چه حظي كردم از مطلب رضا قاسمى عزيزم. (براى خواندنش نشانى اش را در سمت راست كليك كنيد!) خب، از مطالب اخير من پيرامون فلسطين و اسرائيل و آنچه در آنجا مىگذرد خشمگين شده بود و خشم اش را با بيانى صادقانه و انسانى نوشته بود. يعنى مىشود با هم سر برخى از وقايع و مطالب مخالف بود و دوست هم بود و بحث هم كرد و يك ديگر را به گند نكشيد. بگمانم من و رضا و ديگر دوستان _ كه اندكى سن و سال مان از ديگر هملاگان بيشتر است _ بايد چنين باشيم! مطالبى كه اين روزها از وبلاگ نويسان جوان مىخوانم بيشترش در اين راستاست. شكايت از لحن ناپاك بعضى ها در شهرك وبلاگ. *** گفتم كه من هم اين روزها حال و روزم خوش نيست. نه اينكه در قلب سانفرانسيسكو نشسته و همه اش غم و غصه ى فلسطين و غيره مىخوردم. نه. خب، البته غم و اندوه هست. يعنى چطورى بگويم گاهى ناگهان نازل مىشود! حالا هى برو حافظ بخوان و موسيقى گوش كن! مگر زايل مىشود؟ *** ديروز رفتم به سراغ بقال محله مان كه يك فلسطينى است. گفتم از تظاهرات مظاهرات خبرى دارى؟ انگار نه انگار! گفتم من اگر جاى شما بودم مىرفتم خودم را زنجير مىكردم به پل گلدن گيت، اعتصاب غذا مىكردم .... ديدم گوشش بدهكار نيست. در مغازه اش هم وان يكاد گذاشته است و هم عرق و شراب مىفروشد. يك نقشه فلسطين بزرگ نزديك دخلش گذاشته و تصوير يكى دو شهيد زنده و مرده را به آينه كوچك پشت سرش چسانده و يك مرسدس بنز خوب هم دارد. روى هم رفته روزگارش بد نيست! گرانفروش هم هست البته! *** مطلب جالبى خواندم از نيوزويك در مور آيت اخراس ( دختر فلسطينى كه خود را همراه سه چهارنفر ديگر در سوپرماركتى منفجر كرد) و يك دختر اسرائيلى كه در همان لحظه اجل پايش را به همان سوپرماركت كشانده بود و خطوط موازى زندگى اين دو دختر كه به مرگ توامان شان منجر گرديد. فعلا تصاويرشان را اينجا مىگذارم تا چند ساعت ديگر كه از خواب بيدار شدم داستانش را بنويسم: 4:17 AM