شب من! امشب شايد شب من بود! پس از يك روز نسبتا كسالت بار، ساعت پنج و نيم در رستوران جاردينر قرار شام داشتم. دعوت بودم. اين رستوران يكى از بهترين رستوران هاى اين شهر است. يك دراى مارتينى UP با جين بمبئى و يك بطر شراب ناب ناحيه رن فرانسه كه همه اش شصت و پنج دلار بود و سينه اردك مزرعه سونوما. .... و آنگاه جذبه و حال در ديويس هال با اركستر سمفونيك سانفرانسيسكو با موسيقى كورساكف و راول و كانچلى ( موسيقيدان گرجى) و آواز باريتون ديميترى هوروستوفسكى Hvorostovsky كه معركه بود. (اسامى را مىنويسم كه اگر يك روز اگر در مغازه موزيك نامش به چشمتان خورد تامل كنيد!) دو روز بود كه با تماشاى تخته سياه و آواز قو دچار ديپرسيون شده بودم. چقدر در ميهن من انسان ها تحقير مىشوند؟ در تخته سياه مهم ترين مساله انسان شاش است و حمالى تخته سياه و سقوط به مرحله چهار پايى! آن هم در كردستان! كردستان با آن كوه هاى ستيغ و انسان هايى تحقير شده! ياد شعر كوردستان نابدل مىافتم: بو داغ لار اوجا باش اوجا باش داغ لاردا قانلى چكمه لر يول آچا بيلمز! (اين كوه هاى سربلند! در كوه هاى سربلند چكمه هاى خونين ره به جايى نمىبرند!) .... و در آواز قو اين جوانان ميهن من بودند كه مدام تحقير مىشدند. تمام مساله اين است كه دو جوان هم ديگر را دوست دارند. همين! اما عشق در ميهن من قدغن است! عشق را در چهارراه ها به تازيانه مىبندند! حالا خواهرم زنگ مىزند و از من مىخواهد كه برگردم به زادبوم! مادرم مىگويد يازما! يازما! هيچ زاد يازما! (ننويس! ننويس! هيچى ننويس!) تا در بازگشت به مام وطن دچار مشكل نشوم. بيچاره نمىداند كه گاهى انسان با نوشتن زنده است! بيچاره سعدى هم كه حب وطن داشت از تحقير شدن در وطن نفرت داشت! سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز نتوان مرد به زارى كه در آنجا زادم! 1:33 AM