چند روزي است كه نوشتهي محسن مخملباف تحت عنوان «محاكمه چهگوارا در دادگاه گاندي، ديدگاه محسن مخملباف دربارهء طبيب صاحب بازيگر سفر قندهار » (درج در makhmalbaf.com) بدجوري مرا آزار ميدهد. كم ماندهاست كه مانند صادق هدايت يك جمله قصار صادر كنم: در زندگي اشخاص ايديولوژيكي ويروسهايي است كه گهگاهي عود ميكنند و مثل خوره روح و جسم را در انزوا ميخورند و ميتراشند... اين مخملباف عزيز شانزده صفحه را سياه كردهاست كه از يك قاتل تروريست حمايت كند و او را به درجهي چهگوارا و حتي بفهمي نفهمي گاندي برساند. بيچاره چهگوارا! بيچاره گاندي! طبيب صاحب كاراكتر يا شخصيت فيلم سفر قندهار است كه گويا توسط شخصي به نام حسن تنتاهي بازي شدهاست. اف بي آي و خانواده علياكبر طباطبايي بر اين باورند كه حسن تنتاهي همان ديويد بلفيلد است كه در سال 1980 علي اكبر طباطبايي را در بتسدا، حومهي واشينگتن دي سي به قتل رساندهاست. طباطبايي رييس بنيادي بود به نام بنياد آزادي ايران. در فيلم سفر قندهار شخصيت طبيب صاحب اصلا زايد است و ربطي به سير داستان «نفس» ندارد. با اين همه مخملباف با دستاويز قرار دادن اين شخصيت توانستهاست چند شات جالب معاينه اسلامي ـ طالباني را كه معاينه از پشت پرده و توسط آيينه است، در فيلم بگنجاند. (اين نوع معاينه گويا در ايران اسلامي هم قرار بود يا است، انجام بگيرد و چند نفر نماينده زن مجلس كه اكثرا از جبههي اصلاحات هم بودند اين طرح را به تصويب رسانيدند!) مطلب از اين قرار است كه بيست و چند سال پيش (1357) يك ايراني به نام علياكبر طباطبايي بنياد آزادي ايران را پي ميريزد. طباطبايي از همان نخست شروع ميكند به فعاليت سياسي و با رسانههاي صاحبنام آمريكايي و اروپايي چپ و راست مصاحبه ميكند. ليست مصاحبههايش در مدت اندك فعاليتاش حيرت آور است. 176 مصاحبه و سخنراني در مدت حدود دو سال! محور فعاليتاش نقض حقوق بشر در ايران و ايجاد يك جامعهي سكولار غير ديني است. البته اين نوع سخنان به مذاق خيليها خوش نميآيد! بنابراين طباطبايي در 22 جولاي 1980 توسط يك آمريكايي سياهپوست نومسلمان به نام ديويد بلفيلد (بعدها داود صلاحالدين) كشته ميشود. كاشف به عمل ميآيد كه برادرداود درست فرداي روز قتل از طريق كانادا و سويس با يك پاسپورت جعلي الجزايري رهسپار كشور ايران شدهاست. در اين ماجرا نام دو نفر ايراني هم كه يكي فرشفروش معروفي است و ديگري فرستاده از ايران، سر زبانها ميافتد. اين قتل شايد نخستين حلقه از سلسله قتلهايي بود كه بعدها به قتلهاي زنجيرهاي مشهور گرديد. آمران و عاملان اين قتلها چند سال تمام روشنفكران و كوشندگان سياسي ايران را در چنبر وحشت و دلهره اسير كردند. آقاي خاتمي شايد به درستي مهمترين عملش را در طول رياست جمهورياش افشاي اين قتلها مينامد. اما نكات تاريك در تاريكخانهي اشباح قتلها بسيار است و هنوز كه هنوز است گنجي و باقي براي نور انداختن به اين تاريكخانه بود كه در كنج زندان بهسر ميبرند. بگذريم! برگرديم به برادر داود صلاحالدين. اين آقا كه گويا براي اجراي اين قتل چهار هزار دلار دستخوش گرفتهبود، تمام آرزويش اين بود كه طبيب بشود. البته اين آرزو هرگز در عمل جامهي عمل نپوشيد ولي در فيلم سفر قندهار به كسوت طبيب در آمد و شد طبيب صاحب! با يك سال تحصيل در دانشگاه هاوارد (با هارواد اشتباه نشود!) واشينگتن دي سي. اين داود صلاحالدين آنچنان دل و دين از فيلمساز شهير ما ربوده كه آقاي مخملباف چند صفحه از نوشتهاش را فقط به فضايل اخلاقي و انساني طبيب صاحب اختصاص داده و دوباره برگشته به دوران بيگناهي (نون و گلدون)! ايامي كه محسن چريك بود و ميخواست يك پاسبان را خلع سلاح بكند و ... ××× گفتم كه نامهي مفصل مخملباف در اين چند روزه بسيار آزارم دادهاست! حتي بيشتر از لهجهي من درآوردي و مضحك پيرمرد گبه كه ههاش گبه خانوم گبه خانوم ميگفت! در كتاب «وجدان بيدار» اشتفان تسوايك جمله نغزي خواندم كه اين روزها ـ به ويژه پس از فاجعه دهشتبار نيويورك ـ مدام در ذهنم تكرار ميشود: كساني كه به نام خدا آدم ميكشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت. مخملباف در اين نامه، طباطبايي مقتول را بسادگي متهم كرده است كه «.... يكي از وابستگان فعال و برجسته ساواك» بوده، ولي در مورد ديويد بلفيلد گفته كه « ...هنوز هم هميدانم كه او قاتل است. چون كه هنوز دادگاه صالي جرم او را ثابت نكرده ...» در جاي ديگري او را «سرگشته راه حق» ناميده كه «به اندازه گاندي مومن بوده است اما مومن به مرام و مسلكي كه خشونت را مجاز ميشمردهاست. پس عمل او در زمان انجام آن عمل، يك عمل مومنانه بودهاست ...» و به اين ترتيب او را چون به عملش ايمان داشته و مقتول هم يك ساواكي بوده، در دادگاه خود تبريه كردهاست. سعيد امامي و هيتلر هم به عملشان ايمان داشتند آقاي مخملباف! البته شكي نيست كه برخي از اعضاي ساواك دستشان به خون مردم ايران آلوده است و شكنجهگر هم بودهاند. من هم در چنگ ساواك بودهام و كم شلاق نخوردهام! اما همين ساواك بخشهاي ديگري نيز داشته كه بسياري از كارمندان آن بخشها هنوز هم در اطلاعات جمهوري اسلامي مشغول بكارند. كتاب «داوري» نوشته سرتيپ منوچهر هاشمي در اين راستا بسيار خواندني است. بنابراين اگر اين طباطبايي ساواكي هم بوده آقاي داود صلاح الدين حق نداشت او را بكشد. به ويژه نه او را ميشناخت و نه به اصطلاح زير شكنجهاش زجر ديدهاست. حالا كه خوشبختانه آقاي مخملباف صاحب پول و پله فراواني شده است به راحتي ميتواند با گرفتن وكيل ساواكيهاي شكنجهگر را در آمريكا يا هر كجاي دنيا تحت پيگرد قضايي قرار دهد و آخر سر هم آنان را ببخشد كه زيباترين بخشهاي نامهاش هم پيرامون عفو و بخشش است. عقايد و آراي مخملباف جاي تامل بسيار دارد ولي مخملباف يك چيز كم دارد كه نامش صداقت است و صداقت و صداقت! ادامه دارد ...