عاشورا تاسوعا و عاشورا مرا مىبرد به آن روزهاى غمگين دوران كودكى. از گوشه و كنار شهر صداى ضجه و ناله مىآمد. بيوك آقا آن مرد زن باز و بچه باز شهر كه معمولا خيلى هم خوش لباس بود، در آن روز پا برهنه راه مىرفت و ما حيرت مىكرديم. چند سالى من هم سينه و زنجير زدم و حتى سعى كردم نقش طفلان زينب را در تعزيه اجرا كنم كه به علت بد صدايى نشد! اما بخشى از شعرهايش را هنوز به خاطر دارم: ياتما نجف ده شير خدا وا مصيبتا! ... اكنون كه اين تصاوير را مىبينم ياد آن ايام مىافتم: عكس ها از سايت BBC است. اولى در لبنان و دومى در افغانستان گرفته شده است. 12:16 AM