Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, January 20
من و مخملباف!

چند روزي است كه نوشته‌ي محسن مخملباف تحت عنوان «محاكمه چه‏گوارا در دادگاه گاندي، ديدگاه محسن مخملباف درباره‌ء طبيب صاحب بازيگر سفر قندهار » (درج در makhmalbaf.com) بدجوري مرا آزار مي‏دهد. كم مانده‏است كه مانند صادق هدايت يك جمله قصار صادر كنم: در زندگي اشخاص ايديولوژيكي ويروس‏هايي است كه گهگاهي عود مي‏كنند و مثل خوره روح و جسم را در انزوا مي‏خورند و مي‏تراشند...
اين مخملباف عزيز شانزده صفحه را سياه كرده‏است كه از يك قاتل تروريست حمايت كند و او را به درجه‏ي چه‏گوارا و حتي بفهمي نفهمي گاندي برساند. بيچاره چه‏گوارا! بيچاره گاندي!
طبيب صاحب كاراكتر يا شخصيت فيلم سفر قندهار است كه گويا توسط شخصي به نام حسن تنتاهي بازي شده‌است. اف بي آي و خانواده علي‌اكبر طباطبايي بر اين باورند كه حسن تنتاهي همان ديويد بلفيلد است كه در سال 1980 علي اكبر طباطبايي را در بتسدا، حومه‌ي واشينگتن دي سي به قتل رسانده‌است. طباطبايي رييس بنيادي بود به نام بنياد آزادي ايران.
در فيلم سفر قندهار شخصيت طبيب صاحب اصلا زايد است و ربطي به سير داستان «نفس» ندارد. با اين همه مخملباف با دستاويز قرار دادن اين شخصيت توانسته‌است چند شات جالب معاينه اسلامي ـ طالباني را كه معاينه از پشت پرده و توسط آيينه است، در فيلم بگنجاند. (اين نوع معاينه گويا در ايران اسلامي هم قرار بود يا است، انجام بگيرد و چند نفر نماينده زن مجلس كه اكثرا از جبهه‏ي اصلاحات هم بودند اين طرح را به تصويب رسانيدند!)
مطلب از اين قرار است كه بيست و چند سال پيش (1357) يك ايراني به نام علي‏اكبر طباطبايي بنياد آزادي ايران را پي مي‏ريزد. طباطبايي از همان نخست شروع مي‏كند به فعاليت سياسي و با رسانه‏هاي صاحب‏نام آمريكايي و اروپايي چپ و راست مصاحبه مي‏كند. ليست مصاحبه‏هايش در مدت اندك فعاليت‏اش حيرت آور است. 176 مصاحبه و سخنراني در مدت حدود دو سال! محور فعاليت‏اش نقض حقوق بشر در ايران و ايجاد يك جامعه‌ي سكولار غير ديني است. البته اين نوع سخنان به مذاق خيلي‏ها خوش نمي‌آيد! بنابراين طباطبايي در 22 جولاي 1980 توسط يك آمريكايي سياهپوست نومسلمان به نام ديويد بلفيلد (بعدها داود صلاح‏الدين) كشته مي‏شود. كاشف به عمل مي‌آيد كه برادر‏داود درست فرداي روز قتل از طريق كانادا و سويس با يك پاسپورت جعلي الجزايري رهسپار كشور ايران شده‌است. در اين ماجرا نام دو نفر ايراني هم كه يكي فرش‌فروش معروفي است و ديگري فرستاده از ايران، سر زبان‌ها مي‌افتد. اين قتل شايد نخستين حلقه از سلسله قتل‏هايي بود كه بعدها به قتل‌هاي زنجيره‌اي مشهور گرديد. آمران و عاملان اين قتل‌ها چند سال تمام روشنفكران و كوشندگان سياسي ايران را در چنبر وحشت و دلهره اسير كردند. آقاي خاتمي شايد به درستي مهم‌ترين عملش را در طول رياست جمهوري‌اش افشاي اين قتل‌ها مي‌نامد. اما نكات تاريك در تاريكخانه‌ي اشباح قتل‌ها بسيار است و هنوز كه هنوز است گنجي و باقي براي نور انداختن به اين تاريكخانه بود كه در كنج زندان به‌سر مي‌برند. بگذريم!
