به قول ايشان «...قاتلان تروريستي كه خودشان هزاران نفر را در ايران كشتند و به آمريكا پناهنده‌شدند و با چپ روي مسلحانه خويش، راست روي را به انقلاب مردم ايران تحميل كردند، آن‏ها به جاي آن كه در جستجوي قاتل در جلوي آينه بايستند در فيلم من به دنبال قاتلي كه شبيه آن‌ها نيست مي‌گردند.»
جل‌الخالق! جل‌الخالق!
بابا! قاتل (يعني همان ديويد بلفيلد) خودش در همان مصاحبه كذايي 20/20 به صراحت گفت كه من به خواسته‌ي مقاماتي در ايران طباطايي را كشتم. حتي مي‌گفت كه براي من كشتن طباطايي خيلي پيش‌پا افتاده بود. از آمران خواسته‌بود كه اجازه دهند كسي مثل كيسنجر را ترور كند! مخملباف بارها شيفتگي خود را به بازيگر نقش طبيب صاحب بيان كرده‌است:
«... در مدتي كه او نقش طبيب صاحب را بازي مي‌كرد من او را انساني والا يافتم و نه من كه همه گروه شيفته شخصيت و مرام او شدند...»
مخملباف مي‌نويسد كه «برادر 70 يا 80 ساله مقتول در آخر به فكر انتقام افتاده‌است و پس از بيست و اندي سال به جستجوي قاتل برادر آمده ..... » آقا در آمريكا كمتر كسي به فكر انتقام و قصاص مي‌افتد! دوران فيلم‌هاي قيصري وسترن سپري شده‌است. اجراي عدالت ربطي به انتقام ندارد. آرمانگرايي و درجه‌ي اعقتاد به مذهب و آيين در جوامع مدني در اجراي قانون تاثير نمي‌گذارد. قتل نفس، تجاوز به عنف، كودك آزاري و حتي حيوان آزاري جرايم و خلاف‌هايي هستند كه در اين جوامع تعريف روشن و مشخصي دارند.
آقاي مخملباف دست‌كم در دو مورد حقوق انساني بازيگرانش را زير پاگذاشته‌است. زندانيان زندان عادل‌آباد شيراز را عليرغم ميلشان به بازي گرفته‌است و نيز در فيلم اخيرش بطور آشكاري از انسانهاي بي‌پا و دست افغاني سوءاستفاده‌كرده‌است. هجوم انسان‌هاي بي‌چاره‏ي بي‌دست و پايي كه بنا به دستور مخملباف در پي پاهاي مصنوعي ـ كه با چتر نجات به زمين فرود مي‌آمدند ـ از آزاردهنده‌ترين و حتي شكنجه‌دهنده‌ترين صحنه‌هاي فيلم سفر قندهار است كه شب‌هاي متوالي خواب را در چشم ترم شكست!
در جايي در اين نامه نوشته است كه « ... من اگر به زندان‌هاي آمريكا راه پيدا كنم، دربارهء تمام قربانيان سيستم نژادپرست آمريكا نيز فيلم مي‌سازم. از تك تك قاتلان آمريكايي كه مقتول نظام آمريكايي هستند.»
اين‌ها شعارهاي نخ‌نماي بيست چندسال پيش ايران است. سيستم آمريكا نژادپرست نيست آقاي مخملباف! البته هستند كساني كه در اين كشور نژاد پرست‌اند ولي باور كنيد همين در ايران خودمان هم اين چنين نژادپرستاني وجود دارند. نه، برويد از همان افغانان بپرسيد! تازه براي فيلم ساختن از قربانيان بتعيض نژادي نيازي به فيلم ساختن در آمريكا نيست. بگمانم بيخ گوشتان همان‌ جا سوژه بسيار است! فقط اميدوارم كه رفتارتان با زندانيان مانند دوران فيلم « بايكوت» در زندان عادل‌آباد شيراز نباشد!
×××
مخملباف عزيز شانزده صفحه را سياه كرده‏است كه از يك قاتل و تروريست حمايت كند و او را به درجه‏ي چه‏گوارا و حتي بفهمي نفهمي گاندي برساند. بيچاره چه‏گوارا! بيچاره گاندي!
طبيب صاحب كاراكتر يا شخصيت فيلم سفر قندهار است كه گويا توسط شخصي به نام حسن تنتاهي بازي شده‌است. اف بي آي و خانواده علي‌اكبر طباطبايي بر اين باورند كه حسن تنتاهي همان ديويد بلفيلد است كه در سال 1980 علي اكبر طباطبايي را در بتسدا، حومه‌ي واشينگتن دي سي به قتل رسانده‌است. طباطبايي رييس بنيادي بود به نام بنياد آزادي ايران.
در فيلم سفر قندهار شخصيت طبيب صاحب اصلا زايد است و ربطي به سير داستان «نفس» ندارد. با اين همه مخملباف با دستاويز قرار دادن اين شخصيت توانسته‌است چند شات جالب معاينه اسلامي ـ طالباني را كه معاينه از پشت پرده و توسط آيينه است، در فيلم بگنجاند. (اين نوع معاينه گويا در ايران اسلامي هم قرار بود يا است، انجام بگيرد و چند نفر نماينده زن مجلس كه اكثرا از جبهه‏ي اصلاحات هم بودند اين طرح را به تصويب رسانيدند!)

