قيام خيابانى ديروز دوست بسيار عزيزى يك عيدى عالى به من داد: كتاب "قيام شيخ محمد خيابانى" به قلم احمد كسروى. مدت ها بود كه در پى اين كتاب مىگشتم. سال پيش در همين ايام با نوه يا نبيره شيخ محمد خيابانى در كلن آشنا شدم. داستان ها گفت از جدش. اما زندگى و مرگش را كسروى نوشته است. اين مرگ هم مانند مرگ حسنك وزير سخت تكان دهنده است. خواندن اين سطور باعث شد كه باز به سراغ تاريخ بيهقى بروم و بر دار كردن حسنك وزير را بخوانم و اندكى از اين جماعت كشور گل و بلبل دلگير شوم و شادمان باشم كه در آن ديار نيستم! (گفتم اندكى!) .... اما قزاق ها پيكر آغشتهء او را توى تابوتى گذارده و به دوش حمالان داده، به ادارهء نظميه آوردند. گروه بس انبوهى براى تماشا گرد آمده بودند، و مردم بى سر و پا بى شرمى آغازيدند و گرد جنازه را گرفته و كف مى زدند، زيرا چاپلوسان و مردم دو رويه را اين بار هم نوبت آن رسيده بود كه براى دشمنان آزادى شيرين كارى نمايند. و بى گفتگو بسيارى از آن بى شرمان كسانى بودند كه تا پريروز در پاى نطق هاى خيابانى كف زده و زنده باد مى گفتند. چه، مردم بى سر و پا را در زمان و روزگارى، شيوه و خوى همين است، و كسى كه فريب چاپلوسى ايشان را بخورد سرنوشتش همان خواهد بود كه خيابانى تيره روزگار را شد. پس از اين ساعتى، بار ديگر جنازه را به دوش حمالان دادند. اين بار آن را به گورستان سيد حمزه مىبردند كه پس از شستن و كفن پوشانيدن به خاك سپارند. گروه بى سر و پا هنوز از بى شرمى سير نگرده بودند، و از پشت سر روان بودند، و تا آن بى روان به زير خاك نرفت، از دست آن گروه نياسود ..." فردا داستان حسنك را خواهم نوشت.