من و ژاك دريدا! در اين سال هاى غربت كه "آدم اينجا تنهاست" من چند نام را بيش از همه ى نام ها مىخوانم: در صحنه ى سياست لنين و استالين ديرى ست مرده اند! گاهى با فيدل يك سيگار برگ مىكشم! گابريل گارسيا ماركز هنوز هست! گلشيرى چه زود پر زد و پرپر شد! با ادوارد سعيد گاهى يك پياله سخن مىنوشم! با اين همه "آدم اينجا تنهاست!" *** اين روزها همه اش فيلم مىبينم. فيلم هايى معركه و بيداد! يك فيلم از ژاك دريدا هم هست. يعنى فيلم مستندى است كه دو نفر از شاگردانش ساخته اند و خودش قرار است ميهمان جشنواره بين المللى فيلم سانفرانسيسكو شود. امروز آن چنان عجله داشتم كه سه كتاب انگليسى اش را از آمازون دات كام سفارش دادم و يك كتاب ترجمه به فارسىاش را از كتابسرا در لوس آنجلس. به مسئولين جشنواره هم سفارش كردم كه مىخواهم با ژاك دريدا مصاحبه و گفت و گو كنم. اين آقا در ايران بسيار مشهور است ولى من خيلى خوب نمىشناسمش. مىدانم كه "شالوده شكنى" كرده و ساختار ويرانى!! آيا آبى هم در خوابگه مورچگان ريخته؟ به من كمك كنيد! بين خودمان بماند! ژورناليست بودن يا آدم بودن در اين ديار خيلى ارزش دارد! شبح جان به در مىگويم كه ديوار بشنود! اگر در ديار يار بودم و در زادبوم، همه اش مىترسيدم كه نكند يك سعيد امامى ناگهان از لجن واجبى دربيايد و مرا لجن مال كند.