Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Saturday, May 18

بيچاره گوگوش!
امشب بطور اتفاقى مصاحبه ى آقاى مسعود كيميايى را خواندم. حقيقتش نفهميدم چه مىخواهند بگويند! اى كاش اندكى روراست تر و سرراست تر سخن مىگفتند. در اين مصاحبه چندين باز از خانم فائقه آتشين سخن به ميان مىآيد و از بلايا و مصائبى كه بر ايشان رفته است. البته اين خانم آتشين همان خانم گوگوش است كه به نوعى در اين مصاحبه هويت شان سانسور شده است.
اين مصاحبه مرا به ياد ماجراهاى چك و سفته هاى باستانى خانم گوگوش انداخت كه ماه ها خوراك هفته نامه ها و روزنامه هاى سه دهه پيش بود. نمىدانم چرا نمىخواهند اين دختر ايران اندكى روى آرامش ببيند؟
آقاى كيميايى از دسيسه و توطئه سخن گفته اند و از يك شخص دو رو و كلاش! .... و از خيلى چيز هاى سر بسته ى ديگر و البته ناگهان از شاملو. چون من در همان اوايل سفر خانم گوگوش مطلب مفصلى زير عنوان "اسطوره گوگوش" در روزگارنو چاپ پاريس و كيهان لندن نوشتم به اين ماجرا سخت علاقمندم و اميدوارم كه آقاى كيميايى در بخش دوم مصاحبه شان اندكى شفاف تر سخن بگويند!
****
امشب از گوگوش نوشتم.
براى شناختن گوگوش بايد به باكو رفت يا سمرقند و كابل و يا حتى به تونس ..... من در سمرقند تصوير او را ديدم كه بر ديوار مسجدى آويزان بود و با صدايش زوج جوانى كه تازه عقدشان جارى شده بود، پايكوبى مىكردند. اين زيبارويان سمرقندى! ... در تونس هم در خانه ى بانوى نقاشى تصويرهاى او را ديدم و آوازش را شنيدم. شاشا بود نامش..... در باكو نام گوگوش همزاد رهايى بود و آواز آيريليق (جدايى) اش نشانه پيوند بود با اين سوى ارس. در كابل نبوده ام اما ديدم در سپيده دم رهايى كه در كوچه و خيابان هاى كابل صداى گوگوش نيز به گوش مىرسيد آنگاه كه طالبان به زباله دانى تاريخ سرنگون مىشد.
***
شعر ديشب سروده نصرت رحمانى بود. آن هميشه شاعر. امشب بخشى از شعر يك شاعر ديگر را مىنويسم و تقديم مىكنم به گوگوش:

......
اضطراب ما
اضطراب اوست
گوش كن ببين!
اين صدا صداى كيست؟

اين صدا
كه خاك را به خون و
خاره را به لاله
مىكند بدل
اين صداى سحر و كيمياى كيست؟
اين صدا
كه از عروق ارغوان و
برگ روشن صنوبران
مىرسد به گوش
اين صدا،
خداى را،
صداى روشناى كيست؟

1:17 AM