Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Monday, April 22
ناگهان امروز ...
ناگهان امروز خبردار شدم كه پدر خانم فاطمه ليلازى دوست وبلاگى ام درگذشته است. من مرگ پدر را يكى از ضايعه هاى بزرگ زندگى مىدانم. در كتاب سفرنامه ام يكى دو صفحه پيرامون مرگ پدر نوشته ام. هنگام نوشتن آن سطور حسابى گريه كردم! تلفن زده بودم به مادر .... نيازى نبود كه چيزى از من پنهان كنند. همان يك آن با همان يك الو گفتن فهميدم. رفتم قدم زدم. شب ابرى و مه آلودى بود. به نوشگاهى رفتم كه زود بست. ساعت دو نيمه شب بود كه از نوشگاه آمدم بيرون. نشستم روى نيمكتى در ميدان واشينگتن و ... گريه كردم. به مرگ پدر ... به تنهايى مادر .... و تنهايى خودم البته ..... شب بود و ميدان واشينگتن بود ... شب بود و مه آلود بود ... من بودم و يك ميدان خالى در شبى مه آلود ... و ناگهان صبح شد.
***
پريروز رضا زنگ زد. از بيمارستانى در پاريس. با صدايى شكسته. خسته. پس از عمل قلب باز. تمام اين دو روز صرف گرفتن شماره رضا شد كه سرانجام فهميدم شماره را اشتباهى مىگيرم! رضا مواظب خودت باش ديگه!
رضا رنج هايى كشيده است و مىكشد كه مپرس!
***
امشب از تماشاى تئورماى پازولينى بازگشته ام. چه فيلم محشرى بود! ترنس استمپ بيگانه اى است كه وارد يك خانواده بورژواى اعيانى در شهر ميلان مي شود. يكى يكى با تمام اهل خانواده و حتى كلفت خانه عشق مىورزد. .... و يك روز ناگهان خانواده را ترك مىكند. با رفتن او خانواده از هم مىپاشد و هركس به نوعى تحول پيدا مىكند. كلفت خانه قديس مىشود، پسر يك نقاش نابغه مدرن، مادر " سكس مانياك"، دختر ديوانه و پدر خانواده كارخانه اش را به كارگران مىبخشد و به ايستگاه راه آن ميلان رفته و آنگاه در مقابل چشم همگان لخت مادرزاده و سر به بيابان مىنهد! هركس به نوعى به آزادگى و رهايى مىرسد. مىتوان در باره اين كتابى نوشت. اما من به اين چند سطر قناعت مىكنم و به احترام پازولينى شاعر و سينماگر بزرگ ايتاليا كلاه از سر بر مىدارم!
***
1:30 AM