عمو هايت را مىگويم من جاناتان را دوست مىدارم! جاناتان مرا به ياد آرش مىاندازد كه جانش را در تيرى گذاشت و پرتاب كرد. "جان آتان" يعى كسى كه جانش را پرتاب مىكند. وبلاگش طعم برادرى را مىدهد كه آدم مدتى ازش بىخبر باشد. مثلا سربازى رفته باشد سربازى يا پى كار و بار به كويت يا ژاپن! نمىدانم. جاناتان همان ياشار است و ياشار يك نام خوب تركى است به معنى زنده و شايد هم جاويد! كه چيين بادا. ياشار مرا "خان عمى" مىنامد. ياد شاملو مىافتم كه شعرى دارد به نام از عموهايت. چند سال پيش كه كسى مرا "عمو" صدا كرد ناگهان احساس كردم كه به دنياى آدم بزرگ ها وارد شده ام. پيش از آنكه فريبرز عمى صدام كند، پيش از آنكه فرانك را عمى صدام مىكند، پيش از آنكه شيوا عمى صدام مىكند. من موقعى احساس عموئى كردم كه پسر بچه اى در سراب از من پرسيد: عمو ساعت چند است؟ سال ها پس از آن دخترى اندكى عاشق من شد. نامش نعيمه بود. هنگام معرفى گفتم اسم من عمو مرتضى است. آن موقع سخت عاشق شاملو بودم. او سال ها مرا عمو مرتضى صدا مىكرد! چون بفهمى نفهمى نقش عمو را بازى مىكردم از شوهر شدن طفره رفتم! حالا بچه هاش مرا عمو صدا مىكنند! صادق چوبك مرا عمو اوغلي صدام مىكرد. همسرش قدسى خان هم همچنين. شاملو هم گاهى مرا عمو صدا مىكرد! شايد به ياد مرتضى كيوان كه سخت دوستش مىداشت. كه بود اين كيوان كه از صادق هدايت تا شاهرخ مسكوب و دكتر محجوب و م. فرزانه همه دلباخته اش بودند؟ اينجا چند خط آخر شعر شاملو را از كتاب هواى تازه مىنويسم. علاقمندان مىتوانند به صفحه 231 هواى تازه مراجعه كنند: ... به خاطر ناودان، هنگامى كه مىبارد به خاطر كندها و زنبورهاى كوچك به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو به خاطر هر چيز كوچك و هر چيز پاك به خاك افتادند، به ياد آر عموعايت را مىگويم از مرتضى سخن مىگويم. 1:08 AM