من و هم خانه ام هم خانه ى من مردى است هشتاد و سه ساله. بىچاره خيلى پير شده و حواسش حسابى پرت! بيمار هم هست و تيمار هم مىخواهد. گاهى دچار نسيان مىشود. ديشب نيمه هاى شب بيدار شده بود و نام مرا ناگهان فراموش كرده بود. نامه ها و صورت حساب هاى مرا به هم ريخته بود تا بلكه نام مرا پيدا كند. روى آن پاكت ها فقط يك نام ديده بود: مرتضى نگاهى و نمىدانست اين نام از آن كيست. 10:41 PM