Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, April 28
نمايش صدام ...... و ماجراى شعار "جاويد شاه" در صحراى كربلا!



اين روزها جشن هاى شصت و پنجمن سالگرد تولد صدام در عراق شروع شده است. ديروز شمه اى از اخبار اين جشن ها نوشتم. امروز خبردار شدم به اين مناسبت نمايشمامه اى روى صحنه بزرگ ترين تئاتر بغداد رفته است. اين نمايشنامه از آن جهت مهم است كه از كتابى اقتباس شده كه سال پيش به قلم صدام منتشر گرديد و البته در صدر جدول كتاب هاى پرفروش عراق قرار گرفت. كتاب صدام يك رمان تاريخى _ سياسى _ جنايى _ پليسى بود. نمى دانم شايد اين كتاب هم مانند كتاب "ماموريت براى وطنم" و " به سوى تمدن بزرگ" جزو كتاب هاى درسى دانش آموزان عراقى قرار گرفته است يا نه! سال ها پيش مائو با كتاب سرخ و قذافى با كتاب سبز بخت خود را در زمينه كتاب و نشر آزمودند. اغلب رهبران دنيا معمولا پس از اتمام دوران ماموريت يا مسئوليت شان دست به قلم مىبرند. ايران كه سرزمين شعر است، رهبر انقلابش نيز در سال هاى پايانى عمرش چند دفتر شعر منتشر كرد كه مجموعه اى بود از غزليات و رباعيات و .... و نيز يك كتاب عرفانى كه در حقيقت نامه اى است به فاطمه طباطبايى عروس اش. چند غزل ايشان را عبدالحسين مختاباد با آواز خوانده است.
نمايشنامه "زبيده و سلطان" را شاعر فلسطينى اديب نصير از كتاب صدام اقتباس كرده است كه بازگو كنندهء ماجراى دخترى عراقى است به نام زبيده كه در جريان جنگ عراق و آمريكا مورد تجاوز يك سرباز آمريكايى قرار مىگيرد و سلطان براى انتقام گرفتن از شرافت لكه دار شده زبيده به مصاف آمريكايى ها مىرود و "شهيد" مىشود. هرچند اين سلطان خود از عاشقان دلسوخته زبيده بوده ولى در عشقش ناكام مانده بود.
منتقدين هنرى عراق بر اين عقيده اند كه زبيده نماد حيثيت و شرافت ملت عراق است و سلطان رهبرى است كه حاضر است جانش را فداى ملت اش كند.
خود كتاب هم داستان جالبى دارد: پارسال كه اين كتاب با يك نام مستعار درآمد و ناگهان مورد توجه بسيارى از مطبوعات و راديو تلويزيون هاى قرار گرفت، شايعه پيجيد كه كتاب به قلم صدام نوشته شده است يا دست كم كسى به دستور صدام آن را نوشته است. مقامات حزب بعث خواند آن را "توصيه" كردند و مطبوعات رسمى و دولتى پيرامونش قلم فرسودند. در شب افتتاح نمايش (روز جمعه) نيز تمام نمايندگان بلند پايه حزب بعث و مقامات دولتى و لشكرى حضور داشتند. اين نمايش نگاهى هم دارد به حماسه گيل گمش از افسانه هاى مشهور سرزمين بين النهرين كه مانند اغلب اسطوره ها بر پايه نبرد بين نيك و بد بنا گرديده است. بايد خاطر نشان ساخت كه عراق از يك پشتوانه قوى تئاترى برخوردار است.
خواندن خبر و تفضيلات اين نمايش مرا ياد نمايش رستم و اسفنديار انداخت كه گويا پس از 28 مرداد در يكى از تئاتر هاى تهران با حضور مقامات لشكرى و كشورى روى صحنه رفته بود. در پايان نمايش كه رستم بر اسفنديار پيروز مى شود جمعيت با احساسات كف مىزنند. در همين لحظه ناگهان رستم از پر شالش يك پرچم سه رنگ شير و خورشيد نشان در مىآورد و شعار مى دهد: جاويد شاه! جاويد شاه!
در اين باب حكايت تيمسار ورهرام هم شنيدنى است:
تيمسار ورهرام كه به مرد آهنين شهرت داشت و زمانى استاندار رضائيه (اروميه) بود، براى نگارنده تعريف مىكرد كه روزى شنيدم يكى از پيشنمازهاى مشهور شهر به ساحت رضا شاه اسائه ادب كرده و گفته كه "آن ملعون زنان ما را لخت كرد و سر برهنه به كوچه و بازار فرستاد!" تيمسار با شنيدن اين خبر ديگ خشم اش به جوش مىآيد و پيشنماز را احضار كرده و دستور مىدهد كه ريش و سبيلش را بتراشند. بزرگان و ريش سفيدان شهر جمع مى شوند و خواهش و التماس و تمنا مىكنند كه از سر تقصير حاجى آقاى بيچاره درگذرد. تيمسار نخست راضي نمىشود ولى با اصرار بزرگان شهر سرانجام به يك شرط حاضر مى شود كه از سر تقصير پيشنماز بگذرد كه او در همان مسجد و از بالاى همان منبر يك ماه تمام رضا شاه را دعا بكند.
چند ماه از اين ماجرا مىگذرد تا روزى تيمسار براي شركت در مجلس ختم يكى از همكاران و هم قطاران به مجلسى رود كه حاجى آقاى ما داشت روضه مىخواند و تازه زده بوده به صحراى كربلا. حالا سر ياران امام حسين بالاى نيزه هاست و خون چكان ... تا چشم پيشنماز به تيمسار مىافتد ناگهان خود را گم مىكند و در ادامه سخنان اش مىگويد:
در صحراى كربلا، آن سرهاى بريده خون چكان بالاى نيزه ها فرياد بر مىآوردند: جاويد شاه! جاويد شاه!


5:57 PM