Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Monday, March 11
سفرنامه كارمل
كارمل شهرى است بسيار زيبا در جنوب سانفرانسيسكو. حدود صد و سى مايل يا دويست كيلومتر با اينجا فاصله دارد. صبح كفش و كلاه كردم و ساعت 11 راه افتادم. ساعت دوازه رسيدم به سن حوزه كه پايتخت دوم ايرانيان كاليفرنيا است. (پايتخت اول لوس آنجلس است) از آنجا به بعد با اتومبيل دوستم احمد رفتيم كه تو راه تنها نباشيم. به موقع رسيديم و مهمانان هم اندك اندك وارد شدند. شاد و سرخوش بوديم. مهر ميزبان و مهمانان فضاى دلپذيرى به وجود آورده بود. در بركه جلو پنجره اردك ها شنا مىكردند و پرندگان ديگر هم براى شكار كرم يا ماهى سرى به بركه مىزدند. زيبا بود جمع مان. چند دوست خوب قديمى و دو دوست خوب نويافته. در عالم خوبى سير مى كردم. باران هم نمى باريد و شايد با دعاى من بر سرزمين خشك و عطش ناك افغانستان مىباريد! اما به هنگام ترك مجلس ناگهان دريافتم كه دسته كليدم گم شده است. يك دسته كليد بزرگ! همه جا را گشتيم اما پيدا نشد كه نشد. همه دمغ شديم! من بيشتر البته. نه فقط به خاطر گم شدن دسته كليد، بلكه به بيشتر به خاطر ناراحت كردن دوستان و ميزبان خوب.
در بازگشت به سن حوزه به انجمن aaa تلفن كردم كه در عرض نيم ساعت كليد سازى فرستادند و اين كليد ساز در عرض ده ثانيه در ماشين را باز كرد و با خواندن شماره رمز كليد واقع در داشبورد، در عرض پنج دقيق يك كليد عالى هم ساخت و تحويل داد. به ياد نصرت رحمانى افتادم كه روزگارى سروده بود: "قفل يعنى كه كليدى هم هست!"
دسته كليدم گم شد اما دو دوست بسيار خوب پيدا كردم. يكى از آنان كه درست پس از جنگ جهانى دوم به آمريكا مهاجرت كرده و همزبان و همدل هم بود، مرا "قارداش اوغلو" ناميد و اجازه داد كه من هم عمو صدايش كنم. " عمو خسرو به دنياى من خوش آمدى!"
1:55 AM