خواب در چشم ترم مىشكند .... اين مطالبى كه پيرامون فحشا و مفاسد اجتماعى ايران نوشتم بدجورى كار دستم داده است. خوانندگان بسيارى تجربيات خود را با من در ميان گذاشتند. از فحشا و اعتياد گسترده برايم نوتشند، از ظلم و ستمى كه بر ملت مىرود و تحقير و توهينى كه ملت دچارش است. از خاك سفيد برايم نوشتند و آوار كردن يك شبه ى آن شهرك لعنت زده كه انواع و اقسام مواد مخدر را پخش مىكرد. راستى با خراب شدن خاك سفيد آيا اعتياد كاهش يافت؟ از مادرى نوشتند كه خود دخترش را براى خودفروشى آماده مىكرد يا شوهرى كه همسرش را در اختيار مردان ديگر قرار مىدهد.... حرف و حديث فراوان است! در اين ميان دانشجوى رنجديده اى از تبريز رنجنامه اش را برايم نوشت و از روزهاى زندانش ... نيز با نوشته هاى محمد جواد طواف آشنا شدم كه خوب مىنويسد و از رنج هايى نوشته كه در يك دهكده مرزى ايران و پاكستان شاهدش بوده. خلاصه همه ى اين ها باعث شد كنسرتى كه امشب از ريمسكى كورساكف ديدم حرامم بشود! يك بسيجى هم برايم چند خطى نوشت. من در سفرهايم به ايران با چند بسيجى خوب و انسان آشنا شدم كه شرح شان را در سفرنامه ام آورده ام. اما بسيچى هايى نيز ديده ام كه با خشونت تمام به زنان بىدفاع و جوانان دانشجو حمله مىكردند و .... آدم هايى اجير شده و حقير با رگ هاى ورم كرده گردن كه آشكارا آلت دست بودند. اين بسيجى حتما بايد درد وطن داشته باشد كه درد دل مىكند. در ساعت سه و نيم نيمه شب سانفرانسيسكو كه مه روى شهر را پوشانده و هوا خنك است و من تازه با مادرم در ايران صحبت كرده ام، فقط مىتوان دوست داشت و از دوستى ها گفت! شب خوش! 3:33 AM