آه چه لذتى دارد آسودگى! دوستم رضا قاسمى در الواح شيشه ايش نوشته كه سرانجام از شر نخ جراحى چشمش راحت شده و آخر شعار زيبايى داده كه چه لذتى دارد آسودگى! انسان قرن هاست كه در پى آسودگى و راحتى خيال است. تمام مهاجرت هاى كوچك و بزرگ براى به دست آوردن اندكى آسودگى انجام گرفته است. خيام و حافظ و مولوى و ديگر بزرگان شعر و فرهنگ ما هم اغلب در پى اندكى راحتى خيال بوده اند كه معمولا هم به دست نمىآورده اند. براى حافظ نوشيدن جرعه اى كه آزار كسش در پى نيست اندكى راحتى خيال مىآورد كه زهدفروشان مانعش مىشده اند. خيام از نظر فلسفى در پى آن آسودگى بود كه سرانجامش به مرگ ختم مىشد. مولوى عاشق بود. مىخواست عشق را هم در آسمان و هم در زمين بيابد كه نمىتوانست و تمام عمرش در اين دايره سرگردان بود. هدايت هم خيام وار آسودگى را در مرگ جست و جو مىكرد. با اين فرق كه هدايت انگار با مرگ حال مىكرد، ولى خيام به نوعى از آن مىگريخت و حال را در حال (دم) مىديد. ديروز مطلبى خواندم در نيويورك تايمز كه واقعا غم انگيز بود. هم ميهمنان من براى اندكى تفريح در پيست اسكى ديزين چه مرارت ها كه نمىكشند! حالا از اين نسل تحقير شده انتظار داريم كه شهروندان مسئول و خوبى باشند. البته اينان حق دارند كه براى آسودگى به هر درى بزنند و سرانجام راهى كشورهاى خارج شوند. بىخود نيست كه كشور ما در فرار مغزها اول است! من به جرات مىتوانم بگويم كه مهاجرت و در به در شدن قريب به اتفاق مهاجرين و آواره ايرانى به خاطر همين يك ذره آسودگى است و يك جرعه آزادى! رضا از نخ جراحى چشمش آسوده شد. اما ميليون ها رضاى ديگر تيرى در چشم و نيشترى در قلبشان دارند! 1:16 AM