شمس و درخشان ... و من! آقاى ماشاءالله شمس الواعظين كه به حق دوست دارد شمس اش بنامند اخيرا به كانادا آمده است و سرى هم به وبلاگ هاى ما زده است. حسين درخشان گزارشى از سخنرانى او در تورنتو و ديدگاه هايش را پيرامون وبلاگ نويسى نوشته است كه به خاطر اهميت موضوع در اينجا عينا نقل مىكنم: « به همه ی دوستان عزيزم سلام عرض مىکنم. از ابراز محبت و لطف يکايک شما سپاسگزارم. با مطالعه ی نسبتاً دقيق مطالب وبلاگ ها، شايسته ديدم يک نکته را با همکاران عزيزم در ميان بگذارم: مىدانيد که تمام حقيقت نزد هيچکس نيست. حقيقت گوهری است که اجزای آن به تعداد انسان های گيتی تقسيم شده است. تنها با گفتگو و نقد مىتوان اندکی از حقيقت را کشف کرد. برای کشف حقيقت نيز لازم است از زبان و ادبياتی بهداشتی بهره گرفت. وقتی زبان و ادبيات ما پاکيزه باشد، به سرعت با ذهن مخاطب خويشاوند مىشود، حتی اگر آن ذهن، مخالف باشد. بدانيد که زبان غيربهداشتی، بسترساز خشونت است و خشونت روش انسانهايی است که از زبان پاکيزه و از حقيقت محرومند. هزاره سوم به انسان هايی تعلق دارد که از زبان پاکيزه برای رساندن پيام خود استفاده مىکنند. از ادبيات کينه پرورانه دوری بجوييد، تلاش نکنيد مخالف خود را تحقير کنيد. با گلواژه های خود مخالفتان را شرمنده کنيد. بگذاريد او تسليم زبان پاکيزه شما شود، اگر نخواهد تسليم تصميم منطق نيرومند شما گردد. يادتان نرود شما با نوشته های خود در واقع فرهنگ سازی مىکنيد. در آينده هر از چند گاهی به پنجره وبلاگهای شما سرکی خواهم کشيد تا بهداشتی بودن ادبيات تان را شاهد باشم. سپاسگزارم. ماشاالله شمس الواعظين، ۲۴ فوريه ۲۰۰۲، تورنتو»
:: يک کم نامردی است فکر کنم که آدم با کلي عزت و احترام حرفهای کسی را در وبلاگش نقل کند و بعد هم خودش رسما با او مخالفت کند. ولی تا باشد از اين نامردىهای مفيد! راستش با اين ماجرای «زبان بهداشتی» که سردبير سابق، شمس، چند روز پيش مطرح کرده خود من -که الان سردبير خودم هستم- شديداُ مخالفم. راستش را بخواهيد اين حرف برای روزنامه های رسمی و چاپی و کلا روزنامه نگاری حرفهای کاملاُ درست است که بايد از ادبيات بى طرفانه و غيرخشنی استفاده کنند. کما اينکه همه ما وقتی به ميهمانی رسمی مىرويم لباس درست و حساب مىپوشيم، خود را جنتلمن يا خوشبرخورد نشان میدهيم (بخصوص اگر مجرد باشيم) و از اين قبيل. ولی هيچکدام مان وقتی که با زيرپوش رکابی و شورت (آقايان) يا لباس گل گشاد خنک و راحت -ترجيها با شکل جانورهای بامزه مثل خرس روی آن- (خانمها) صبح جمعه لم داده ايم و الکی تلويزيون مىبينيم، احساس عذاب وجدان نمىکنيم. چرا؟ چون که در «خانه» خودمان هستيم. وبلاگ هم در ذات خودش يک جور «خانه» است: خانه ی منِ نويسنده، يا شاعر يا معلم يا هر چی. تنها تفاوت آنست که اين خانه شيشه ای است و اتفاقا خودمان هم داده ايم که بجای آجر برايش شيشه بگذارند. (دليلش بماند که چرا اين مرض را داريم) خلاصه اينکه وبلاگ اگر چه میتواند نوعی از روزنامه نگاری محسوب شود، ولی هر چه باشد از روزنامه نگاری حرف های ذاتاً جداست و اصولا نمىخواهد به همه قواعد آن پاي بند باشد. (که به نظر من قشنگىاش هم بخصوص برای ما ايرانيانِ ريا