اى دوست درازناى شب اندوهان را از من بپرس! كه در كوچه ى عاشقان تا سحرگاه رقصيده ام * و طول راه جدائى را از شيون عبث گام هاى من بر سنگ فرش حوصله ى راه. كه همپاى بادها در شهر و كوه و دشت به دنبال بوى تو گرديده ام * و ساعت خود را با كهنه ساعت متروك برج شهر ميزان نموده ام! اى نازنين اندوه اگر كه پنجه به قلبت زد تارى زموى سپيدم در عود سوز بيفكن تا عشق را بر آستانه ى درگاه بنگرى! ............ ( فردا نام شاعرش را خواهم نوشت!)