سفرنامه ايران سفرنامه درخشانى خواندم از نيما مروجى در سايت ايرانيان دات كام به انگليسى. تكه هاى درخشانى دارد و 52 عكس خوب. فقط مواظب باشيد دچار نوستالژى و غيره نشويد! من كه شدم و بد جورى هم شدم. لامصب وطن است ديگر! كاريش هم نمىتوان كرد!! **** نيز مصاحبه اى خواندم از پرويز قليچ خانى (سردبير نشريه آرش، چاپ فرانسه) با دو تن از رهبران فداييان (اكثريت) بهزاد كريمى و مجيد عبدالرحيم پور پيرامون كتاب شورشيان آرمانخواه نوشتهء مازيار بهروز. اين مصاحبه هم مرا سخت دچار اندوه كرد! اين دو از دوستان بسيار قديمى من اند كه باهم دورانى داشتيم! مصاحبه مرا برد به آن ايام خوش آرمانخواهى. چه زيبا مىنمود جهان! در اين مصاحبه مفصل بارها از عزيزى ياد شده كه من سخت دوستش داشتم. بهروز ارمغانى را مىگويم. بزرگ مردى بود. به گمانم از همان دوران دانش آموزى وارد فعاليت هاى سياسي شده بود. پس از اتمام تحصيل چند سالى زندانى شد و آخر سر به سازمان چريك هاى فدايى خلق پيوست و از كارهاى پر سر و صدايش ترور يكى از چهره هاى شاخص ساواك _ حزب توده بود به نام شهريارى كه به مرد هزار چهره مشهور بود. اين شهريارى مبارزين را به هواى بردن به عراق و فلسطين تحويل سازمان امنيت مىداده است. بهروز ارمغانى سرانجام پس از يك زندگى مخفى نه چندان دراز مدت، در زد و خوردى كشته شد و مادر من خبر را كه شنيد ماه ها به خاطرش گريه كرد. من در سال آخر دبيرستان و يك سال پشت كنكور شب مرتب با بهروز بودم و اعتراف مىكنم كه تاثير عميقى روى من گذاشت. يادش گرامى باد! *** سه چهار روز پيش قول داده بودم كه ذكر بر دار كردن حسنك وزير را از تاريخ بيهقى اينجا بنويسم. حالا كه نگاه مىكنم مىبينم متن نسبتا دشوارى است براى صحن وبلاگ! در هر حال چون كشته شدن خيابانى را نوشته بودم حالا هم بخش هايى از اين ذكر بر دار كردن حسنك وزير را به نقل از تاريخ بيهقى را اينجا ذكر مىكنم: .... و حسنك را به پاى دار آوردند .... قرآن خوانان قرآن مىخواندند. حسنك را فرمودنه كه جامه بيرون كش. وى دست اندر زير كرد و ازار بند (بند شلوار) استوار كرد و پايچه هاى ازار را ببست و جبه و پيراهن كشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار (شلوار) بايستاد و دست ها در هم زده، تنى چون سيم سفيد و رويى چون صد هزار نگار. همه خلق به درد مىگريستند. خودى (كلاه خود) روى پوش آهنى بياوردند عمدا تنگ.، چنان كه روى و سرش را نپوشيدى، و آواز دادندكه سر و رويش را بپوشد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نرديك خليفه. و حسنك را همچنان مىداشتند ، و او لب مىجنبانيد و چيزى مىخواند، تا خودى فراخ تر آوردند. و درين ميان احمد جامه دار بيامد سوار و روى به حسنك كرد و پيغامى گفت كه خداوند سلطان مىگويد: "اين آرزوى تست كه خواسته بودى و گفته كه "چون تو پادشاه شوى، ما را بر دار كن!" ما بر تو رحمت خواستيم كرد، اما اميرالمومنين نبشته است كه تو قرمطي شده اى، و به فرمان او بر دار مىكنند." حسنك البته هيج پاسخ نداد. پس از آن خود فراخ تر كه آورده بودند، سر و روى او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را كه بدو. دم نزد و از ايشان نينديشيد (نترسيد). هركس گفتند"شرم نداريد، مرد را كه مىبكشيد[به دو] به دار بريد؟" و خواست كه شورى بزرگ بپاى شود، سواران سوى عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوى دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبى كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها (طناب ها) فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد. هيچ كس دست به سنگ نمىكرد و همه زار زار مىگريستند. خاصه نشابوريان. پس مشتى رند را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خبه (خفه) كرده. اين است حسنك و روزگارش..... او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند ... احمق مردا كه دل درين جهان بندد! .... داستان حسنك البته ادامه پيدا مىكند... سرش را براى خليفه مىبرند و بدنش قريب هفت سال بر دار مىماند و آخر سر نه سرى و نه تنى. تراشه هاى استخوانش در جايى دفن كردند. حسنك را به اتهام دگرانديشى بر دار كردند و داستان حسنك ها ادامه دارد ...