رضا و من! رضا هميشه مرا غافلگير مىكند! بار اول در قطار توربوترن تهران _ مشهد بود كه ديدمش. با سبيلى استالين وار. داشتيم به شاهرود مىرفتيم. هر دو افسر وظيقه بوديم. من شش ماه قديمى تر از او بودم. در راهرو قطار داشتم يك جرعه آنچه آزار كسش در پى نيست مىخوردم كه ديدم رضا پهلويم وايستاده است. نگاهش تند و تيز بود. سال 1355 بود شايد. از شحنه و كميته و پاسدار و محتسب و ماموران نهى از منكر البته خبرى نبود در آن سال ها. اما چشمان رضا يك جرعه دوستى طلب مىكرد. بگمانم وايت هورس مىخوردم يا Vat 69 ..... قطار همچنان با سرعت كوير گرمسار را مىبلعيد و پيش مىرفت. من و رضا در راهرو تنگ و باريك توربو داشتيم از فرماندهان مان مىگفتيم و گه گاه گريزى هم مىزديم به شعر و ادبيات و جرعه اى مىانداختيم بالا و شكل مىگرفت دوستىمان در كوير گرم و تفته گرمسار ..... *** امروز شماره اش را در بيمارستان "آمبرواز" پيدا كردم. روى يك دستمال كاغذى نوشته بودم و مچاله اش كرده بودم و اما دورش نينداخته بودم. شماره را گرفتم و خودش گوشى را برداشت. اتاقى عالى نصيبش شده بود. آخر نويسنده است و نويسنده در غربت غرب ارج و قربى دارد. به ياد مختارى و سيرجانى و احمد مير علائى و ديگر عزيزان نويسنده مىافتم. حالا در ديار ما برخى هى فرياد برآرند مرگ بر آمريكا و مرگ بر غرب و مرگ بر ..... ياد سعدى مىافتم: سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز نتوان مرد به سختى كه من آنجا زادم... پس من هم فرياد برمىآورم زنده باد نويسنده و زنده باد جامعه اى كه نويسنده هاش را عزيز مىدارد و نابود باد كسانى كه نويسنده ها را به غل و زنجير مىبندند و مىكشند! رضا مرا همواره غافلگير مىكند. اما اين بار او نبود كه غافلگيرم كرد. خيل دوستدارانش بودند كه از من سراغ رضا را مىگرفتند. در همين شهرك اينترنت و وبلاگ.... بشارت مىدهم به دوستان و دوستداران كه رضا پس از عمل قلب باز حالش خوب است و خيلى خوب است. معلوم است كه بى وبلاگ زندگىاش سخت مىگذرد. نگران بچه هاش هست. لابد به ياد افشين و ياشار و ليلا و حسين و سيزيف و ... رضا مىگفت كه شايد ديگر در وبلاگ ننويسد. گفتم بايد بنويسى به خاطر همه بر و بچه هايى كه ما را عمو صدامان مىكنند و تمام خوانندگانى كه به اميد عطر واژه هات روى الواح شيشه اى كليك مىكنند. رضا فردا به خانه اش باز خواهد گشت و شايد به خانه وبلاگش نيز. اميدوار باشيم! مگر ما چند نفر رضا قاسمى داريم؟ 11:16 PM