ناگهان امروز ... ناگهان امروز خبردار شدم كه پدر خانم فاطمه ليلازى دوست وبلاگى ام درگذشته است. من مرگ پدر را يكى از ضايعه هاى بزرگ زندگى مىدانم. در كتاب سفرنامه ام يكى دو صفحه پيرامون مرگ پدر نوشته ام. هنگام نوشتن آن سطور حسابى گريه كردم! تلفن زده بودم به مادر .... نيازى نبود كه چيزى از من پنهان كنند. همان يك آن با همان يك الو گفتن فهميدم. رفتم قدم زدم. شب ابرى و مه آلودى بود. به نوشگاهى رفتم كه زود بست. ساعت دو نيمه شب بود كه از نوشگاه آمدم بيرون. نشستم روى نيمكتى در ميدان واشينگتن و ... گريه كردم. به مرگ پدر ... به تنهايى مادر .... و تنهايى خودم البته ..... شب بود و ميدان واشينگتن بود ... شب بود و مه آلود بود ... من بودم و يك ميدان خالى در شبى مه آلود ... و ناگهان صبح شد. *** پريروز رضا زنگ زد. از بيمارستانى در پاريس. با صدايى شكسته. خسته. پس از عمل قلب باز. تمام اين دو روز صرف گرفتن شماره رضا شد كه سرانجام فهميدم شماره را اشتباهى مىگيرم! رضا مواظب خودت باش ديگه! رضا رنج هايى كشيده است و مىكشد كه مپرس! *** امشب از تماشاى تئورماى پازولينى بازگشته ام. چه فيلم محشرى بود! ترنس استمپ بيگانه اى است كه وارد يك خانواده بورژواى اعيانى در شهر ميلان مي شود. يكى يكى با تمام اهل خانواده و حتى كلفت خانه عشق مىورزد. .... و يك روز ناگهان خانواده را ترك مىكند. با رفتن او خانواده از هم مىپاشد و هركس به نوعى تحول پيدا مىكند. كلفت خانه قديس مىشود، پسر يك نقاش نابغه مدرن، مادر " سكس مانياك"، دختر ديوانه و پدر خانواده كارخانه اش را به كارگران مىبخشد و به ايستگاه راه آن ميلان رفته و آنگاه در مقابل چشم همگان لخت مادرزاده و سر به بيابان مىنهد! هركس به نوعى به آزادگى و رهايى مىرسد. مىتوان در باره اين كتابى نوشت. اما من به اين چند سطر قناعت مىكنم و به احترام پازولينى شاعر و سينماگر بزرگ ايتاليا كلاه از سر بر مىدارم! *** 1:30 AM