Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, March 24
مىلاگم، پس هستم!

نمىدانم اين جمله را خودم صادر كرده ام يا يك نفر ديگر از هملاگان! گاهى از اين اتفاق ها مىافتد ديگر! يك روز نشستم يك شعر عالى سرودم و آنگاه ديدم همين شعر را سال ها پيش از من، شاملو هم گفته است و تازه در كتاب هواى تازه چاپ هم شده. بنابراين فكر مىكنم كه من چند سال دير به دنيا آمده ام!
مىلاگم و لاگ مىزنم و اين نشانهء هستى من است كه در شهرك وبلاگ نام و نشانى از من باقى ست.
***
گاهى اين نوستالژى يا غم غربت بدجورى چنگ مىاندازد به ذهنم. امروز پس از دو روز تلاش سرانجام موفق شدم به مادرم تلفن كنم. بيچاره مادرم! فاش كرد كه از درد رماتيسم ديگر قادر نيست راه برود و از من دوا و درمان خواست. گفتم قرص مىفرستم. گفت آمپول بفرست! قرص اثر ندارد.
نمىدانم اين ايمان به قدرت معجزه آساى آمپول فقط در خطه ى آذربايجان خودمان هست يا در جاهاى ديگر هم هست. در باكو كه بسيار قوى ست. روزى يك مهندس باكويى (فلانكس اُف مثلا) تعريف مىكرد كه:
"يك روز سكته قلبى كردم و مرا با آمبولانس بردند به بيمارستان. خدا را شكر كه دكتر خيلى خوبى نصيبم شد. چونه همان آن دو آمپول بسيار قوى تزريق كرد كه خطر مرگ از بين رفت. دو هفته اى بسترى بودم. پس از دو هفته كه كاملا ضعيف و ناتوان شده بودم به خانه برگشتم و براى اين جان بگيرم يك ماه تمام هر روز يك دست جگر و دل و قلوه و چغول بغول ميل كردم تا آن كه حسابى بنيه ام قوى شد و رفتم سر كار."
اين خاطره را ميان گيومه نوشتم كه اين ايام عيدى غم درد مادر من شما را غمناك نكند. حالا مادر آمپول مىخواهد. كسى آمپول خوب براى دردهاى مزمن روماتيسم سراغ دارد؟
***
مىلاگم پس هستم!
من اغلب مطالبم را پس از نيمه شب مىنويسم. تا چيزى ننويسم خوابم نمىبرد. مىخواهم به سبك دوست عزيزم رضا قاسمى رمان آن لاين بنويسم! يكى از ده ها رمانى كه در ذهم سال هاست مىپرورانم. بنويسم؟ رضا يك وبلاگ خوب به نام هوس معرفى كرده كه خوب و زيبا نوشته مىشود. افشين (نويسنده وبلاگ هوس)، يك آن خواننده را مىبرد به شهر شلوغ تهران و نقبى مىزند به ماجراهاى روز مره اين شهر پر تب و تاب. داستان پشت پردهء خواستگارى اش درخشان بود.
صحبت تهران شد. باز اين غم غربت لامصب .....
***
جوراب هاى لنگه به لنگه
پير مرد هم خانه ى من اين روزها جوراب هاش را عوضى مىپوشد. به طرح ها نگاه نمىكند، رنگ جوراب برايش كافىاست. با آنكه معمولا در كشو كمدش جوراب هايش جفت جفت تا مىشوند اما نمى دانم چرا نظم جوراب را به هم مىريزد و جوراب هايى را انتخاب مىكند كه طرح شان يكسان نيستند. امروز به سراغ جوراب هاش رفتم و خودم به هم ريختم شان. حالا ببينيم فردا چه پيش مىآيد! براى بچه هايى كه اصرار دارند كفش هاشان را لنگه به لنگه بپوشند اين ترفند گاهى موثر مىافتد!
(ياد يك واژه ناب تركى افتادم كه احتمالا از زبان آذرى قديم به جاى مانده است: تاى كشيك!)
***
امروز داستان غم انگيزى خواندم از همجنس گرايان مصرى. فردا شايد به آگاهى برسانم.
***
روزگارى همزمان با كشف روژه گارودى نو مسلمان فرانسوى كه از ماركسيسم بريده بود و به مذهب روى آورده بود و همزمان با وقوع انقلاب اسلامى ناگهان مسلمان شده بود، آن هم از نوع نابش! احمد نامى هم سر و كله اش در نشست هاى كشورمان به گوش خورد كه سويسى بود و مسلمان شده بود. اين احمد روزنامه نگار است و سفت و سخت ضد اسرائيل و صهيونيسم و يهودى ستيز و فاشيست مسلك. در آخرين شماره نيوزويك تصويرى از جنابشان ديدم در اتاق كارش. روى ديوارهاى اتاقش تصاويرى بود از هيتلر و آيت الله خمينى و واگنر و لودويگ دوم. لودويگ دوم پادشاه ديوانهء باواريا بود كه فيلمساز محبوب من لوكينو ويسكونتى بر مبناى زندگى اش فيلمى ساخته با نام لودويك با شركت هلموت برگر. شاهكار است! اما اين "برادر احمد" كه نام واقعىاش آلبرت هوبر است، 74 ساله است، جذاب است، نئونازيست است، رئيس تشكيلاتى است به نام "التقوا" كه به مساجد اروپا كمك مىكند و البته يك كمى هم به اعضاى القاعده و هواخواهانش در سراسر دنيا! بارها به امريكا آمده و در جلسات نژادپرستان و مسلمانان افراطى هوادار فرخ خان سخنرانى كرده و خواستار محو كامل اسرائيل شده است. با آن كه موهاى يك دست نقره اى دارد و بى ريش هم هست ولى آراء و عقايدش خيلى به آيت الله خلخالى شباهت دارد! حالا آمريكا رابطه اش را با القاعده كشف كرده و 200 ميليون دلار بنياد التقوا را فعلا در بانك ها مسدود كرده تا بعدها شايد به دولت افغانستان بدهد!
راستى، آيا مىدانستيد كه حدود هفت ميليون دلار از پول هاى بلوكه شده، بن لادن تحويل دولت موقت افغانستان شده است؟
دوست عزيزى از ايران بر من خرده گرفته بود كه من زيادى از مى و باده مىنويسم و در باده آن چنان معنويتى نيست. البته كه نيست دوست عزيز! اما هرچه فكر كردم هنوز خيلى مانده تا به پاى حافظ و خيام برسم! (در بكار بردن واژه مى و باده البته!) به نظر من در جامعه اى كه سرشار از ريا و تزوير است، مى نماد آزادى و آزادگى است، . در ادبيات فارسى اين واژه آن چنان مقام شامخى دارد كه حتى عرفا نيز براى نماياندن درجه اخلاص به اين واژه متوسل مىشوند. در جوامعى كه به هر دليل نوشيدن باده ممنوع شده انواع و اقسام مفاسد اجتماعى رشد كرده و بازار ريا و زهد فروشى رونق مىگيرد. رشد سريع مافياى آمريكا از دوران ممنوعيت مشروب آغاز شد كه هنوز كه هنوز است اين جامعه تقاص آن را پس مىدهد. پيرامون اين موضوع كتاب ها نوشته شده است، باز هم از حافظ مدد مىگيرم:
مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتى كه به روى و ريا كنند!
پس فعلا شب بخير!

1:24 AM