پراكنده ها يادش بخير آن سال هاى خوب و سرشار دانشجويى! دانشجوى دانشگاه تبريز بودم و دوستانى داشتم مانند گل! در حضر و سفر با هم بوديم. گاهى يكى مان را زندان مىكردند و فضاى ترس و وحشت به جمع حاكم مىشد. اما اين ترس و هراس در "ممتاز" يا "شبنم" با دو آبجو بشكه يا فوقش يك پنج سيرى زايل مىشد! سرخوش و شاد در محله "ميار ميار" راه مىافتاديم و آوازهاى قديمى تركى مىخوانديم. مرا ببوس و الهه ناز را هم مىخوانديم. دسته جمعى! آخرهاى هفته به كوه مىزديم. آنجا ديگر آزاد آزاد بوديم و مىتوانستيم سرود هم بخوانيم. در جمع دوستان ما گاهى نوجوانى هم وارد مىشد. لاغر و عينكى بود ... دانش آموز بود نه دانشجو و اغلب با عليرضا به جمع ما مىپيوست. سال ها گذشت ... گردباد انقلاب كه نازل شد هريك به گوشه اى پرتاب شديم! گاهى ناگهان دوستى را كشف مىكنيم كه سوئد يا دانمارك است! در نيوزيلند و استراليا و كانادا هم هستند! خلاصه در چهار گوشه دنيا جايى نيست كه دوستى نباشد! اين ديگر از بركات انقلاب است! در ماجراى " معماى مخملباف" كه در "ايران امروز" چاپ شد و به "گويا" كشيده شد و هفته ها رويش بحث و گفت و گو شد با رضا چرندابى آشنا شدم. پيش از آن مقاله هايش را در فصلنامه پربار مهرگان و سايت ايران امروز خوانده بودم. خوش فكر و خوش قلم است اين رضا هم! در گپ هاى تلفنى ناگهان كاشف به عمل آمد كه آن جوان عينكى لاغر اندام همين رضا چرندابى است!! بنابراين دوستىمان بار ديگر صيقل خورد و حالا من براى رفتن به آلمان روزشمارى مىكنم! چنين مىچرخد گاهى اين چرخ روزگار! رضا ديروز مژده داد كه به شهرك وبلاگ آمده است. بايد گفت خوش گلدون رضا! نام وبلاگش پراكنده ها است. 12:29 AM