Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Tuesday, February 26
روزگار غريبىست، نازنين!
امشب اين كامپيوتر من ادا در آورد!
چيزهاى حسابى داشتم كه براىتان بنويسم! از مرگ يك دوست. يك دوست بزرگ و خوب به نام فردريش فون لانكامرر Frederich Von Langkammerer. يك ايرانى ناب! او را نمىشناسيد. بزرگ ترين و قديمىترين و شايد بهترين صحاف ايران بود. صحافىاش روبروى دانشكده پلىتكنيك بود در خيابان حافظ. روزگارى اگر مىخواستيد جمعى از بزرگان ادب كشور را ببينيد بايد راهتان را به آنجا كج مىكرديد تا مثلا آن مرد نيك و جذاب يعنى دكتر زرياب خويى را نزديك ببينيد و عاشقش شويد. ايرج افشار و ناتل خانلرى و دبيرسياقى و يوسفى و ديگر بزرگان هم گاه گدارى گذارشان به آنجا مىافتاد. نامش يك نام دبش و قديمى آلمانى بود. با يك لقب نجيب زادگى يعنى Von . پدر بزرگش گويا سفير آلمان در ايران بود كه پس از دوران خدمتش ديگر به موطن خود برنگشته بود و ساكن ايران شده بود. پدرش در ايران به حلقه دراويش وارد شده و با زنى ارمنى ازداوج كرده بود. با عرفان و شعر و منقل و وافور و بنگ و چرس هم آشنا شده بود. بسيار هم زيبا بود. موهاى بورى داشت و چشمان آبى. جورج هم زيبا بود. با موهاى يك دست سفيدش. پنج شش تا زبان را به راحتى صحبت مىكرد و صحاف درجه يكى بود كه هم كتاب هاى مجلس شوراى ملى را صحافى كرده بود و هم كتاب هاى كتابخانه دربار سلطنتى را و هم اين اواخر كتاب هاى زعماى قوم اسلامى را.
در ذهنم مرثيه اى برايش ساخته بودم و خطوط خاطراتى كه خرابى اين كامپيوتر لعنتى مانع شد! بايد سر فرصت خاطراتم را نشخوار كنم. آخر دوست خوبى بود!
***
امشب همه اش با مرگ همدم هستم! مرگ روزنامه نگار آمريكايى دانيل پرل هنوز رهايم نكرده است. قصابى وحشتناكى بود. سر بريدن. آن آقا كه با افتخار گفته بود سر مىبريم و گردن مىزنيم جدى بود. مگر سر فروهرها را نبريدند؟ سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت! دانيل را جيش محمد سر بريد. گويا برخى از اعضاى سازمان امنتيت پاكستان هم در قتل اش همكارى و هميارى كرده بودند. زعماى پاكستان مىگويند گروه خودسرى بوده اند در سازمان امنيت! خوشبختانه مذهبى نيستم. اگر بودم و مىديدم كه به نام دين و مذهبم اين چنين آدم مىكشند و گردن مىزنند شايد از پل گلدن گيت خود را پايين مىانداختم! بفرما آقاى خاتمى! اين هم گفت و گوى تمدن ها!!! دانيل پرل براى گفت و گو با رهبر جيش محمد به پاكستان رفته بود. جيش يعنى سپاه البته! سپاه صحابه هم در پاكستان داريم كه كارشان بيشتر كشتن ايرانيان و شيعه هاست. سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت!
روزگار غريبىست نازنين!

11:48 AM