Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Wednesday, July 31
سفرنامه نيويورك!

باز آمدم، باز آمدم!

باز آمدم، باز آمدم، از پيش آن يار آمدم
در من نگر! در من نگر! بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم
.....
باز آمدم. سفر كوتاه بود. اما ديدم نشانه هاى آن جهل و جنون و جنايت جانيانى كه جان بركف جان مىستانند تا در جهانى ديگر شايد با جانانى باشند و با جان هايى درهم آميزند!
نيويورك هنوز از زخم آن نوزده اعرابى شيفته ى بن لادن و بهشت و حورى و غلمان آن جهانى زخمى است! سه هزار و اندى كشته شدند و هزار و پانصد و اندى بچه يتيم كه در آن روز نحس يازده سپتامبر به اميد پدر و مادرشان در مدارس به انتظار ماندند و ماندند و ....
بن لادن بعدها اين پيروزى بزرگ را به تمام مسلمانان جهان تبريك گفت. آقاى خاتمى اين جنايت را محكوم كرد و گروهى در تهران براى قربانيان اين فاجعه شمع روشن كردند و در عين حال در نماز جمعه هاى رسمى، نمازگزاران رسمى شعار مرگ بر آمريكا يادشان نرفت ....
نيويورك ديگر آن نيويورك پيشين نبود كه چهار سال پيش تركش كرده بودم. مىگويند در آن ايام فاجعه تا شعاع چند صد مترى برج هاى تجارت جهانى چند سانتيمتر خاك روى همه چيز نشسته بود. آن خاك ها در حال حاضر تكانده شده اند ولى غبار غم و اندوه در سيماى شهر باقى ست و سال ها باقى خواهد ماند.
****
روزگاري سهراب سپهرى در اين شهر بود و با يك تكه ابر كه روى دوش اش مىنشست حال مىكرد و اصلا درخت و پرنده را نمىديد. آهن مىديد و آسمانخراش! اما من آهن و احساس ديدم. پرنده و گل و گياه هم فراوان است. چشم ها را بايد شست! طور ديگر بايد ديد!
****
در نيويورك مىتوان ساعت ها قدم زد. (گرما بگذارد اگر) غذاى روح و جسم در هر چند قدم مهيا است. شهر پر است از موزه و گالرى و رستوران. ساختمان ها هم آيتى هستند بلند بالا و ستبر و زيبا. در اين شهر نمىتوان سر به زير راه رفت. انسان سربلند مىشود در اين شهر كه امتداد نگاه همه اش رو به بالاست.
در موزه گوگنهايم مكان نمايش آثار امپرسيونيست ها، فيلمى هم از شيرين نشاط مرتب نمايش داده مىشود. فيلمى به نام گذرگاه كه فقط بايد تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. در سالن نمايش اين فيلم كوتاه، مردم روى زمين مىنشينند و تماشا مىكنند تصاوير ناب شيرين نشاط را.
شيرين در اين فيلم هم زنان و مردانى را نشان مىدهد كه در دايره سرگردانند. مردان جنازه حمل مىكنند و زنان زمين مىكنند با انگشتان و ناخن هاشان و زنجموزه مىكشند و دختر بچه اى با سنگپاره ها دايره را كامل مىكند. در لحظه به لحظه ى اين فيلم هم مانند تمام فيلم هاى شيرين سنت هاى اسلامى و حجاب و خشم و نا اميدى و از هم گسيختگى موج مىزند و موج آبى دريا نيز موج مىزند و لايه هاى كويري نيز موج مىزند و شعله هاى آتش نيز موج مىزند تا بسوزاند ....


بايد پيرامون شيرين نشاط و كارهايش بيشتر بنويسم!
****
هوا هم بس ناجوانمردانه داغ بود و شرجى! در نيويورك در هر چند قدم يك مغازه همه كاره وجود دارد كه قاچ هاى هندوانه را بريده بر روى تلى از يخ گذاشته شده و آماده گاز زدن! خنك و شيرين و سرخ و طرد! در عمرم آن قدر هندوانه نخورده بودم!
نيويورك شهر رستوران است. دو رستوران ايرانى هم در اين شهر است كه دوميش پرسپوليس است. الحق چلوكباب اش خوردن داشت در زير پوستر بزرگ بازيكنان تيم پرسپوليس. يك دست ( پرس) چلوكباب فرد اعلا نوش جان شد. جاى دوستان خالى!
****
از نيويورك با دست پر آمده ام. فيلم هايى ديدم از شجاع آذرى يار و همكار دايمى شيرين نشاط كه موقعش پيرامون شان مفصل خواهم نوشت. نيز در نيويوركر مطلب جالبى خواندم از تنهايى ديويد بلفيد همان قاتل و تروريست آمريكايى در تهران كه در فيلم قندهار محسن مخملباف نقش طبيب صاحب را بازى كرد. شايد پيرامون اين مطلب فردا مفصل بنويسم. فعلا اگر به آرشيو من سر بزنيد و معماى مخملباف را بخوانيد شايد بخشى از معماى ديويد بلفيليد هم برايتان حل شود!
12:17 AM