دوست كجاست؟ دوستى دارم كه تازگىها از فرانسه به ايران رفته و گاه گاهى زنگى مىزند و احوالى مىپرسد كه اوضاع روبه راه است و غيره .... هميشه پس از مكالمهء اين دوست دو سه ساعتى سر در گريبان مىشوم و آخر سر هم نمى فهمم كه منظور اين دوست چيست! خب، كه چى؟ بابا به خدا ايران وطن ما هم هست! يعنى همانقدر كه اين "گربه" به يك برادر بسيچى و يك امام جمعه متعلق است به ما هم متعلق است! ما كه اجنبى و غير نيستيم! اين دوست كه انسان فرهيخته اى هم است و مشهور، گمان مىكند كه اگر ما در هنگام ورود به ايران از فرودگاه مهرآباد مستقيما عازم زندان اوين نشويم به اين معناست كه ايران دموكراتيك ترين كشور دنيا است و ما بايد روزى پنج ركعت كه نه، پنجاه ركعت نماز شكر بگزاريم كه از فرودگاه بدون دردسر عازم خانه شده ايم! خانهء دوستى! ... و خانه دوست اگر امن باشد يعى كسي براى كشتن چراغ نيايد، خوشحال مىشويم كه مثلا وارتان نامى دبه اى عرق بدبوى وحشتناكى را با هزار منت به ما قالب نكرده و شادتر مىشويم اگر آن عرق ما را كور نكند و بتوانيم دنيا را ببينيم و ريا را و دغل و دروغ را ... و شايد بستى هم بزنيم بر بستى و چند بيتى هم مولوى و حافظ بخوانيم و اندكى هم شجريان و ناظرى و پريسا گوش بدهيم! در خانهء دوست، دوستى كه ممكن است چند روز ديگر احضار بشود به دايره منكرات يا اماكن و چشم بسته رو به ديوار بازجويى شود و اعتراف بكند براى هزاران اعمال شنيع و رابطه اش با ما كه زنديقيم و بنديق! ..... ... با اين همه دوستم در ايران خرم و شادان است و من از خود مىپرسم: خانه كجاست؟ دوست كجاست؟