سفرنامه كارمل كارمل شهرى است بسيار زيبا در جنوب سانفرانسيسكو. حدود صد و سى مايل يا دويست كيلومتر با اينجا فاصله دارد. صبح كفش و كلاه كردم و ساعت 11 راه افتادم. ساعت دوازه رسيدم به سن حوزه كه پايتخت دوم ايرانيان كاليفرنيا است. (پايتخت اول لوس آنجلس است) از آنجا به بعد با اتومبيل دوستم احمد رفتيم كه تو راه تنها نباشيم. به موقع رسيديم و مهمانان هم اندك اندك وارد شدند. شاد و سرخوش بوديم. مهر ميزبان و مهمانان فضاى دلپذيرى به وجود آورده بود. در بركه جلو پنجره اردك ها شنا مىكردند و پرندگان ديگر هم براى شكار كرم يا ماهى سرى به بركه مىزدند. زيبا بود جمع مان. چند دوست خوب قديمى و دو دوست خوب نويافته. در عالم خوبى سير مى كردم. باران هم نمى باريد و شايد با دعاى من بر سرزمين خشك و عطش ناك افغانستان مىباريد! اما به هنگام ترك مجلس ناگهان دريافتم كه دسته كليدم گم شده است. يك دسته كليد بزرگ! همه جا را گشتيم اما پيدا نشد كه نشد. همه دمغ شديم! من بيشتر البته. نه فقط به خاطر گم شدن دسته كليد، بلكه به بيشتر به خاطر ناراحت كردن دوستان و ميزبان خوب. در بازگشت به سن حوزه به انجمن aaa تلفن كردم كه در عرض نيم ساعت كليد سازى فرستادند و اين كليد ساز در عرض ده ثانيه در ماشين را باز كرد و با خواندن شماره رمز كليد واقع در داشبورد، در عرض پنج دقيق يك كليد عالى هم ساخت و تحويل داد. به ياد نصرت رحمانى افتادم كه روزگارى سروده بود: "قفل يعنى كه كليدى هم هست!" دسته كليدم گم شد اما دو دوست بسيار خوب پيدا كردم. يكى از آنان كه درست پس از جنگ جهانى دوم به آمريكا مهاجرت كرده و همزبان و همدل هم بود، مرا "قارداش اوغلو" ناميد و اجازه داد كه من هم عمو صدايش كنم. " عمو خسرو به دنياى من خوش آمدى!" 1:55 AM