ياد باد، آن روزگاران ياد باد! روزگار من و روزگارنو به ياد جعفر رائد چندى پيش مطلبى براى دوره ى جديد روزگارنو نوشتم كه به سردبيرى دوست عزيزم عليرضا نورى زاده منتشر مىشود و شماره نخست آن در دسترس است. اكنون اين مطلب در اين روزهاى قحطى كه يك سينه سخن دارم و يك هزار و يك بهانه براى ننوشتن! تقديم مىشود!
سال 1983 بود كه من در پاريس بودم و پاريس پاريس بود و خيل مهاجران و پناهنده هاى ايرانى در پاريس. تازه از ايران انقلاب زده و عصبى و ملتهب كوچ كرده بودم. من نه فرارى بودم و نه حتى مهاجر! سرگشته اى بودم پريشان احوال و ره گم كرده. هنوز نتوانسته بودم انقلاب را هضم كنم. البته انقلاب هم مرا هضم نكرده بود! بنابراين براى خودم داشتم حال مىكردم و در كوچه و خيابان هاى پاريس پى گمشده اى مىگشتم كه نمىدانستم چيست و كيست و چگونه است و .... در انتظار دوستى بودم كه قرار بود از ايران بيايد و شايد باهم يك كتابخانه _ قهوه خانه بازكنيم. هر روز مىرفتم به كتاب فروشى ها و قهوه خانه ها سر مىزدم و آخر سر خسته و كوفته و سرشار و حيرت زده از زيبايىهاى شهر پاريس در ميخانه اى خود را به آن لحظه هاى خوب و عالى و خالى مىسپردم. در همان حال و هوا بود كه محمود تفضلى به پاريس آمد. محمود تفضلى مترجم و نويسنده و سياستگر و دوست و ...... من با آقاى تفضلى در سوئد آشنا شده بودم و خط دوستى ما ادامه پيدا كرده بود تا تهران و شكفته بود در زمستان سرد و يخ زده ى و غمگين و بغض آلود و خشن و زمخت و خالى و ملول و انقلاب زده ى تهران آن روزها. اصرار داشت كه محمود صدايش كنم و حالا قلمم به آقاى تفضلى نمى گردد كه فاصله ايجاد مىكند اين "آقا" با او كه به نوعى نفرت داشت از اين "آقاى تفضلى" گفتن ها. هرچند او آقا بود و بزرگ و بزرگوار. حالا ديگر محمود صدايش خواهم كرد! آنگونه كه مولوى شمس را صدا مىكرد. يعنى اين كه بى ادبى و جسارت نياشد! عين دوستى و صداقت است. آن روزها در اطراف ميدان "دومه نيل" در محله ى دوازدهم منزل داشتم. استوديويى نسبتا بزرگ با پنجره اى كه رو به خطوط راه آهن باز مىشد. گوشم سرشار بود از صداى حركت قطار كه سخت آزار دهنده بود و مزاحم. همديگر را در تروكادرو ديديم و آنگاه به منزل من رفتيم تا املتى بخوريم به سبك روزهاى تهران. و چنين بود كه چند روزى باهم سر كرديم و من دوستانى پيدا كرديم كه شايد بدون او هرگز افتخار آشنايى شان نصيبم نمىشد. از جمله آقاى م . فرزانه كه در كافه اى در همان ميدان تروكادرو همراه محمود زيارتش كردم. آشنايى با اين دوست فرزانه را مديون محمود هستم. م . فرزانه نويسنده كتاب هاى چاردرد و دندان ها و عنكبوت گويا و ... است. با اين كه اين كتاب ها هر كدام در نوع خود جاى ويژه اى در ادبيات فارسى دارند ولى مشهورترين كتاب فرزانه آشنائى با صادق هدايت است كه در دو جلد از هدايت سخن مى گويد و روزهايى كه با او سپرى كرده است. من و محمود همچنان دوره مىكرديم پاريس را كه يك روز گفت: "بريم ديدن اسماعيل". و اسماعيل البته اسماعيل پوروالى بود در شهرك ونسن