خلاقيت! گاهى يادم مىرود كه سن ام از پنجاه گذشته است. ديروز رفتم آفيس كلاب و براى كامپيوترم كه اين روز ها يار غار من شده است، يك ميز بخرم. در فروشگاه كه ديدم عالى به نظر مىرسيد. خريدمش. اما به جاى آن ميز خوشگل يك بسته كارتن بسيار سنگين تحويلم دادند. امروز همه اش با تكه ها چوب هاى فشرده و پيچ و مهره و ميخ سر و كار دار داشتم. حالا تمام اعضاي بدنم درد مىكند. در هر حال موفق شدم كه مونتاژش كنم و الآن نيم ساعت است كه تماشايش مىكنم و عشق مىكنم. حالا مىفهمم كه ميكل آنژ هنگامى كه از دل سنگ مرمر پيكر زيبا و جادويى ديويد را درآورد چه حالى مىكرد! 12:57 AM