مطلب از اين قرار است كه بيست و چند سال پيش (1357) يك ايراني به نام علي‏اكبر طباطبايي بنياد آزادي ايران را پي مي‏ريزد. طباطبايي از همان نخست شروع مي‏كند به فعاليت سياسي و با رسانه‏هاي صاحب‏نام آمريكايي و اروپايي چپ و راست مصاحبه مي‏كند. ليست مصاحبه‏هايش در مدت اندك فعاليت‏اش حيرت آور است. 176 مصاحبه و سخنراني در مدت حدود دو سال! محور فعاليت‏اش نقض حقوق بشر در ايران و ايجاد يك جامعه‌ي سكولار غير ديني است. البته اين نوع سخنان به مذاق خيلي‏ها خوش نمي‌آيد! بنابراين طباطبايي در 22 جولاي 1980 توسط يك آمريكايي سياهپوست نومسلمان به نام ديويد بلفيلد (بعدها داود صلاح‏الدين) كشته مي‏شود. كاشف به عمل مي‌آيد كه داود صلاح‌الدين درست فرداي روز قتل از طريق كانادا و سويس با يك پاسپورت جعلي الجزايري رهسپار كشور ايران شده‌است. در اين ماجرا نام دو نفر ايراني هم كه يكي فرش‌فروش معروفي است و ديگري فرستاده از ايران، سر زبان‌ها مي‌افتد. اين قتل شايد نخستين حلقه از سلسله قتل‏هايي بود كه بعدها به قتل‌هاي زنجيره‌اي مشهور گرديد. آمران و عاملان اين قتل‌ها چند سال تمام روشنفكران و كوشندگان سياسي ايران را در چنبر وحشت و دلهره اسير كردند. آقاي خاتمي شايد به درستي مهم‌ترين عملش را در طول رياست جمهوري‌اش افشاي اين قتل‌ها مي‌نامد. اما نكات تاريك در تاريكخانه‌ي اشباح قتل‌ها بسيار است و هنوز كه هنوز است گنجي و باقي براي نور انداختن به اين تاريكخانه بود كه در كنج زندان به‌سر مي‌برند. بگذريم!
برگرديم به داود صلاح‌الدين. اين آقا كه گويا براي اجراي اين قتل چهار هزار دلار دستخوش گرفته‌بود، تمام آرزويش اين بود كه طبيب بشود. البته اين آرزو هرگز در عمل جامه‌ي عمل نپوشيد ولي در فيلم سفر قندهار به كسوت طبيب در آمد و شد طبيب صاحب! با يك سال تحصيل در دانشگاه هاوارد (با هارواد اشتباه نشود!) واشينگتن دي سي. اين داود صلاح‌الدين آن‌چنان دل و دين از فيلمساز شهير ما ربوده كه آقاي مخملباف چند صفحه از نوشته‌اش را فقط به فضايل اخلاقي و انساني طبيب صاحب اختصاص داده و دوباره برگشته به دوران بي‌گناهي (نون و گلدون)! ايامي كه محسن چريك بود و مي‌خواست يك پاسبان را خلع سلاح بكند و ...
×××
بايد اذعان كنم كه نامه‏ي مفصل مخملباف در اين چند روزه بسيار آزارم داده‏است! حتي بيشتر از لهجه‏ي من درآوردي و مضحك پيرمرد گبه كه هه‏اش گبه خانوم گبه خانوم مي‌گفت!
در كتاب «وجدان بيدار» اشتفان تسوايك جمله نغزي خواندم كه اين روزها ـ به ويژه پس از فاجعه دهشتبار نيويورك ـ مدام در ذهنم تكرار مي‌شود: كساني كه به نام خدا آدم مي‌كشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت.
مخملباف در اين نامه، طباطبايي مقتول را بسادگي متهم كرده است كه «.... يكي از وابستگان فعال و برجسته ساواك» بوده، ولي در مورد ديويد بلفيلد گفته كه « ...هنوز هم همي‌دانم كه او قاتل است. چون كه هنوز دادگاه صالي جرم او را ثابت نكرده ...» در جاي ديگري او را «سرگشته راه حق» ناميده كه به ايران رفته تا خدا را پيدا كند! (خدا كه همه جا وجود دارد؟)، «به اندازه گاندي مومن بوده است اما مومن به مرام و مسلكي كه خشونت را مجاز مي‌شمرده‌است. پس عمل او در زمان انجام آن عمل، يك عمل مومنانه بوده‌است ...» و به اين ترتيب او را چون به عملش ايمان داشته و مقتول هم يك ساواكي بوده، در دادگاه خود تبرئه كرده‌است. سعيد امامي و هيتلر هم به عمل‏شان ايمان داشتند آقاي مخملباف! البته شكي نيست كه برخي از اعضاي ساواك دستشان به خون مردم ايران آلوده است و شكنجه‌گر هم بوده‌اند. من هم در چنگ ساواك بوده‌ام و كم شلاق نخورده‌ام! اما همين ساواك بخش‌هاي ديگري نيز داشته كه بسياري از كارمندان آن بخش‌ها هنوز هم در اطلاعات جمهوري اسلامي مشغول بكارند. كتاب «داوري» نوشته سرتيپ منوچهر هاشمي در اين راستا بسيار خواندني‌ است. بنابراين اگر اين طباطبايي ساواكي هم بوده آقاي داود صلاح الدين حق نداشت او را بكشد. به ويژه نه او را مي‌شناخت و نه به اصطلاح زير شكنجه‌اش زجر ديده‌است. حالا كه خوشبختانه آقاي مخملباف صاحب پول و پله فراواني شده است به راحتي مي‌تواند با گرفتن وكيل ساواكي‌هاي شكنجه‌گر را در آمريكا يا هر كجاي دنيا تحت پيگرد قضايي قرار دهد و آخر سر هم آنان را ببخشد كه زيباترين بخش‌هاي نامه‌اش هم پيرامون عفو و بخشش است.
عقايد و آراي مخملباف جاي تامل بسيار دارد ولي مخملباف يك چيز كم دارد كه نامش صداقت است و صداقت و صداقت!







12:47 AM