Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Thursday, May 16
شب من!
امشب شايد شب من بود! پس از يك روز نسبتا كسالت بار، ساعت پنج و نيم در رستوران جاردينر قرار شام داشتم. دعوت بودم. اين رستوران يكى از بهترين رستوران هاى اين شهر است. يك دراى مارتينى UP با جين بمبئى و يك بطر شراب ناب ناحيه رن فرانسه كه همه اش شصت و پنج دلار بود و سينه اردك مزرعه سونوما. .... و آنگاه جذبه و حال در ديويس هال با اركستر سمفونيك سانفرانسيسكو با موسيقى كورساكف و راول و كانچلى ( موسيقيدان گرجى) و آواز باريتون ديميترى هوروستوفسكى Hvorostovsky كه معركه بود. (اسامى را مىنويسم كه اگر يك روز اگر در مغازه موزيك نامش به چشمتان خورد تامل كنيد!) دو روز بود كه با تماشاى تخته سياه و آواز قو دچار ديپرسيون شده بودم. چقدر در ميهن من انسان ها تحقير مىشوند؟ در تخته سياه مهم ترين مساله انسان شاش است و حمالى تخته سياه و سقوط به مرحله چهار پايى! آن هم در كردستان!
كردستان با آن كوه هاى ستيغ و انسان هايى تحقير شده! ياد شعر كوردستان نابدل مىافتم:
بو داغ لار اوجا باش
اوجا باش داغ لاردا قانلى چكمه لر يول آچا بيلمز!
(اين كوه هاى سربلند!
در كوه هاى سربلند چكمه هاى خونين ره به جايى نمىبرند!)
.... و در آواز قو اين جوانان ميهن من بودند كه مدام تحقير مىشدند. تمام مساله اين است كه دو جوان هم ديگر را دوست دارند. همين! اما عشق در ميهن من قدغن است! عشق را در چهارراه ها به تازيانه مىبندند! حالا خواهرم زنگ مىزند و از من مىخواهد كه برگردم به زادبوم! مادرم مىگويد يازما! يازما! هيچ زاد يازما!
(ننويس! ننويس! هيچى ننويس!) تا در بازگشت به مام وطن دچار مشكل نشوم. بيچاره نمىداند كه گاهى انسان با نوشتن زنده است!
بيچاره سعدى هم كه حب وطن داشت از تحقير شدن در وطن نفرت داشت!
سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز
نتوان مرد به زارى كه در آنجا زادم!
1:33 AM