Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Thursday, February 7
كاينجا غريب مانده پراكنده خاطريست ...
نمىدانم چرا اين روزها به ياد سياوش كسرائى افتاده ام. شايد پراكنده خاطرم! آخرين ديدارمان را در مسكو كه روى نوار ويديو ثبت شده مرور مىكنم. او در آن شب سفيد و برفى بسيار سخن گفت و بيشتر از دلتنگىهاش. دلش براى وطن مىتپيد و نمىتوانست غربت را تاب بياورد. دل خوشى از حزب نداشت ولى به صراحت نمىگفت! شعرى خواند كه در آخر همين يادداشت خواهم آورد. اين شعر را از روى همان نوار پياده كرده ام. باز به سراغ كتاب روزها در راه شاهرخ مسكوب مىروم تا حرف و حديثش را از رفيق ايام حزبى اش واگويم. چند خطى تايپ مىكنم ولى دلم رضا نمىدهد. Cut مىكنم! (علاقمندان مىتوانند به ص 686 كتاب روزها در راه از انتشارات خاوران پاريس مراجعه كنند.) كسرائى در اين شعر وطن را از اين سوى خزر تماشا مىكند. مىگفت سال از آنسو در حسرت "بهشت" اين سو بوديم و حالا از دوزخ تبعيد آنسو را تماشا مىكنيم! دلتنگ و تلخكام.
(... در هنگام تايپ اين شعر به ياد دوست نو يافته ع. قنبرى مىافتم. بخشى از اين شعر را پشت خط تلفن از راه دور برايش خواندم. حالا تقديمش مىكنم.)

از اين سو با خزر

دريا دوباره ديدمت، افسوس بى نفس
پوشانده چشم سبز در زير خار و خس
دامن كشان به هجرت بيرون زدسترس
دريا دوباره دمت آرام و بىكران
دلتنگ و تلخكام
در جامهء كبود سرا پا نگاه

ابريست چشم تو
ابريست روى تو
تا ژرفناى خاطر تو ابريست
خورشيد گوئيا در عمق آبهاى تو مدفونست
اما به هر دمى كه چو ساليست در گذر
من افتاب طالع
من آسمان سبز تو را مىكنم هوس

موجت كجاست تا به شكن هاى كاكلش
عطرى ز خاك و خانهء خود جست و جو كنم.
موجت كجاست تا كه پياپى به صدق دل
بر ساكنان ساحل ديگر همراه او كنم
كاينجا غريب مانده پراكنده خاطريست
دلبستهء شما و به اميد هيچكس

دريا متاب روى با من سخن بگوى!
تو مادر منى و به محبت مرا ببوى!
گرد غريبى از سر رخسار من بشوى!
دريا مرا دوباره بگير و بكن زجاى
بگذار همچو موج، بار دگر ز دامن تو
سر در بياورم
در تند خيز حادثه فانوس بركشم
دستى به دادخواهى دلها درآورم
دريا ممان مرا و مخواه همچنين هوس

در پشت سر مخاطره، در پيش روى هلاك
مرغ هوا گرفته و پا بستگى به خاك
بر اشتياق جان سدى ز پيش و پس
اما تو اى تپنده به خود تازه كن نفس!
بشكف دگرباره گل رستخيز باش!
با صد هزار شاخهء فرياد سر برآر!
مرغ بلند باد طوفان در قفس

1994 باكو


12:24 AM