امشب دلم گرفته است! اگر جاى فروغ بودم و ايوانى داشتم مىرفتم به ايوان، و دستم را به پوست كشيده شب مىكشيدم! دوستى آذربايجانى از آن سوى رود ارس (او تايلى) نامه اى به تركى نوشته بود كه ساعت ها طول كشيد تا پاسخ اش را به زبان مادرى بنويسم! چه غم انگيز و دردناك است كه انسان نتواند به زبان مادرى اش بنويسد. در هر حال كلماتى سر هم كردم و با شرمندگى چند خطى نوشتم. ياد زنده ياد ناصر مطرقى هم افتادم. دوست عرب زبانى از خطه خوزستان، كه درد زبان داشت. يعنى او هم مانند من و مانند ميليون ها ايرانى غير فارس زبان درد زبان مادرى داشت! آن هم در كشورى كه مىخواهد "عربانه" شود! هر سال ده كتاب و نشريه به زبان عربى منتشر مىگردد و به اعراب حوزه خليج فارس و شمال آفريقا ارسال مىگردد اما هموطنان عرب زبان خوزستانى ما آزاد نيستند كه يك روزنامه يا نشريه به زبان مادرى خود منتشر كنند و از دردهاى خود بنويسند. ( گفته مىشود پس از دوم خرداد فضا اندكى باز شده و يكى دو صفحه نوشته عربى به صورت ضميمه نشريه هاى فارسى زبان بى بو و بى خاصيت منتشر مىگردد) نشريه هاى رايگان دولتى كه به عربى چاپ و پخش مىگردند، مصرف خارجى دارند. اين نشريه ها بيشتر از فلسطين و نهضت هاى رهايى بخش و حكام و شيوخ "خود فروخته" و غيره مىنويسند، نه از مسايل و مشكلات مردم خوزستان. مثلا اخبار مربوط به كمبود آب اهواز و قطع برق و وضع آسفالت جاده ها و غيره و حتى اخبار فرهنگى و هنرى خوزستان هم در اين نشريه ها جايى ندارند. اصلا درد و رنج كشور ما انگار پايانى ندارد! تا حالا كمتر كسى پيرامون يهودى ستيزى و عرب ستيزى و ترك ستيزى ايرانيان تحقيق و پژوهش كرده است. حتى آثار نويسندگان درجه اول كشورما هم مثل هدايت و چوبك سرشار از عرب ستيزى و يهودى ستيزى است و اخيرا هم اين نوع ايران گرايى افراطى نشانه وطن پرستى قلمداد مىشود و كسانى مانند آقاى پرويز ورجاوند در اين راه بسيار پيش رفته اند! (آل احمد دربارهء اين ادبيات سخن نغزى دارد. مىگفته اين نوع "ادبيات" بوى چس ساسانيان مىدهد!) چندى پيش يكى از دوستانم كه خيلى هم ادعاى روشنفكرى و آزادگى دارد شعرى از پشت تلفن برايم خواند كه موهاى تنم سيخ سيخ شد! اين شعر كه از سروده هاى سيد محمود فرخ خراسانى است و در زمان شاه وكيل و سناتور بوده با اين ابيات شروع مىشود: يارب عرب مباد و ديار عرب مباد! اين مرز شوم و مردم دور از ادب مباد! زين خلق ديو سيرت و اين خاك ديوسار سرسبز و يك نفر و يك وجب مباد! ..... و شعر همين طور ادامه پيدا مىكند تا آخرش با اين ابيات ختم مىشود: هرچند نسبتم به بزرگ عرب دهند هرگز چو من كسى به عرب منتسب نباد! من از تبار عالى كسراى عادلم فخرم به جز بدين حسب و اين نسب مباد! **** شوربختانه اين نوع ادبيات فاشيستى و نژاد پرستانه در كشور گل و بلبل ما كم نيستند! عبدالله مستوفى استاندار آذربايجان در سال 1319 كه قحطي وحشتناكى در آذربايجان بود، گندم آذربايجان را به زور از كشاوزان به بهاى خيلى ارزان خريد (خروارى 140 ريال) و به مركز ارسال داشت و در عوض غله گنديده املاك خالصه (شاهى) گرگان را از قرار خروارى 600 ريال به زور به خورد مردم آذربايجان داد. معروف است كه اين به اصطلاح غله آن چنان گنديده بود و با شن و ماسه و جو قاطى، كه حتى اسب هاى ارتش نيز آن را نمىخوردند. مستوفى در حضور همه گفته بود: "اگر اسب هاى ارتش نمىخورند، اشكالى ندارد، مىدهم خرهاى تبريز بخورند." يهودى (جهود) ستيزى هم پيشينه اى بس طولانى در ملك دارا و جم دارد كه مىگذارم براى بعد .... 2:02 AM