كاينجا غريب مانده پراكنده خاطريست ... نمىدانم چرا اين روزها به ياد سياوش كسرائى افتاده ام. شايد پراكنده خاطرم! آخرين ديدارمان را در مسكو كه روى نوار ويديو ثبت شده مرور مىكنم. او در آن شب سفيد و برفى بسيار سخن گفت و بيشتر از دلتنگىهاش. دلش براى وطن مىتپيد و نمىتوانست غربت را تاب بياورد. دل خوشى از حزب نداشت ولى به صراحت نمىگفت! شعرى خواند كه در آخر همين يادداشت خواهم آورد. اين شعر را از روى همان نوار پياده كرده ام. باز به سراغ كتاب روزها در راه شاهرخ مسكوب مىروم تا حرف و حديثش را از رفيق ايام حزبى اش واگويم. چند خطى تايپ مىكنم ولى دلم رضا نمىدهد. Cut مىكنم! (علاقمندان مىتوانند به ص 686 كتاب روزها در راه از انتشارات خاوران پاريس مراجعه كنند.) كسرائى در اين شعر وطن را از اين سوى خزر تماشا مىكند. مىگفت سال از آنسو در حسرت "بهشت" اين سو بوديم و حالا از دوزخ تبعيد آنسو را تماشا مىكنيم! دلتنگ و تلخكام. (... در هنگام تايپ اين شعر به ياد دوست نو يافته ع. قنبرى مىافتم. بخشى از اين شعر را پشت خط تلفن از راه دور برايش خواندم. حالا تقديمش مىكنم.)
از اين سو با خزر
دريا دوباره ديدمت، افسوس بى نفس پوشانده چشم سبز در زير خار و خس دامن كشان به هجرت بيرون زدسترس دريا دوباره دمت آرام و بىكران دلتنگ و تلخكام در جامهء كبود سرا پا نگاه
ابريست چشم تو ابريست روى تو تا ژرفناى خاطر تو ابريست خورشيد گوئيا در عمق آبهاى تو مدفونست اما به هر دمى كه چو ساليست در گذر من افتاب طالع من آسمان سبز تو را مىكنم هوس
موجت كجاست تا به شكن هاى كاكلش عطرى ز خاك و خانهء خود جست و جو كنم. موجت كجاست تا كه پياپى به صدق دل بر ساكنان ساحل ديگر همراه او كنم كاينجا غريب مانده پراكنده خاطريست دلبستهء شما و به اميد هيچكس
دريا متاب روى با من سخن بگوى! تو مادر منى و به محبت مرا ببوى! گرد غريبى از سر رخسار من بشوى! دريا مرا دوباره بگير و بكن زجاى بگذار همچو موج، بار دگر ز دامن تو سر در بياورم در تند خيز حادثه فانوس بركشم دستى به دادخواهى دلها درآورم دريا ممان مرا و مخواه همچنين هوس
در پشت سر مخاطره، در پيش روى هلاك مرغ هوا گرفته و پا بستگى به خاك بر اشتياق جان سدى ز پيش و پس اما تو اى تپنده به خود تازه كن نفس! بشكف دگرباره گل رستخيز باش! با صد هزار شاخهء فرياد سر برآر! مرغ بلند باد طوفان در قفس