پيشه همين است) کوتاه: هرکس در خانه ی خود آن جور است که دوست دارد، حتی اگر ديوارهای خانه اش از شيشه باشد. *** شمس همين چند ماه پيش از زندان آزاد شد. جرم اش نوشتن بود. سردبير روزنامه هايى بود كه بيشتر از گل مىنوشتند تا از گلوله (اصلاح طلبان). اما بازجويانش كه اغلب در همين جمهورى اسلامى رشد و نمو كرده اند با زبان ديگرى سخن مىگفتند. براى آشنا شدن با ادبيات اين بازجويان بايد كتاب هاى خاطرات زندان را خواند يا بازجويى هاى همسر سعيد امامى را كه در همين صفحات وبلاگ ها و سايت هاى اينترنتى موجود اند. مخالفان قلمى اش كسانى مانند آقاى حسين شريعتمدارى و مسعود ده نمكى هستند. اينان هر روز ده ها نفر از شريف ترين هم وطنان ما را خائن و فرارى و مزدور و بدكاره و جاسوس و مزدبگير بيگانه و مفسد و .... مىنامند و البته آب از آب تكان نمىخورد! امامان جمعه با تفنگى بر دست هر هفته مردم را به هيسترى مرگ بر اين و مرگ بر آن دعوت مىكنند. با شعار مرگ بر آمريكا دچار نوعى شادمانى ويژه مىشوند! در و ديوار خيابان هاى كشور ما را از اين شعارها پر كرده اند و آخرين شاهكارشان نيز آتش زدن آدمك هاى عمو سام و جورج بوش بود. زمامداران ما براى آتش زدن هر آدمك هم يك سكه آزادى از بيت المال جايزه مىدادند. اينان حتى حرمت مهمان را نگاه نداشتند و در زمان سفر حامد كرزاى به ايران اسلامى آقايان او را مزدور و مترسك آمريكايى خواندند. حالا حكايت ماست! شمس شعارهاى زيبا مىدهد و از ادبيات بهداشتى و پاكيزه مىنويسد ولى واقعيت هاى جارى زندگى اصلا زيبا نيستند. يك پرسه كوتاه در وطن عمق عبوس زهد و ناپاكيزگى و غير بهداشتى جامعه را نشان مىدهد. وبلاگ نويسى بر پايه صداقت بنا مىشود. تراوش آنى ذهن است كه بر زبان مىآيد و بر قلم جارى مىشود و بر لوح شيشه اى كامپيوتر نقش مىبندد. بنابراين اين جريان سيال ذهن بايد همان گونه كه تراوش مىكند جارى بشود. البته من هم موافق به كار بردن زبان وقيح و فحاشى و دريده نيستم. اما به نظر مىرسد كه شمس براى نوشتن دستورالعمل صادر كرده و وبلاگ نويسان را تشويق كرده كه به سبك خود انشاهاى زيبا و دل انگيز و دلربا بنويسند! حسين درخشان حقتيقتا حق مطلب را بسيار خوب ادا كرده و به نظر من يكى از بهترين نوشته هايش را نگاشته است. *** روزى كه شمس را زندانى اش كردند من اتفاقا در تهران بودم و فرداى آن روز همراه مسعود بهنود به دفتر روزنامه اش رفتم. دسته گلى روى ميزش بود و جايش در صندلى خالى. همكاران خوبش مانند ابراهيم نبوى و نيك آهنگ كوثر كلافه بودند و بيمناك! بعدها روزنامه اش را نيز بستند و چند تن ديگر را نيز زندانى كردند. از جمله مسعود بهنود و ابراهيم نبوى را. شمس در مصاحبه هاى راديويى اش با آقاى حسين مهرى بسيار پاكيزه سخن مىگفت و نثرش هم پاكيزه و زيبا است ولى گاهى براى مبارزه با رذالت و خباثت بايد لحن و زبانى درخورى را برگزيد. پيشينيان ما مانند حافظ و سعدى و عبيد چنان كردند كه بايد كرد. گاهى بايد عبيد وار سخن گفت: شراب خوارم و نراُد و رند و شاهدباز مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد ز ننگ خرقه و تسبيح و زهد در رنجم كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد