آدم اينجا تنهاست! امروز صبح مطلب دست عزيزم مسعود بهنود را در سايت گويا خواندم پيرامون كتاب ياس و داس فرج سركوهى. در اين مطلب اشاره به شبى شده بود، شبى كه مسعود براى فرج مهمانى داده من هم اتفاقا در ايران بودم و حضور داشتم. روز پيش از آن هم همراه دوستى نازنين به مناسبت آزادى فرج ناهار هم در چاتانوگاى تهران با فرج بودم. ميهمان فرج. من كه طفيلى بودم! بيچاره فرج هر چه اسكناس هزارتومانى داشت شمرد و روى هم گذاشت ولى كفاف ناهار چهار _ پنج نفر را نداد كه نداد! حالا بگذريم! فرج در آن شب مرتب از مسعود سپاسگزارى مىكرد و آزادى خود را نتيجه تلاش هاى مسعود هم مىدانست. حالا در اين كتاب ياس و داس اش سخت به مسعود حمله كرده و او را كارگزار رژيم و غيره خوانده است. شايد در ساعاتى كه فرج اين كلمات را در فرانكفورت مىنوشت مسعود در زندان بود يا بازجويى پس مى داد. حالا شايد با خواندن كتاب فرج خيلى دلش گرفته است. با اين همه در سرتاسر مطلب مسعود يك كلمه درشت عليه فرج نمىتوان يافت. اگر مىخواهيد معناى بزرگى و جوانمردى و فتوت و غيره را در ادب فارسى بدانيد مطلب مسعود بهنود را حتما بخوانيد! مسعود با سعه صدر هميشگىاش حديث نفس نوشته و خدمت خود را به فرج ناكافى دانسته و سرانجام اوضاع و احوال خارج از كشور كه از فرج ياس يك فرج داس مىسازد مقصر دانسته است. من هر دو را بسيار دوست مىدارم. شعرى نوشته براى فرج و معناى بزرگ دوستى را در مسعود يافته ام. آدم اينجا تنهاست! 12:09 AM