ياس و داس ديشب تمام شب ياس و داس فرج سركوهى را مىخواندم. آخرهاى شب كه سپيده مىزد فقط مىخواستم بگريم. بگريم براى نسل سوخته و خاكستر شده اى كه نسل ما باشد. فرج درد و رنج مجسم است. در رژيم پيشين هشت سال دربند بوده و در اين نظام هم خورد و خمير و مچاله و تحقير شده و بارها و بارها مرگ را تجربه كرده است. بيچاره فرج! بيچاره نسل ما! فرج كتاب و مقاله هاى زيادى دارد ولى با يك نامه يا رنج نامهء هشت صفحه اى وارد تاريخ شد. در اين كتاب قضاوت هاى شتاب زده بسيارى دارد. من چون خود شاهد بودم اين خطوط را مىنويسم. مسعود بهنود براى آزادى فرج خيلى مايه گذاشت و شبى كه براى آزادى فرج مهمانى داد من هم اتفاقا در آن مهمانى بودم. فرج در آن شب نسبت به بهنود بسيار حق شناس بود. حالا حيرت مىكنم كه چگونه يار و همكار قديمىاش را اين چنين لگدمال مىكند! اما مىتوان فرج را بخشيد و من مطمئن هستم كه بهنود هم چنين خواهد كرد. با علو طبعى كه در او سراغ دارم. ديگران هم هستند كه در اين كتاب مورد جفا واقع شده اند و مورد داورى فرج قرار گرفته اند. دوستان و همكارانش را مىگويم نه بازجوهايش را. اما دو چهره تابناك در اين كتاب مىتابند: خانم سيمين دانشور و زنده ياد هوشنگ گلشيرى. در سپيده دمان مىگريستم كه چرا .... چرا نسل من اين چنين درب و داغون شده و سوخته و خاكستر شده. ما منتظر كتاب هاى بعدى فرج هستيم كه دانشوروار و گلشيرىوار بنويسد! 12:22 AM