Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Wednesday, February 13
مست خواب بودم كه صداى هم خانهء پير و نسيان زده ام را شنيم. هنوز با كابوس استالين و سيبرى سر در گريبان بودم. پير مردانى در انتظار مرگ و در حسرت وطن. يك وجب خاك وطن. يك ذره كفن. يك تكه سنگ قبر و حتى شايد يك سطر از قرآن و .... پيرمردان خانهء دايى يوسف را مىگويم.
ديگر خواب نبودم ولى بيدار هم نبودم. در آن لبهء جادويى خواب و بيدارى بودم كه تمام بوف كور در بر روى آن مىلغزد و پيش مىرود و كژ مىشود و مژ مىشود و نقب مىزند و پيش مىرود و پس مىرود و شكل مىگيرد. گاه با عطر مرگ و گاه با زهر عشق و گاه با درد هجر.... گاه با خيام و گاه با حافظ و گاه با كافكا ....
پيران دربدر سرزمين من در قزاقستان و آذربايجان و تاجيكستان و حتى در لوس آنجلس و كاستاريكا و استكهلم و لندن و پاريس با مرگ تخته نرد مىزنند و مىبازند و باز طاس مىريزند و اندك اندك اندك به وادى مرگ و نيستى گام مىگذارند و صدا مىكنند ما را و ما هم هى طاس مىريزيم و پير مىشويم و روى لبه مىخزيم و پيش مىرويم و پس مىرويم و كژ مىشويم و مژ مىشويم...در آن لبهء جادوى خواب و بيدارى!
حال با پيژامهء آبى رنگش برابر من ايستاده است: قبراق و براق. بى عصا و استوار. مىپرسد:
شمارهء تلفن خواهرم ميريام را ميدانى؟ نه! شماره تلفن برادر زاده ام آلن را مىدانى؟ نه ! و هم چنان از شرلى ريچارد و پيتر و تمام فك و فاميلش مىگويد مىپرسد. تند و سريع شماره تلفن همه شان را مىگويد مىخواهد كه همه را يادداشت كنم! مىپرسم: چرا؟ با لبخند بشاش مىگويد: خب، اگر مردم بايد خبرشان كنى!
.... و آنگاه به اتاق خوابش برمىگردد. بى عصا و قبراق و براق در پيژامهء آبى رنگش.

11:43 PM