مست خواب بودم كه صداى هم خانهء پير و نسيان زده ام را شنيم. هنوز با كابوس استالين و سيبرى سر در گريبان بودم. پير مردانى در انتظار مرگ و در حسرت وطن. يك وجب خاك وطن. يك ذره كفن. يك تكه سنگ قبر و حتى شايد يك سطر از قرآن و .... پيرمردان خانهء دايى يوسف را مىگويم. ديگر خواب نبودم ولى بيدار هم نبودم. در آن لبهء جادويى خواب و بيدارى بودم كه تمام بوف كور در بر روى آن مىلغزد و پيش مىرود و كژ مىشود و مژ مىشود و نقب مىزند و پيش مىرود و پس مىرود و شكل مىگيرد. گاه با عطر مرگ و گاه با زهر عشق و گاه با درد هجر.... گاه با خيام و گاه با حافظ و گاه با كافكا .... پيران دربدر سرزمين من در قزاقستان و آذربايجان و تاجيكستان و حتى در لوس آنجلس و كاستاريكا و استكهلم و لندن و پاريس با مرگ تخته نرد مىزنند و مىبازند و باز طاس مىريزند و اندك اندك اندك به وادى مرگ و نيستى گام مىگذارند و صدا مىكنند ما را و ما هم هى طاس مىريزيم و پير مىشويم و روى لبه مىخزيم و پيش مىرويم و پس مىرويم و كژ مىشويم و مژ مىشويم...در آن لبهء جادوى خواب و بيدارى! حال با پيژامهء آبى رنگش برابر من ايستاده است: قبراق و براق. بى عصا و استوار. مىپرسد: شمارهء تلفن خواهرم ميريام را ميدانى؟ نه! شماره تلفن برادر زاده ام آلن را مىدانى؟ نه ! و هم چنان از شرلى ريچارد و پيتر و تمام فك و فاميلش مىگويد مىپرسد. تند و سريع شماره تلفن همه شان را مىگويد مىخواهد كه همه را يادداشت كنم! مىپرسم: چرا؟ با لبخند بشاش مىگويد: خب، اگر مردم بايد خبرشان كنى! .... و آنگاه به اتاق خوابش برمىگردد. بى عصا و قبراق و براق در پيژامهء آبى رنگش.