جنون فوتبال و جنون نوشتن! اين عين جنون است. چسبيدن به تلويزيون و تماشاى فوتبال را مىگويم. دستى به جام باده و دستى به زلف يار! يار اما اينكى خوشگله است! گربه ى زيباى من. مىآيد و بغلم مىنشيند و جرعه اى از احساسم را مىنوشد. گاهى گازى دوستانه هم مىزند به انگشت كوچكه ام. آنگاه مىليسدش و با چشمان زمردى اش تماشايم مىكند. گاهى به فكر فرو مىرود و شايد به ياد نياكان اش در جنگل ها مىافتد كه با نياكان من بازى مىكردند. اين گربه نيست بلاست! اما در هر حال دوست خوبى ست. از همان خردسالى به جنون فوتبال دچار شدم. در راديو مىشنيدم و كه پله نامى هست و اوزه بيو و ياشين .... آنگاه در مجله ها تصويرشان را مىديم و در هنگام مسابقات اين تخيلم بود كه بازى مىكرد! چپ كه شدم ناگهان رفقا كشف كردند فوتبال يك بازى ارتجاعى است و چيزى در رديف ترياك توده ها. حكمى كه مرحوم ماركس گويا در مورد مذهب صادر كرده بود. پس بايد از فوتبال وداع مىكردم. هم چنان كه مدتى با سعدى و حافظ و سينما و هنر هم وداع كردم. دنيا به خلق و ضد خلق تقسيم شده بود و اين ها در جبهه ى ضد خلق قرار داشتند! سال ها سپرى شد تا ناگهان دوباره در فرانسه فوتبال را كشف كردم و به جنونش دچار شدم! حالا اين بار تلويزيون هم بود و رنگى هم بود و آبجو كرونن بورگ هم بود و هواى داغ ژوئن ... .... و نوشتن جنون است. رضا براهنى هم از جنون نوشتن، جنون آسا نوشته است! امشب مجنون وار بازى ناب آمريكا و مكزيك را تماشا كردم. حالا كه آمريكا وطن من شده و من مىتوانم در اين وطن انسان باشم و شهروندى با تمام حقوق انسانى، پس از برد دو بر صفر آمريكا خوشحال شدم. ديگر فقط على دايى و مهدى مهدوى كيا دوست نمىداريم. مك برايد و لويس و پتى و ديگران هم هستند. و البته مكزيكى ها را هم بسيار دوست دارم! چهار سال پيش نوشتم كه بزودى آمريكا در فوتبال هم گل خواهد كرد. حالا شكوفه زده است. زنده باد آمريكا!