غايب از نظر! من دو روز از وبلاگ غايب بودم. اندكى تنبلى و اندكى كار زياد دست به دست هم دادند تا من دست به قلم نبرم! دارم روى مطلبى پيرامون اسرائيل و فلسطين كار مىكنم. هرچه بيشتر گندكارى آريل شارون و لاپوشانى ايالت متحده را مىخوانم بيشتر از نوع بشر متنفر مىشوم. بخشى از نوع بشر البته! من همواره مىكوشم كه در چنين دعواهايى بىطرفت بمانم و جانب نگيرم. اما در اين ميان وجدان بيدار انسانى هم هست! بنابراين كار بسيار مشكل مىشود. من بى تعارف با دخالت دين در سياست مخالفم. اسرائيل يكى از مذهبى ترين حكومت هاى دنيا را دارد. دومى اش البته ايران خودمان است! من در اين چند روز يا چند هفته، درس هاى زيادى از فچايع اسرائيل و فلسطين آموختم. اين درس ها را دارم مىنويسم كه مطلب جداگانه اى خواهد بود با حال و هوايى غير وبلاگى! *** پريشب جشنواره جهانى سانفرانسيسكو افتتاح شد. جايتان خالى! بزن و بكوب غريبى بود! امروز (شنبه) دو فيلم جالب تماشا كردم و جمعا شش ساعت در سالن تاريك سينما بودم! فيلم نخست كه ساعت 11 صبح شروع شد سفرى بود به سينماى ايتاليا به همراه مارتين اسكورسيسه. اين كارگردان بزرگ براى تشويق نسل جوان آمريكا و شايد هم دنيا، از پيدايش نئورئاليسم سينماى ايتاليا و شاهكار روسلينى "رم شهر بى دفاع" آغاز كرد و آنگاه به ويسكونتى و ويتوريو دسيكا و فللينى و آنتونيونى و پيترو جرمى و ... پرداخت و نقش غير قابل انكار سينماى ايتاليا را در شكل گيرى سينماى دنيا تبيين كرد با اشاره اى به سينماى ايران و تايوان. در حقيقت با تماشاي فيلم "سفر من به ايتاليا" My Journy to Italy كه چهار ساعت به طول انجاميد سفرى شيرين و نابى داشتيم به سينماى ايتاليا و تمام فيلم هاى ماندنى آن ديار: رم شهر بى دفاع، واكسى، اومبرتو، دزد دوچرخه، زندگى شيرين، هشت و نيم، حادنه، كسوف، طلاق به سبك ايتاليايى، سنسو و ... فيلم دوم سفرى بود به كافرستان با عنوان " سفر به كافرستان" "Journey to Kafirstan"محصول سه كشور سويس، هلند و آلمان. دو زن جوان و زيبا و يك اتوموبيل فورد اعلا در سال 1939 درست در آستانه جنگ جهانى سفر دور و درازى را به مقصد كافرستان آغاز مىكنند. كافرستان گويا در شمال كابل قرار دارد و مردمانش بى دين اند و موبور و چشم آبى. اين دو زن سفر را ازژنو آغاز مىكنند و از بالكان و تركيه و ايران و عبور مىكنند تا سرانجام به افغانستان مىرسند كه جنگ آغاز مىشود. صحنه هاى ايران در بخارا فيلم بردارى شده و ايرانيان در اين فيلم به عربى صحبت مىكنند و چادر نشين اند و ..... اين دو زن روشنفكرند و فمنيست و اندكى همجنسگرا! لباس هاى شيك و اعلا مىپوشند و ماشين شان هرگز بنزين گيرى نمىكند و ... يكى از اينان عاشق دختر ايرانى است به نام ژاله كه مرتب يادش مىكند. كتابى هم مى نويسد به نام "مرگ در ايران"! به هر حال فيلم غريبى بود و كارگردانان فيلم توانسته بودند فضا هاى غريبى بسازند كه با موسيقى متن مناسب بسيار دلپذير بود. اين دو كارگردان كه دو برادرند فاسكو دوبينى و دوناتلو دوبينى نام داردند. بايد فردا پس فردا گوش شان را بكشم! 1:04 AM