بيچاره گوگوش! امشب بطور اتفاقى مصاحبه ى آقاى مسعود كيميايى را خواندم. حقيقتش نفهميدم چه مىخواهند بگويند! اى كاش اندكى روراست تر و سرراست تر سخن مىگفتند. در اين مصاحبه چندين باز از خانم فائقه آتشين سخن به ميان مىآيد و از بلايا و مصائبى كه بر ايشان رفته است. البته اين خانم آتشين همان خانم گوگوش است كه به نوعى در اين مصاحبه هويت شان سانسور شده است. اين مصاحبه مرا به ياد ماجراهاى چك و سفته هاى باستانى خانم گوگوش انداخت كه ماه ها خوراك هفته نامه ها و روزنامه هاى سه دهه پيش بود. نمىدانم چرا نمىخواهند اين دختر ايران اندكى روى آرامش ببيند؟ آقاى كيميايى از دسيسه و توطئه سخن گفته اند و از يك شخص دو رو و كلاش! .... و از خيلى چيز هاى سر بسته ى ديگر و البته ناگهان از شاملو. چون من در همان اوايل سفر خانم گوگوش مطلب مفصلى زير عنوان "اسطوره گوگوش" در روزگارنو چاپ پاريس و كيهان لندن نوشتم به اين ماجرا سخت علاقمندم و اميدوارم كه آقاى كيميايى در بخش دوم مصاحبه شان اندكى شفاف تر سخن بگويند! **** امشب از گوگوش نوشتم. براى شناختن گوگوش بايد به باكو رفت يا سمرقند و كابل و يا حتى به تونس ..... من در سمرقند تصوير او را ديدم كه بر ديوار مسجدى آويزان بود و با صدايش زوج جوانى كه تازه عقدشان جارى شده بود، پايكوبى مىكردند. اين زيبارويان سمرقندى! ... در تونس هم در خانه ى بانوى نقاشى تصويرهاى او را ديدم و آوازش را شنيدم. شاشا بود نامش..... در باكو نام گوگوش همزاد رهايى بود و آواز آيريليق (جدايى) اش نشانه پيوند بود با اين سوى ارس. در كابل نبوده ام اما ديدم در سپيده دم رهايى كه در كوچه و خيابان هاى كابل صداى گوگوش نيز به گوش مىرسيد آنگاه كه طالبان به زباله دانى تاريخ سرنگون مىشد. *** شعر ديشب سروده نصرت رحمانى بود. آن هميشه شاعر. امشب بخشى از شعر يك شاعر ديگر را مىنويسم و تقديم مىكنم به گوگوش:
اين صدا كه خاك را به خون و خاره را به لاله مىكند بدل اين صداى سحر و كيمياى كيست؟ اين صدا كه از عروق ارغوان و برگ روشن صنوبران مىرسد به گوش اين صدا، خداى را، صداى روشناى كيست؟