Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Monday, April 22

رضا و من!
رضا هميشه مرا غافلگير مىكند! بار اول در قطار توربوترن تهران _ مشهد بود كه ديدمش. با سبيلى استالين وار. داشتيم به شاهرود مىرفتيم. هر دو افسر وظيقه بوديم. من شش ماه قديمى تر از او بودم. در راهرو قطار داشتم يك جرعه آنچه آزار كسش در پى نيست مىخوردم كه ديدم رضا پهلويم وايستاده است. نگاهش تند و تيز بود. سال 1355 بود شايد. از شحنه و كميته و پاسدار و محتسب و ماموران نهى از منكر البته خبرى نبود در آن سال ها. اما چشمان رضا يك جرعه دوستى طلب مىكرد. بگمانم وايت هورس مىخوردم يا Vat 69 ..... قطار همچنان با سرعت كوير گرمسار را مىبلعيد و پيش مىرفت. من و رضا در راهرو تنگ و باريك توربو داشتيم از فرماندهان مان مىگفتيم و گه گاه گريزى هم مىزديم به شعر و ادبيات و جرعه اى مىانداختيم بالا و شكل مىگرفت دوستىمان در كوير گرم و تفته گرمسار .....
***
امروز شماره اش را در بيمارستان "آمبرواز" پيدا كردم. روى يك دستمال كاغذى نوشته بودم و مچاله اش كرده بودم و اما دورش نينداخته بودم. شماره را گرفتم و خودش گوشى را برداشت. اتاقى عالى نصيبش شده بود. آخر نويسنده است و نويسنده در غربت غرب ارج و قربى دارد. به ياد مختارى و سيرجانى و احمد مير علائى و ديگر عزيزان نويسنده مىافتم. حالا در ديار ما برخى هى فرياد برآرند مرگ بر آمريكا و مرگ بر غرب و مرگ بر ..... ياد سعدى مىافتم:
سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز
نتوان مرد به سختى كه من آنجا زادم...
پس من هم فرياد برمىآورم زنده باد نويسنده و زنده باد جامعه اى كه نويسنده هاش را عزيز مىدارد و نابود باد كسانى كه نويسنده ها را به غل و زنجير مىبندند و مىكشند!
رضا مرا همواره غافلگير مىكند. اما اين بار او نبود كه غافلگيرم كرد. خيل دوستدارانش بودند كه از من سراغ رضا را مىگرفتند. در همين شهرك اينترنت و وبلاگ.... بشارت مىدهم به دوستان و دوستداران كه رضا پس از عمل قلب باز حالش خوب است و خيلى خوب است. معلوم است كه بى وبلاگ زندگىاش سخت مىگذرد. نگران بچه هاش هست. لابد به ياد افشين و ياشار و ليلا و حسين و سيزيف و ...
رضا مىگفت كه شايد ديگر در وبلاگ ننويسد. گفتم بايد بنويسى به خاطر همه بر و بچه هايى كه ما را عمو صدامان مىكنند و تمام خوانندگانى كه به اميد عطر واژه هات روى الواح شيشه اى كليك مىكنند.
رضا فردا به خانه اش باز خواهد گشت و شايد به خانه وبلاگش نيز. اميدوار باشيم! مگر ما چند نفر رضا قاسمى داريم؟
11:16 PM