در شرق پاريس. در همان ديدار بود كه محمود از آقاى پوروالى خواست تا "از وجود من استفاده شود!" كمى انگليسى بلد بودم و مىتوانستم مقاله هايى را به فارسى برگردانم. و من شدم همكار روزگار نو. ناگهان. آقاى پوروالى مقاله هايى از روزنامه ها و مجلات انگليسى انتخاب مىكرد و من آن ها را به فارسى دست و پا شكسته اى ترجمه مىكردم. اما اندك اندك راه افتادم. در آن روزها بخشى از كتاب برايان لپينگ را به نام پايان امپراتورى ترجمه كردم پيرامون ماجراى بيست و هشت مرداد و دخالت انگليس و آمريكا در بازگرداندن شاه به قدرت. يك روز داشتم مطلبى از روزنامه تايمز را ترجمه مىكردم كه ديدم بسيار مزخرف است. دست و دلم به ترجمه نمى رفت. يادم هست مقاله اى بود در باب وقايع داخلى ايران در سايه جنگ ايران و عراق. ترجمه را ول كردم و خودم در همان باب مطلبى نوشتم كه به نظرم بهتر از مقاله ى كذايى تايمز بود. آن مطلب با ويراستارى دقيق و آموزنده ى آقاى پوروالى چاپ شد و من شدم روزنامه نگار! هر ماه چند مطلب كوتاه و بلند مىنوشتم و زير عنوان "نيم نگاه" از م. نگاهى چاپ مىكردم. در آن ايام دكتر مهدى سمسار، احمد ميرفندرسكى، سيروس آموزگار، حسين بنىاحمد، احمد احرار، تورج فرازمند، عليرضا نورى زاده و البته زنده ياد جعفر رائد از پاهاى ثابت روزگارنو بودند. غول هاى روزنامه نگارى ايران. من خيلى اشتياق داشتم كه اين بزرگان را روزى زيارت كنم. تا اين كه يك روز آقاى پوروالى گفت: "آقاى رائد در پاريس است و بر و بچه هاى روزگار نو را براى ناهار به رستوران ترن آبى Le Train Blue ، از رستوران هاى مشهور پاريس واقع در ايستگاه ليون دعوت كرده است. توهم هستى!" خيلى شاد شدم. در روز موعود وارد رستوران شدم. اين بزرگان را ديدم كه اطراف ميز بزرگى نشسته بودند. آقايان خسرو اقبال و حسن نزيه هم بودند. من كه با عرض سلام خود را معرفى كردم همه لبخندهاى معنى دارى زدند. گويا پيش از ورود من درباره من صحببت مىكردند. چون در همان روزها من و تورج فرازمند عزيز پيرامون همجنس گرا بودن حافظ مناقشه قلمى مىكرديم و البته اين بحث به مذاق بسيارى شيرين آمده بود! فرازمند بحث را باز كرده بود و علامت سئوالى در مورد همجنس گرا بودن يا نبودن حافظ گذاشته بود. من هم وارد شده بودم و چنانكه افتد و دانى بىپروا حكم بر همجنس گرا بودن حافظ داده بودم و نوشته بودم كه معشوق در اكثر اشعار حافظ "پسر" است! خب، اين عزيزان اغلب دو برابر سن مرا داشتند و انتظار داشتند "نگاهى" اى هم دندان خود ببينند! (نورى زاده غايب بود!) آقاى رائد حتى نام واقعى مرا هم جويا شد چون براين گمان بود كه نگاهى نام مستعار من است. خلاصه روز بسيار خوبى بود و خيلى خوش گذشت و آن بحث شيرين اندكى ادامه پيدا كرد و مثل هميشه بحث به سياست كشانده شد و داغ شد و سرد شد و دوباره داغ شد و دم دماى دسر كه بستنى بود دوباره سرد شد و دوستى ها شكفته شد و من هنوز كه هنوز است با اغلب اين دوستان رابطه ى دوستانه و صميمانه ام حفظ كرده ام و ارادتم بيشتر هم شده است. حالا من