بهروز وثوقى, ديويد بلفيلد و .... ناصر ملك مطيعى چندى پيش در مجلس انسى بودم كه بهروز وثوقى و ناصر ملك مطيعى هم بودند. در همين اطراف سانفرانسيسكو. در حياط خانهء دوست. هوا عالى بود و آسمان آبى. در پيش رو چشم اندازى بود معركه از تاكستان هاى "سونوما كاونتى" با تپه ماهورهاى سبز سبز سبز. نسيمى از اقيانوس آرام مىآمد و ما را نوازش مىكرد. دو هنرمند خوب و محبوب و محجوب ميهن ما پهلوى هم نشسته بودند و دفتر ايام را ورق مىزدند. گاهى چشمان شان تر مىشد و قطره يا قطرات اشكى هم سر مىخوردند و از گونه هاشان سرازير مىشدند. از فردين و ظهورى و آرمان و سيامك ياسمى و على حاتمى مىگفتند. دفتر عمر من هم ورق مىخورد. مىديدم آن جوانك شهرستانى را كه از شهر بىسينماى سراب با يارى دوستان به تبريز مىرفت تا آخرين و تازه ترين فيلم هاى فارسى و هندى و گاه آمريكايى را تماشا كند و آنگاه كه به شهرستان كوچك و ملال آورش باز مىگشت تا داستان فيلم را تعريف كند. آن جوانك اغلب من بودم و يك بار هم كلك زدم و بعدها رودست خوردم. يعنى پولى را كه قرار بود براى سينما خرج كنم, خرج دو بطر آبجو مجيديه كرده بودم و از خودم داستانى را سرهم كرده بودم و براى دوستان سرمايه گذار با آب و تاب تعريف كرده بودم! اين شايد نخستين داستان, فيلم يا سناريويى بود كه خلق كرده بودم! يادم هست كه آن فيلم يك فيلم هندى بود و من كه سنگام را ديده بودم و بازگو كرده بودم آن فيلم را هم به سبك فيلم هاى هندى تعريف كرده بودم. فيلمى بود با شركت راج كاپور. بگمانم آقاى 420 بود. بعدها ديدمش. آن روزها بين ارونقى كرمانى و جواد فاضل و اميرعشيرى ماكسيم گوركى و گى دوموپاسان سرگردان بودم. هر چه بود روزگار خوشى بود! مىشد به راج كاپور كلك زد ولى محال بود كه ناصرخان را ناديده گذاشت. تازه من بر اين باور بودم كه شباهتى هم به ناصرخان دارم و حتى نامه اى برايش نوشته بودم كه جوابى هم گرفته بودم. مدت ها با آن نامه, كه يك نامهء تايپ شده بود براى دوستان پز مىدادم! حالا ناصرخان با آن موهاى يك دست سفيدش روبروى من نشسته بود و مى گفت كه پاسخ تمام نامه ها را مادرش مىداده. هرچه بود روزگار خوشى بود! بهروزخان و ناصرخان روبروى من نشسته بودند و دفتر ايام را ورق مىزدند. عينهو قيصر و فرمان! دو برادر مرد در برابر يك دنيا نامردمى و نامردى. هر دو زهر هجر چشيده ودرد عشق كشيده. عشق شان سينما بود و مردم. و حالا دور از معشوق دوره مىكردند ايام را و هميشه را و هنوز را. آنجا بود كه فهميدم زهرهجر يعنى چه. در تمام مدتى كه "معماى مخملباف" را مىنوشتم به ياد بهروزوثوقى و ناصر ملك مطيعى بودم. هر دو ممنوع الچهره و ممنوع الحرفه! و آنگاه آقاى حسن تنتناهى كه به احتمال قريب به يقين همان ديويد بلفيلد است با دست هاى آلوده به خون و قتل يك انسان, بازيگر فيلمى مىشود به نام سفرقندهار و از انسان و انسانيت و خدا سخن مىگويد و آقاى مخملباف شيفته اش مىشود و فيلم پرفروش مىشود و دنيا به به و چه چه مىزند و سينماى ايران جهانى مىشود و ... و دو انسان, بهروز وثوقى و ... ناصر ملك مطيعى, هم چنان در فراق عشق شان "سينما" اشك مىريزند و آقاى مخملباف كه از هردو در فيلم خوب "ناصرالدين شاه آكتور سينما" استفاده كرده يك كلمه در دفاع از هنرمندان ممنوع الچهره و ممنوع الحرفه و در مورد وثوقى ممنوع الورود كشورش نمىگويد و نمىنويسد ولى از يك متهم به قتل دفاع مىكند. انتخاب شغل و حرفه حق زندگى در زادگاه از ابتدايى حقوق انسان است.