مورچه هاى مست ديشب مهمان داشتم. مهمانم از آن آمريكايىهايى بود كه مزه ى دهنشان را نمىفهمند. مثلا به جاى اينكه ودكا را خالص سربكشند با تونيك و غيره قاطى مىكنند! دوست من با آب پرتقال قاطى كرد. هم مزه ى ودكا را خراب كرد و هم مزه ى آب پرتقال ناب را كه مانند افشره ترش و عبوس نيست! ته گيلاس اش اندكى باقى مانده بود كه امروز صبح چشمم به جمال هزاران مورچه روشن شد كه از سر و كول گيلاس بالا مىرفتند و كژ مىشدند مژ مىشدند. دلم نيامد با پيف پاف به حسابشان برسم! گيلاس را برداشتم و مورچگان مست را به حال خود رها كردم و به ياد موريس مترلينگ كبير افتادم كه دل و دين از آخوند شهرما برده بود و مرتب مترلينگ مترلينگ مىكرد. در اثبات خدا! 12:40 AM