برگرديم به برادر داود صلاح‌الدين. اين آقا كه گويا براي اجراي اين قتل چهار هزار دلار دستخوش گرفته‌بود، تمام آرزويش اين بود كه طبيب بشود. البته اين آرزو هرگز در عمل جامه‌ي عمل نپوشيد ولي در فيلم سفر قندهار به كسوت طبيب در آمد و شد طبيب صاحب! با يك سال تحصيل در دانشگاه هاوارد (با هارواد اشتباه نشود!) واشينگتن دي سي. اين داود صلاح‌الدين آن‌چنان دل و دين از فيلمساز شهير ما ربوده كه آقاي مخملباف چند صفحه از نوشته‌اش را فقط به فضايل اخلاقي و انساني طبيب صاحب اختصاص داده و دوباره برگشته به دوران بي‌گناهي (نون و گلدون)! ايامي كه محسن چريك بود و مي‌خواست يك پاسبان را خلع سلاح بكند و ...
×××
گفتم كه نامه‏ي مفصل مخملباف در اين چند روزه بسيار آزارم داده‏است! حتي بيشتر از لهجه‏ي من درآوردي و مضحك پيرمرد گبه كه هه‏اش گبه خانوم گبه خانوم مي‌گفت!
در كتاب «وجدان بيدار» اشتفان تسوايك جمله نغزي خواندم كه اين روزها ـ به ويژه پس از فاجعه دهشتبار نيويورك ـ مدام در ذهنم تكرار مي‌شود: كساني كه به نام خدا آدم مي‌كشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت.
مخملباف در اين نامه، طباطبايي مقتول را بسادگي متهم كرده است كه «.... يكي از وابستگان فعال و برجسته ساواك» بوده، ولي در مورد ديويد بلفيلد گفته كه « ...هنوز هم همي‌دانم كه او قاتل است. چون كه هنوز دادگاه صالي جرم او را ثابت نكرده ...» در جاي ديگري او را «سرگشته راه حق» ناميده كه «به اندازه گاندي مومن بوده است اما مومن به مرام و مسلكي كه خشونت را مجاز مي‌شمرده‌است. پس عمل او در زمان انجام آن عمل، يك عمل مومنانه بوده‌است ...» و به اين ترتيب او را چون به عملش ايمان داشته و مقتول هم يك ساواكي بوده، در دادگاه خود تبريه كرده‌است. سعيد امامي و هيتلر هم به عمل‏شان ايمان داشتند آقاي مخملباف! البته شكي نيست كه برخي از اعضاي ساواك دستشان به خون مردم ايران آلوده است و شكنجه‌گر هم بوده‌اند. من هم در چنگ ساواك بوده‌ام و كم شلاق نخورده‌ام! اما همين ساواك بخش‌هاي ديگري نيز داشته كه بسياري از كارمندان آن بخش‌ها هنوز هم در اطلاعات جمهوري اسلامي مشغول بكارند. كتاب «داوري» نوشته سرتيپ منوچهر هاشمي در اين راستا بسيار خواندني‌ است. بنابراين اگر اين طباطبايي ساواكي هم بوده آقاي داود صلاح الدين حق نداشت او را بكشد. به ويژه نه او را مي‌شناخت و نه به اصطلاح زير شكنجه‌اش زجر ديده‌است. حالا كه خوشبختانه آقاي مخملباف صاحب پول و پله فراواني شده است به راحتي مي‌تواند با گرفتن وكيل ساواكي‌هاي شكنجه‌گر را در آمريكا يا هر كجاي دنيا تحت پيگرد قضايي قرار دهد و آخر سر هم آنان را ببخشد كه زيباترين بخش‌هاي نامه‌اش هم پيرامون عفو و بخشش است.
عقايد و آراي مخملباف جاي تامل بسيار دارد ولي مخملباف يك چيز كم دارد كه نامش صداقت است و صداقت و صداقت!
ادامه دارد ...

درج اين مطلب به هر صورت ممنوع است!
1:37 AM