سلمانى! يادم هست كه پدرم ما را دست "اوستا سلمان" مىسپرد كه در همسايگى ما سلمانى داشت. در مغازه اش تصاويرى بود از جوانى هاى خودش به اضافه تصاويرى از فردين و سوفيالورن و كلارك گيبل و داگلاس فيربنكس. اوستا سلمان سر ما را ( من و برادران و پسر عموهايم را) نمره 3 مي زد. گاهي به اصرار ما خطي هم مي انداخت كه با اعتراض شديد پدر مواجه مي شد: "آپار ايتر!" (ببر محوش كن!) مغازه اوستا سلمان سلمانى براى ما بخصوص در فصل زمستان كه بخارى اش براه بود و بخار كتري اش نرم و آهسته بلند مي شد و با عطر و ادوكلن در مي آميخت معركه بود! صحبت هاي مردانه هم كه جاي خود داشت! ما خودمان را به نشنيدن مي زديم اما حرف هاي از ما بزرگ تران را مي بلعيديم! البته غيبت مىكردند. سلماني هم مانند حمام عمومي نقش باشگاه يا كلاب را براي مردم داشت. اندكي گپ و آسودگي خيال با يك استكان چاي خوش عطر و طعم! بعدها كه اندك اندك بزرگ شديم موهامان را كرنري و قيصري هم مىتوانستيم بزنيم! موهاى من مجعد بود و چه پر پشت! حالا در اين صفحه كه موهاى نقره اي آقا بزرگ را مىبينم ياد موهاي پرپشت خودم مىافتم! *** يادش بخير علي روزپيكر! على شيك ترين مغازه سلمانى تبريز را داشت در خيابان شهناز دم چهارراه شهناز. نام مغازه آرايشگاه آرش بود و همه على را آرش صدا مىزدند. على برادر حسن روزپيكر بود، معلم ادبيات شهرما كه ما را با آثار فروغ و شاملو و اخوان آشنا كرد و ما براى هميشه از دنياى امير عشيرى و ارونقى كرمانى و جواد فاضل وداع گفتيم و به دنياى چخوف و ماكسيم گوركى و بشردوستان ژنده پوش و بر مىگريم گل نسرين بچينيم و اصول مقدماتى فلسفه پرت شديم. مغازه آرش پاتوق هم بود و گاهى صمد و عليرضا نابدل و مناف و بهروز دهقانى هم سرى به آنجا مىزدند. نمىدانم سر هم مىتراشيدند يا نه! على مىتوانست مشتريانش را عينهو آلن دلون بكند! هنرمند بود. در آن ايام تبريز يكى از شيك ترين شهر هاى ايران بود. چند مغازه فقط پوشاك فرانسوى و آلمانى مىفروختند. من پالتو ماكسى مىپوشيدم كه مد روز بود! احمد به ما ياد داد كه پوشيدن كفش كلارك محشر هست. پس از آن تا امروز همه اش كلارك مىپوشم (گاهى هم Ecco و مفيتسو). كلارك هاى آن دوره جير بود و بگمانم پيتراتول در فيلم لورنس عربستان مد كرده بود. كفش كلارك را كه مىپوشيديم ما را مهندس صدامان مىكردند و ما كيف مىكرديم! اين ها را نوشتم تا به امروز برسم. ساعت شش بعد از ظهر مهمان داشتم. ساعت پنج رفتم توت فرنگى بخرم. روبروى مغازه ميوه فروشى سلمانى من قرار دارد. ديدم آينه اى دست مشترى داده تا مشترى پس كله اش را تماشا كند و اوكى بگويد. فورى داخل مغازه سلمانى شدم. مشترى ديگرى نبود. در بيرون نم نم باران مىباريد. اوستا سلمانى از من پرسيد: چگونه بزنم؟ گفتم سريع! و اوستا كه جوان سى ساله اى است فورى دست به كار شد و در عرض هفت دقيقه سرم را اصلاح كرد. عالى بود! دوازده دلار به اضافه يك دلار انعام پرداختم و عازم خانه شدم. باران نم نم مىباريد و من به ياد آرش و صمد و حسن و مناف و عليرضا و احمد بهروز بودم ... 12:55 AM