Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Friday, February 15
نام بعضى نفرات ...
نام بعضى چيزها ...
چنين گفت نيما! نام بعضى نفرات روشنم مىدارند! نام اسماعيل، ابراهيم، يونس، يوسف، يحيى و چند نام ديگر! بارها آرزو كرده ام كه رمانى بنوييم با قهرمانانى كه با اين نام ها خوانده مىشوند! بعدها ديدم كه يك نفر اين رمان را نوشت. نه رمانى كه من مىخواستم يا مىخواهم بنويسم! شهريار مندنىپور را مىگويم كه رمان دل و دلدادگى را با اين قهرمانان خلق كرد! سال ها پيش هم ياشار و آيدين و سولماز براى من نام "بعضى نفرات" بودند. هنوز هم هستند! نام خواهرم سولماز است و نام برادرم آيدين و نام شهرم سراب در دامنهء سبلان يا ساوالان.
نام ها گاه زيبا مىشوند. تلنگر مىزنند. بالزام يعنى عرق، عرق يعنى مراغه، مراغه يعنى دنديل، دنديل يعنى ساعدى، ساعدى يعنى كابوس يا رويا.....روياى يك شب برفى با مش قربون و بهزاد و ميرصالح و ... عيسى خان باربد. عيسى خان يعنى تار، تار يعنى همايون و همايون يعنى اشك، گريه، غم، اندوه،.... كوكوسبزى مرا به ياد مادرم مىاندازد. دلمه هم هم چنان! شامى يعى ماه رمضان. يعنى پدرى كه نازنين بود و عطر شامى را دوست داشت ولى نمىخواست كه از خانهء ما عطر شامى بلند شود. من كه مورتوز بودم بايد به فرمان پدر مىرفتم و شامىهاى لاى نان لواش پيچيده را دم در خانهء همسايگان بىشامى مىگذاشتم و در مىزدم و فرار مىكردم. پدر نمىخواست كه همسايهء بى شامى روز بعد از بى شام و بى شامى بودنش شرمنده شود. پدرم مصطفى بود. حاج مصطفى. من مورتوز بودم. حالا مرتضى هستم. حاجى مورتوز! آخر دوبار به مكه رفته ام و مادرم تنها كسى است كه مرا حاجى مورتوز مىنامد! اين چنين بار آمدم در سراب در دامنهء ساوالان!
از اسماعيل مىگفتم.... از اسماعيل نورىعلاء بايد بگويم كه پيامى برايم روانه كرده است. پيام اش را نتوانستم بخوانم. ده ها علامت سئوال و مربع و مستطيل بود. اما احساس كردم كه عطر شامى مىدهد در افطار. عطر دوستى مىدهد. من نخستين شعرم را براى شاملوى خوشه فرستادم. شاملو در صفحهء پاسخ به خوانندگان نام مرا هم نوشت. با اندكى نصيحت و غيره .... كه شعر چيست و شاعر كيست و واژه يعنى چه و چه و چه و چه ... چه زيبا بود شاملو! آنگاه فردوسي و پهلوان بود و اسماعيل نورىعلاء و موج نو و جزوه شعر و شعر و شعر و شعر. شاعران پيامبران بودند و پيام آوران! شاملو بزرگ بود و احمد اللهيارى بود و خسرو گلسرخى و ستار لقائى و م.ع. سپانلو و م. اميد و خواهران مساعد و على باباچاهى و منوچهر آتشي و براهنى و نادر پور و فروغ و .... كافه فيروز و ريويرا و ميخانهء جليل و ........ نام بعضي نفرات روشنم مىدارند!
آهاى اسماعيل نورى علاء! روشنم كردى!
11:58 PM