نامه سرگشاده به كلاغ! تو قارقا نيستى كلاغ جان! گيرم كه قارقار زياد مىكنى! من يك قارقا داشتم. در ايام ماضى. زمان آن نور بر قبرش بتابه يا نتابه (بستگى دارد به موضع تو!) مىآمد روى شانه ام مىنشست و همراه من مىرفت هركجا كه من مىرفتم. مادرم مىگفت اومد نيومد داره .... براى من كه انگار نيومد داشت! حالا هم كه كامپيوتر من راه افتاده و حتى بهتر از سابق شده, آن ده ها مطلب ذهن من كور شده يا به درد نخور. آخر اين همه درد داريم و يك وجب خاك و يك مشت آدم ... و اين يك مشت آدم خوب و نازنين كه ترك و لر و بلوچ و بهايى و يهودى و قشقايى و كرد و غيره اند، به ضرت چوب و دگنگ بايد فرياد بكشند كه مثلا آريايى اند و پارسىاند و نژاد برترند و شيعه اثنى عشرى اند و عمرى نيستند و بهايى و بابى نيستند و كمونيست نيستند و مجاهد نيستند و دگر انديش نيستند و همجنس گرا نيستند و زانى نيستند و باده نوش نيستند و در خانه، عبيد ندارند و ايرج ميرزا ندارند و سعيدى سيرجانى ندارند و از سلمان رشدى متنفرند و اصلا خيام نمىخوانند و ...... آخ قارقاى عزيز نه يازيم؟ قارقا گلر قاريلدار ..... من هم يك قارقا هستم..... اوفتاده بر بام غير و نشسته بر شانه اى غريب و هى قار مىزنم ..... قاريلديرام ..... قاريلديرام ..... قاريلديرام ..... قار ... قار .... قار .... قار .... 1:42 AM