Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Wednesday, March 27
قيام خيابانى
ديروز دوست بسيار عزيزى يك عيدى عالى به من داد: كتاب "قيام شيخ محمد خيابانى" به قلم احمد كسروى.
مدت ها بود كه در پى اين كتاب مىگشتم. سال پيش در همين ايام با نوه يا نبيره شيخ محمد خيابانى در كلن آشنا شدم. داستان ها گفت از جدش. اما زندگى و مرگش را كسروى نوشته است. اين مرگ هم مانند مرگ حسنك وزير سخت تكان دهنده است. خواندن اين سطور باعث شد كه باز به سراغ تاريخ بيهقى بروم و بر دار كردن حسنك وزير را بخوانم و اندكى از اين جماعت كشور گل و بلبل دلگير شوم و شادمان باشم كه در آن ديار نيستم! (گفتم اندكى!)
....
اما قزاق ها پيكر آغشتهء او را توى تابوتى گذارده و به دوش حمالان داده، به ادارهء نظميه آوردند. گروه بس انبوهى براى تماشا گرد آمده بودند، و مردم بى سر و پا بى شرمى آغازيدند و گرد جنازه را گرفته و كف مى زدند، زيرا چاپلوسان و مردم دو رويه را اين بار هم نوبت آن رسيده بود كه براى دشمنان آزادى شيرين كارى نمايند. و بى گفتگو بسيارى از آن بى شرمان كسانى بودند كه تا پريروز در پاى نطق هاى خيابانى كف زده و زنده باد مى گفتند. چه، مردم بى سر و پا را در زمان و روزگارى، شيوه و خوى همين است، و كسى كه فريب چاپلوسى ايشان را بخورد سرنوشتش همان خواهد بود كه خيابانى تيره روزگار را شد. پس از اين ساعتى، بار ديگر جنازه را به دوش حمالان دادند. اين بار آن را به گورستان سيد حمزه مىبردند كه پس از شستن و كفن پوشانيدن به خاك سپارند. گروه بى سر و پا هنوز از بى شرمى سير نگرده بودند، و از پشت سر روان بودند، و تا آن بى روان به زير خاك نرفت، از دست آن گروه نياسود ..."
فردا داستان حسنك را خواهم نوشت.


1:17 AM