به سراغ من اگر مىآئيد، پشت هيچستاننم. پشت هيچستان جائى ست. پشت هيچستان رگ هاى هوا، پُر قاصدهائىست كه خبر مىآرند، از گل واشده ى دورترين بوته ى خاك. روى شن ها هم، نقش هاى سم اسبان سواران ظريفىست كه صبح به سر تپه ى معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشى در بن برگى بدود، زنگ باران به ندا مىآيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهائى، سايهء نارونى تا ابديت جارى ست.
به سراغ من اگر مىآييد نرم و آهسته بيائيد، مبادا كه ترك بردارد چينى نازك تنهائى من.
دوستان اين شعر بسيار زيبا را سهراب سپهرى سروده است. از زبان من اما. از زبان من و از زبان تو! مىدانم او مىتوانست "واحه اى در لحظه" را خوب ببيند. من اين روزها با كابوس به خواب مىروم و از رويا بيگانه شده ام. يعنى رويا به سراغ من نمىآيد! آخر پشت هيچستانم! ... .... و پشت هيچستان جايى نيست كه نيست! (اين را ديگر حافظ فرموده است!) 11:26 PM