غزل غزل هاى سليمان يكى از دوستان هملاگ محمد سرو با اشاره به مطلب جمعه خونين من نوشته است كه: "... من نمي توانم تصور صلحي را در اين سرزمين بنمايم . چرا كه اينجا نقطه تلاقي پيروان دو ديني است كه با تكيه بر سوابق تاريخي و ديني و انديشه اي خود ،جز خودشان كس ديگري را محق بر حكومت زمين - نه فقط اين سرزمين - نميدانند . و مگر مي شود غرور و تعصب را از ابناي بشر گرفت . هرگز!" ... در يادداشتى خصوصى برايش نوشتم كه من هنوز نا اميد نشده ام. تا عشق هست، تا انسان مىتواند عشق بورزد اميد هم همچنان باقى خواهد بود. اين روزها آن چنان از ديو و دد ملولم كه پناه برده ام به "عهد عتيق"! امروز داشتم با غزل غزل هاى سليمان حال مىكردم. روزگارى راشل لوى هم كه قربانى تروريسم آيت اخرس شد، با اين غزل ها حال مىكرد. شاملو هم اين غزل ها را به فارسى سروده است كه امروز پيدايش نكردم. خواننده اى از ايران برايم نوشته بود كه "اشك تمساح" مىريزم. او بر اين باور است كه اصلا و ابدا نبايد يك كلمه از قربانيان اسرائيلى سخن گفت. به نظر او و به نظر بسيارى از دوستان و هم ميهنان و مسلمانان، مرگ اسرائيليان حتى اگر زن و بچه و غير نظامى هم باشند حق است. چرا كه دولت شارون بىرحم است و جلاد... و اين ترورهاى انتحارى را به عنوان يك عمل انتقامى و انقلابى و حتى انسانى توجيه مىكنند. به نظر من اما بىگناه بىگناه است. چه دخترى باشد از "جنين" اشغال شده كه در حال حاضر در اردوگاه مهاجران آن اسرائيلى ها "نسل كشى" مىكنند و چه كشتن مسافران اتوبوس حيفا _ اورشليم. هرچند ابعاد اين جنايت ها فرق مىكند. يك فرق ديگر هم وجود دارد. "آيت اخرس" با احساس و با آگاهى عازم كشتن مىشود ولى راشل ها كه قربانى مىشوند اصلا و ابدا براى كشتن يا كشته شدن سوار اتوبوس نمىشوند يا به كافه و سوپر ماركت نمىروند. خب دولت شارون جنايتكار هست. خيلى از دولت ها جنايت مىكنند و حتى شهروندان خود را مىكشند. ما اگر دولت شارون و جنايت هايش را در كشتن مردم بىگناه محكوم مىكنيم پس بايد جنايت هاى تروريست هاى انتحارى را هم كه مردم بىگناه را مىكشند محكوم كنيم! قتل قتل است. عرفات هم اين جنايات را محكوم مىكند، اما هميشه دير! حالا هم كه فشار رويش هست كه به زبان فصيح عربى كلا تروريسم را در هر لباسى محكوم كند و از مردم رنجديده خود بخواهد كه ديگر به اين عمليات دست بزند. كليد توقف اين كشت و كشتار به نوعى در دست عرفات است كه به نظر من دو دوزه بازى مىكند! همچنان كه در زمان جنگ ايران و عراق دو دوزه بازى كرد يا در زمان اشغال كويت توسط صدام! عرفات مرد جنگى خوبى بود شايد. آن روزها كه ابو عمار بود. اما مرد صلح اصلا خوبى نيست! در عمليات انتحارى هتل شهر ساحلى نانانايا در عيد فصح، دو مسافر بهائى آمريكايى (مىگويند ايرانى تبار بوده اند) هم كشته شدند. مردم اروپا و حتى بخش مهمى از مردم آمريكا و ديگر روشنفكران و آزادانديشان دنيا اين قساوت اخير اسرائيل را محكوم مىكنند ولى در عين حال تروريزم انتحارى را هم كه آب به آسياى شارون هاى جنگ طلب و جنايتكار مىريزد محكوم مىكنند. يك بار نوشتم مهم ترين و كارى ترين يار و ياور مردم مظلوم فلسطين در خود اسرائيل قرار دارد ولى تندروان فلسطينى اندك اندك اين گروه را نيز ضعيف مىكند. تا دو سه ماه پيش فقط 30 درصد مردم اسرائيل از شارون راضى بودند و حالا با به خطر افتادن امنيت شهروندان اسرائيلىء 70 درصد موافق شارون شده اند! دكتر احسان نراقى ديروز در مصاحبه اى با گويا گفته است: موقعى كه يك عمليات انتحارى در اسرائيل انجام مىگيرد شايد هيچ كس به اندازه شارون خوشحال نمىشود! خلاصه ديروز كه سخنان دكتر نراقى را شنيدم اندك اميدى براى متوقف شدن كشت و كشتار ها و خروج نيروهاى اسرائيلى از سرزمين هاى اشغالى در دلم جرقه زد. اما امروز كه خبر يك عمليات انتحارى ديگر را در ايستگاه اتوبوس خواندم و به تعويق افتادن ملاقات پاول با عرفات اين اميد به ياس تبديل شد. نيروهاى تندرو طرفين البته شادى مىكنند ولى در عجبم كه نيروهاى ميانه رو و پيشرو هم ميهن چرا؟ به راستى كه از ماست كه برماست! همين هم ميهنانى كه امروز از چريك هاى انتحارى قهرمان مىسازند فردا اگر همين آمران و هم دستان اين چريك ها و داوطلبان شهادت پيروز بشوند و شروع كنند به شكنجه و بگير و ببند ... در محكوم كردن اين دولت سوپر اسلامى طالبان وش امضا جمع خواهند كرد. آيا از اين حماس و جهاد اسلامى يك كلمه در مورد آينده مردم فلسطين شنيده ايد؟ مىخواستم غزل بنويسم كه كليات بافتم: ... اى خواهر و عروس من به باغ خود آمدم. مُرّ خود را با عطرهايم چيدم. شانهء عسل خود را با عسل خويش خوردم. شراب خود را با شير خويش نوشيدم. اى دوستان بخوريد و اى ياران بنوشيد و به سيرى بياشاميد! من در خواب هستم اما دلم بيدار است. آواز محبوب من است كه در را مىكوبد و مىگويد: از براى من باز كن اى خواهر من! اى محبوبهء من و كبوترم و اى كاملهء من! زيرا كه سر من از شبنم و زلف هايم از ترشحات شب پر است. رخت خود را كندم چگونه آن را بپوشم؟ پاى هاى خود را شستم چگونه آنها را چركين نمايم؟ محبوب من دست خويش را از سوراخ در داخل ساخت. و احشايم براى وى به جنبش آمد. من برخاستم تا در را به جهت محبوب خود باز كنم. و از دستم مُرّ و از انگشت هايم مُرّ صافى بر دستهء قفل بچكيد. (در را) به جهت محبوب خود باز كردم اما محبوبم روى گردانيده و رفته بود. چون او سخن مىگفت جان من از من به در شده بود. او را جستجو كردم و نيافتم. او را خواندم و جوابم نداد .... ( كتاب غزل غزل هاى سليمان، عهد عتيق) 12:41 AM