امشب چيزى ندارم. شرمنده ام! يك فيلم نسبتا متوسط ديدم از يك فيلمساز نسبتا خوب به نام جان فرانكن هايمر. The Holcroft Vovenant با شركت مايكل كين. يك داستان جذاب. آرشيتكت آلمانى تبارى كه ناگهان از پدر فاشيستش چهار و نيم بيليون دلار به ارث مىبرد به شرطى كه .... دوشنبه روز تعطيل نباشد و دروغ هاى شاخدار از خرازى وزير امور خارجه نخوانده باشى. اين همه ريش و پشم در لابلاى سياست كشور گل و بلبل نريخته باشد. يك ذره صداقت و ايمان هنوز وجود داشته باشد و .... اما فقط يك خبر خوب دارم و آن اين كه رئيس جمهور محبوب مان ديگر از گفت و گوى تمدن ها سخن نمىگويد! به اين مىگويند: يك جو صداقت! **** ... اما براى ملاقاتىهاى وبلاگم چند خط شعر از منوچهر يكتايى شاعر و نقاش ايرانى مقيم نيويورك مىنويسم كه زياد هم چشم خالى برنگردند:
خوف كلان
و دير ماندم و ماندم در پروازم روزم نيمه شد آفتابم ابر كرد وقتم پشته شد به دست هاى كسان چشمم شادابيم خشكيد جوانى انتظار كهنه شد
تماشاشان كن بى حق خويش خواهى و حق خلق درهم ميان ترس و خطر غرق با هم به نيمه نميرى قانع تماشاشان كن .... (كارنامه سيمرغ، نشر پيام، لندن ، 1989، ص 202_203) 12:34 AM