بودم و مدير (دوستان آقاى پوروالى را مدير مىناميدند) و دفتر روزگارنو. در اين دفتر بود كه من به اندازه ى يك دانشگاه روزنامه نگارى و نويسندگى يادگرفتم و اگر چيزى هم دارم مرهون مدير هستم. روزگار سپرى مىشد و روزگار نو پوست مىانداخت. هم چنان سرزنده و شاداب. پس از بمب گذارى هاى پاريس بود كه پليس فرانسه مرا در اتوموبيل دوستم كه پلاك آمريكايى داشت نگاه داشتند و مدرك خواستند. رفتارشان تحقير آميز بود. آقاى وحيد گرجى، مقام بلند پايه سفارت جمهورى اسلامى ايران، گويا به تروريست ها امكانات داده بود تا چند بمب در فروشگاه هايى مانند تاتى و غيره منفجر كنند و پليس فرانسه به همه ى مو سياهان خاورميانه اى بدگمان شده بود. در يك آن تصميم گرفتم كه فرانسه را ترك كنم. البته دوستم نيز مرده بود و من بى خود سپرى مىكردم روز را و شب را هميشه را ..... *** به آمريكا مهاجرت كردم و چهارده ماهى روزگارنو را در اين ديار هم منتشر كردم. گز نكرده پاره كرده بود. مىخواستم يك نفره اين بار سنگين را به دوش بكشم كه البته نشد و پس از چهاره شماره زه زدم. در تمام اين مدت دوستى صميمانه ام را با آقاى رائد حفظ كرده بودم. همدلى و همزبانى كار خود را كرده بود! البته رابطه با مدير هم عالى بود. گاه آب مان با مدير تو يك جو نمىرفت و دلخورى هايى هم پيش مىآمد كه طبيعى بود. مدير سر يك ماجرا اندكى مرا مشت و مال مطبوعاتى داد! تلويحا نوشته بود كه انقلاب ايران كار آمريكايى ها بود و من در مقام پاسخ گويى برآمده بودم. دو سه شماره اى نيز با نويسنده ى خوش قلم آقاى اميرالدين افتخار پيرامون آمريكا و شوروى مناقشه كردم كه اين مناقشه ها به دوستى نزديك از راه دور منجر گرديد! يك بار هم با سيروس آموزگار عزيز قلم به قلم شدم كه نتيجه اش شكرآب شدن ميانه ى من با هادى خرسندى شد! اين هم از طنزهاى روزگار يا روزگار نو است! ديگر اين كه سفر ها كردم به آذربايجان (شوروى سابق) و ايران و مصر و سمرقند و بخارا و حج و غيره كه حاصل شان يادداشت هاى سفر و سفرنامه هايى بود كه در روزگارنو چاپ شد و برخى نيز كتاب شد. پس از در گذشت آن يار بزرگ كه در انتظارش بودم مرگ رائد هم ضربه ى سختى بر من وارد كرد و پس از آن مرگ پدر و عزيزان ديگرى را نيز شاهد بودم. همه جانكاه و درد آور .... در شماره هاى اخير روزگارنو نام و نشانى از من نبود. دورى راه و فاصله افتادن در بينش ها و نيز مسايل روزمرگى نمىگذاشت با فراغ بالى چند سطرى براى روزگارنو بنويسم. تازه اين روزگارنو هم ديگر خيلى كهنه شده بود و من كه وارد عصر اينترنت و روزنامه نگارى الكترونيك شده بودم ديگر دست و دلم براى نوشتن نمى رفت. مىدانستم كه در مجله خبرى هرچه بنويسم كهنه خواهد شد! بنابراين سايت خود را به نام (يولداش) را راه انداختم كه يادداشت روزانه (يا در حقيقت شبانه) ام را هر شب در آن مىنويسم. اكنون كه دوست عزيز و كهنه ام نورى زاده عزيز كمر همت بسته و مى خواهد روزگارنو را در هيات نوينى منتشر كند من هم با كمال علاقه و اشتياق در خدمت خواهم بود. 2:04 AM