نه، نمىتوانم تو را معنى كنم ياشار! پرنده هاى تبريز اينحا سخت بىآشيان اند و پى آشيانه مىگردند.... فقط گربه ها مىدانند سرگردانى پرندگان را.
همه شب خواب هايم مرا بيدار مىكنند، مه به ميهمانى مىآيد و مىچسبد به پنجره گاهى حتى تقى هم به پنجره مىزند ... .... اما نه پنجره مىشكند و نه خواب من آشفته مىشود. فقط روياى من مىشكند و هزار پاره مىشود تا بامداد بعد پى هر تكه اش بگردم.... و آنگاه گربه ها را مىبينم كه هر يك تكه اى از روياى مرا به دندان كشيده و مىروند.....
نه. اينجا نه سراب است و نه تبريز! حتى بندر شرفخانه هم نيست! يادت هست آن بوى شور و گس بندر شرفخانه؟
خيارهاى سبر را گاز مىزديم و مىماليديم به چشم هامان در بندر شرفخانه. ژاندارم ها مىآمدند به تماشاى بندر كه نه ... به تن برهنه ى پسركانى كه ما بوديم و گاهى به تازيانه مىبستند ما را كه چرا چشم شور داريم. (شور گوز!) اما در درياى شور هيچ دختركى پيدا نبود تا خيار گاز زده ى ما را گاز بزند. تازيانه ىژاندارم ها بود و چشم شورشان!
اكنون كجايى ياشار؟ بيا با هم شعرى به تركى بنويسيم| من ده دلى! سن ده دلى!