Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Wednesday, April 17
سلمانى!
يادم هست كه پدرم ما را دست "اوستا سلمان" مىسپرد كه در همسايگى ما سلمانى داشت. در مغازه اش تصاويرى بود از جوانى هاى خودش به اضافه تصاويرى از فردين و سوفيالورن و كلارك گيبل و داگلاس فيربنكس. اوستا سلمان سر ما را ( من و برادران و پسر عموهايم را) نمره 3 مي زد. گاهي به اصرار ما خطي هم مي انداخت كه با اعتراض شديد پدر مواجه مي شد: "آپار ايتر!" (ببر محوش كن!)
مغازه اوستا سلمان سلمانى براى ما بخصوص در فصل زمستان كه بخارى اش براه بود و بخار كتري اش نرم و آهسته بلند مي شد و با عطر و ادوكلن در مي آميخت معركه بود! صحبت هاي مردانه هم كه جاي خود داشت! ما خودمان را به نشنيدن مي زديم اما حرف هاي از ما بزرگ تران را مي بلعيديم! البته غيبت مىكردند.
سلماني هم مانند حمام عمومي نقش باشگاه يا كلاب را براي مردم داشت. اندكي گپ و آسودگي خيال با يك استكان چاي خوش عطر و طعم!
بعدها كه اندك اندك بزرگ شديم موهامان را كرنري و قيصري هم مىتوانستيم بزنيم! موهاى من مجعد بود و چه پر پشت! حالا در اين صفحه كه موهاى نقره اي آقا بزرگ را مىبينم ياد موهاي پرپشت خودم مىافتم!
***
يادش بخير علي روزپيكر! على شيك ترين مغازه سلمانى تبريز را داشت در خيابان شهناز دم چهارراه شهناز. نام مغازه آرايشگاه آرش بود و همه على را آرش صدا مىزدند. على برادر حسن روزپيكر بود، معلم ادبيات شهرما كه ما را با آثار فروغ و شاملو و اخوان آشنا كرد و ما براى هميشه از دنياى امير عشيرى و ارونقى كرمانى و جواد فاضل وداع گفتيم و به دنياى چخوف و ماكسيم گوركى و بشردوستان ژنده پوش و بر مىگريم گل نسرين بچينيم و اصول مقدماتى فلسفه پرت شديم. مغازه آرش پاتوق هم بود و گاهى صمد و عليرضا نابدل و مناف و بهروز دهقانى هم سرى به آنجا مىزدند. نمىدانم سر هم مىتراشيدند يا نه! على مىتوانست مشتريانش را عينهو آلن دلون بكند! هنرمند بود. در آن ايام تبريز يكى از شيك ترين شهر هاى ايران بود. چند مغازه فقط پوشاك فرانسوى و آلمانى مىفروختند. من پالتو ماكسى مىپوشيدم كه مد روز بود! احمد به ما ياد داد كه پوشيدن كفش كلارك محشر هست. پس از آن تا امروز همه اش كلارك مىپوشم (گاهى هم Ecco و مفيتسو). كلارك هاى آن دوره جير بود و بگمانم پيتراتول در فيلم لورنس عربستان مد كرده بود. كفش كلارك را كه مىپوشيديم ما را مهندس صدامان مىكردند و ما كيف مىكرديم!
اين ها را نوشتم تا به امروز برسم. ساعت شش بعد از ظهر مهمان داشتم. ساعت پنج رفتم توت فرنگى بخرم. روبروى مغازه ميوه فروشى سلمانى من قرار دارد. ديدم آينه اى دست مشترى داده تا مشترى پس كله اش را تماشا كند و اوكى بگويد. فورى داخل مغازه سلمانى شدم. مشترى ديگرى نبود. در بيرون نم نم باران مىباريد. اوستا سلمانى از من پرسيد: چگونه بزنم؟ گفتم سريع! و اوستا كه جوان سى ساله اى است فورى دست به كار شد و در عرض هفت دقيقه سرم را اصلاح كرد. عالى بود! دوازده دلار به اضافه يك دلار انعام پرداختم و عازم خانه شدم. باران نم نم مىباريد و من به ياد آرش و صمد و حسن و مناف و عليرضا و احمد بهروز بودم ...
12:55 AM