من در اين يك وجب خاك وبلاگ دوستان خوبى پيدا كرده ام. يكى از خوب ترين شان كاوه بود. از باكو برايم مىنوشت. با سواد بود و عاشق سينما و شعر. مانند من. هميشه نامه هاى جانانه اى برايم مىنوشت. خودش كامپيوتر نداشت مىرفت اينترنت كافه اى و جايى و در مدت زمان كم پر مىنوشت. اهل آذربايجان خودمان بود كه از پى حادثه در باكو پناه گرفته بود. سه سال پيش در اعتراض هاى دانشجويى گلوله خورده بود و يك سالى هم در زندان سپرى كرده بود. آنگاه نيمه افليج و درب و داغون رها شده بود كه با پاى چلاق چوب زير بغل راهى تبعيدگاه خودخواسته اش شود. نامه هايش هرچند بسيار غم انگيز بود اما اميدكى هم گاهى در لابلاى سطورش سوسو مىزد. تازه داشت كارش درست مىشد كه راهى آمريكا شود كه با سايت من آشنا شد. از وضع تحصيل در آمريكا مىپرسيد و از فيلم هاى غير هاليوودى و هنرى ...... اندك اندك داشت راه مىافتاد. راه مىرفت. حالا با عصا .... .... همين هفته پيش در اطراف باكو به كوه مىرود. به ياد توچال و پس قلعه .... و ناگهان ... ... و ناگهان پاى گلوله خورده اش ليز مىخورد و به قعر دره سقوط مىكند ...
.... باقى همه مرگ بود و تنها مرگ ... .... آن كاوه آذربايجان ... دردانه ى پدر و مادر و يك ملت .... ... پيشانى سختى ست سنگ كه رويا ها در آن مىنالند بى آب مواج و بى سرو يخ زده گرده ئى ست ينگ، تا بار زمان را بكشد و درختان اشكش را و نوارها و ستاره هايش را..... اي كاش لوركا بودم و در مرگ كاوه مرثيه مىسرودم ... كاوه جاويدنيا را مىگويم... زندگى اش كوتاه بود كوتاه مثل آه .... 11:35 PM