ياد برخى نفرات ..... از خسرو گلسرخى تا .... غلام حسين ساعدى ديشب به همت دوستى با نوشته، خانم يا آقايى آشنا شدم كه در سايت ايران خبر درج شده بود. آن خانم يا آقا يادداشت خيلى خصوصى مرا كه فقط در سايت شخصىام، يعنى همين يولداش نوشته شده بود و من مخصوصا به گويا يا ايران امروز نداده بودم، تماما در نوشته خود آورده بود _ بدون اجازه البته!_ و آنگاه بر من خرده گرفته بود كه چرا از شراب ولايت رن خوشم مىآيد و چرا سينهء اردك سونوما هم خوش مزه است! خب، رفيق امضاء محفوظ، هست ديگر! نه، از رفيق مريم فيروز بپرس! اين هموطن عزيز با آوردن نيم دوجين از نام هاى آشنا كه مثلا خيلى خلقى بودند و جز نان و پنيز و گرسنگى چيزى نمىخوردند و نمىآشاميدند، به من بورژوا تاخته بود ..... كه درد و رنج خلق نمىدانم و قس عليهذا! از جمله از دو سه نفرى نام برده بود كه من با آنان آشنا بودم. اين چند خط را هم به ياد آن عزيزان مىنويسم براى آنكه نسل جوان سال ميهن من اندكي در حال و هواى آن سال ها قرار گيرد. -------- خسرو گلسرخى با خسرو گلسرخى در كافه فيروز آشنا شدم. در آن سال هاى اواخر دههء چهل كافه فيروز پاتوق روشنفكران و شاعران و نويسندگان بود. آنان كه فردوسى و خوشه و نگين مىخواندند آن كافه را زيارتگاه خود كرده بودند. در گوشه اى آل احمد با نوچه هايش و يك بغل "رنگين نامه" كه از روزنامه فروشى دم كافه امانت مىگرفت تا با تورقى"شتابزده" پدر صاحب مجله را در بياورد! سيگار اشنو مىكشيد، عرق قزوينكا مىنوشيد، به شاه و دربار و غرب فحش مىداد و تازه روحانيت را كشف كرده بود...... در گوشه اى ديگر نصرت رحمانى بود. هميشه در غبار .... محو در دود سيگار يا نشئه از هروئين. خوش تيپ بود و سيماى شاعرانه اىداشت! موهايى ژوليده و سيگارى افروخته لاى انگشتانش و چند شعر ناب در چنته اش .... حسن قائميان هم بود. پيرمردى مچاله شده با كمرى خميده در زير بار نام صادق هدايت .... مىگفتند "بچه باز" است. آن چنان جذبه اى نداشت كه دور و برش بپلكيم! كبريت بىخطر بود! سال ها گذشت كه فريدون هويدا پرده از راز رابطهء قائميان و هدايت برداشت. هدايت قائميان را "كمونيست محلى" مىخواند! هويدا مىنويسد: "... البته هدايت با قائميان عوالم خصوصى خودشان را هم داشت. قائميان هم مثل هدايت از نظر جنسى دنياى خاص خودش را داشت كه در اين دنيا با هدايت شريك بود. گاهى هم با هم تنها مىكردند. خوب يادم هست عصر جمعه اى به خانه يكى از دوستانم كه در بالاى خيابان لاله زار (نزديك شاهرضا) بود، مى رفتم. يك مرتبه ديدم درشكه اى دارد مىآيد و در آن هدايت و قائميان نشسته اند. قائميان مست بود و خودش را بزك كرده بود! مىخواست من هم سوار درشكه بشوم و با آنها بروم. كه هدايت گفت: نه. هدايت خيلى دقت كه كارها را با هم مخلوط نكند. " دفتر هنر، ويژه صادق هدايت. ص 630 . چاپ آمريكا (سال سوم، شماره 6، مهرماه 1375) ... حالا داشتم از خسرو گلسرخى مىگفتم. خسرو دو سه شعر بودار گفته بود و مقاله اى هم در باب هنر و تعهد نوشته بود. يك روز اتفاقا با هم آشنا شديم. چون در آن روزها چند شعر من در خوشه شاملو چاپ شده بود. يادم هست تابستان گرمى بود و خسرو گره كراواتش را شل كرده بود و يك شعر عاشقانه مىخواند. آنگاه با هم رفتيم كافه "ريويرا" و خورديم و نوشيديم و خوانديم. من از آخوندى صحبت كردم كه تازه در سراب گل كرده بود و مىگفتند كه فلسفه را نيك مىداند. خسرو در يك آن روى برگى كاغذ چند پرسش در باب سهروردى و فلسفه اشراق نوشت و به من داد تا در سفرم به سراب با آن روحانى در ميان بگذارم. نام و آوازه آن روحانى بعدها در ايران پيجيد و مردم برايش لطيفه ها ساختند. آن روزها نامش ميرزا مسلم ملكوتى بود كه بعدها شد آيت الله ملكوتى، امام جمعه تبريز و نماينده امام در آذربايجان شرقى. چند ماه پس از ديدار ما در تهران خسرو دستگير شد و در دادگاه قهرمان ملى شد. برتولد برشت مىگويد " بدبخت ملتى كه به قهرمان احتياج دارد!" رژيم شاه با اعدام گلسرخى او را قهرمان دوران كرد. شاملو و ساعدى و اسماعيل شاهرودى و على رضا نورى زاده و سپانلو و خيل ديگر نويسندگان و شاعران هم كافه فيروز را پاتوق خود قرار داده بودند. مهدى اخوان لنگرودى در كتاب يك هفته با شاملو خاطرات خود را در باره كافه فيروز نوشته است كه خيلى خواندنى است. من با چند نفر ديگر نيز آشنا شدم كه يادشان گرامى باد! محمد آتشى، احمد اللهيارى، ستار لقائى، كريم محمودى، نياز يعقوبشاهى و .... اما در ميان اين خيل عزيز و خوب با اسماعيل شاهرودى و ساعدى بيشتر آشنا شدم. اولى را به خاطر شعرهايش ستايش مىكردم و نيز به خاطر سيماى سمپاتيكى كه داشت و دومى را به خاطر همزبانى ... راستى به قول شهريار: همدمان يارب كجا رفتند و ياران را چه شد؟