خانه دايى يوسف ديشب هم تا سپيده سحر بيدار ماندم و خانه دايى يوسف را خواندم. كتابى سراسر درد و رنج و اندوه. شهريار مصراعى دارد در حيدربابايه سلام: حيدربابا بهشتيمز جهنم اولماقدادير! (حيدربابا بهشت ما در شرف جهنم شدن است!) خانه دايى يوسف كه همان كشور رفيق استالين باشد، براى سه نسل از ايرانيان آرمان خواه جهنم شد بىآنكه كسى آن كه چنان بايد و شايد اين جهنم را توصيف كند. تا كسى لب به سخن مىگشود از سوى "رفقا" انگ "خود فروخته" و "واداده" مىخورد و زندگى هم چنان ادامه مىيافت و ما گمان مىكرديم كه خشك آمده كشتگاه ما در جوار كشت همسايه و مرغ همسايه غاز بود بود البته و ..... رفقا البته دستور سازمانى داشتند. اما شاه و ساواكش هم مقصر بودند! بسيار هم مقصر بودند. هزاران هم وطنى كه از بد حادثه يا در پى بهشت گمشده و كشور آرمانى خود به شوروى گريخته بودند مىخواستند برگردند. خدمت هم بكنند. (البته شمار كثيرى از آنان در اردوگاه هاى استالين جان باختند) اما رژيم به اين ايرانيان اجازه ورود نمىداد. اگر چند تنى هم باز گشتند تحقير و توهين شدند. با آنان مانند انسان رفتار نشد. اغلب شان به اجبار مجيزگوى دربار و شاه شدند. هيچ كس حرفشان را جدى نگرفت بنابراين نسل ديگرى نيز گام در كژراه گذاشتند و باز روزى از نو روزى از نو! حالا اتابك فتح الله زاده پرده ها را بالا زده و فاش گويى كرده است. حكايت تلخ و دردناكش را از غربت غريب اتحاد جماهير شوروى نوشته است. نسل اتابك و اينها البته با فروپاشى شوروى و گشايشى كه رخ داد توانستند از جهنم توتاليتاريسم واقعا موجود بگريزند و حال قريب به اتفاق آنان در كشورهاى غربى به سر مىبرند. اما هنوز نيز چند تنى از نسل اول مهاجران در بدبختى و پريشانى به سر مىبرند و با آرزوى بازگشت به زادگاه به انتظار مرگ نشسته اند. بايد اين ايرانيان را دريافت و به هر نحوى كه شده به يارى شان شتافت.