Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, June 2
كوچ!
امروز به خانه تازه ام نقل مكان كردم. كوچى ديگر ، اما اين بار سايبر كوچ!! از بلاگ سپات به يك سايت شخصي! انگارى كه يك خانه تازه خريده ام و مستقل شده ام!
اولين كوچ من از سراب به تبريز بود. كلاس ششم متوسطه را در تبريز بودم. در دبيرستان بزرگمهر. آن كوچ پر دردترين كوچ زندگى من بود. آن چنان احساس تنهايى و افسردگى مىكردم كه مپرس!
سال ها پيش از آن از خانه اى به خانه اى ديگر در همان سراب كوچ كرديم. مادرم شب و روز مىگريست! نمىتوانست دورى از محله قديمى و همسايگان مالوف را تاب بياورد.
پس از تبريز مدتى به تهران كوچ كردم. اين بار احساس غم و افسردگى نداشتم.
در ايام سربازى كه در پادگان فرح آباد بودم باز آن غم جانكاه به سراغم آمد. درست مانند دوران كوتاهى كه زندان بودم. از فرح آباد به مركز پياده شيراز منتقل شدم. در شيراز خوش مىگذشت! اما يك سال و نيم پايان خدمتم در شاهرود و چهل دختر سرشار از احساس دوگانه رنج و شادى بود. از يك سو دوستانى پيدا كردم مثل گل. و از سوى ديگر براى تهران و يارى كه در آنجا داشتم بىتابى مىكردم. رضا قاسمى محصول آن دوران است و دوست خوبى كه از ميان ما رفت. احمد رضوى را مىگويم كه هنوز داغش بر دلم نشسته است.
پس از خدمت سربازى (كه ستوان دوم وظيفه بودم) مدتى ولو بودم در تهران و تجربه مىكردم آرامش قبل از توفان انقلاب را. ديدن دختران ساه پوشى كه حتى در خيابان هاى شمال تهران شمارشان افزون مىشد، مرا غمگين مىكرد. ترس ارمنيان مىفروش از اين توفان مذهبى اى كه در راه بود .... ترس دوستان يهودى و بهايى ....
خيلى داشتند مىرفتند. شهر داشت يك نواخت مىشد!
در همان گير و دار يك كار عالى پيدا كردم و براى ديدن دوره اى به استكهلم رفتم. شش ماه آزگار انقلاب ايران از راديوى موج كوتاه پىگرفتم و آخر سر نتوانستم دورى از هيجان انقلاب را تاب بياورم و بازگشتم به كوچه و خيابان هاى تب دار تهران و تبريز. چه بيگانه مىنمود شهر و ديار من!
انقلاب شد. جنگ شد. بيكار شدم. مدتى دست فروشى كردم. مدتى براى خبرنگارهاى سوئدى و انگليسى مترجم و راهنما شدم. با شاملو و پاشايى آشنا شدم. .... و سرانجام به فرانسه رفتم. كوچى ديگر. در طبقه ششم ساختمانى بى آسانسور منزل گرفتم. غم غربت آزارم مىداد.
پس از دو سال به آمريكا كوچ كردم. هفده سال مثل برق گذشت! جوانىام برباد رفت! موهايم سفيد شد. ناگهان ديدم كه پنجاه هم آمد و رفت و من اكنون در آستانه ى پنجاه و يكمين هستم و دوره مىكنم روز را، شب را، هنوز را، هميشه را .......
1:46 PM