Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, August 4
يك اتفاق ساده!

مدت ها پيش سفرنامه كارمل را نوشتم. نوشتم كه دسته كليدم را گم كردم اما دو دوست خوب پيدا كردم. يكى از آنان عموى من شد. همان "خيسرو عمى" (عمو خسرو)! امروز عمو خسرو مرا به ناهار دعوت كرده بود. دو ساعت و خورده اى راه است تا كارمل. كله سحر بيدار شدم و سر و صورتى صفا دادم و قهوه اى خوردم و آماده رفتن بودم كه متوجه شدم كيف پول و كارت هاى اعتباري و تصديق رانندگى ام نيست. پس از اين ور و آن ور گشتن ناگهان به ياد آورم كه شب پيش در رستورانى به هنگام پرداخت صورت حساب جا گذاشته ام. حالا اول صبح هر چه به رستوران مربوطه زنگ مىزنم كسى جواب نمى دهد. زمان هم به سرعت مىگذشت. فكر مىكردم حتما يكى از مشترى ها كش رفته است!سرانجام به رستوران مربوطه رفتم كه بسته بود. در زدم. مردى سبيلو عينهو كمونيست هاى كشورمان با سر و وضعى خواب آلود در را باز كرد. حالا هرچه به انگليسى مىگويم كه به صاحب يا مدير رستوران تلفن كند تا من باهاش صحبت كنم حاليش نمىشد كه نمىشد. آخر طرف از ناف مكزيك آمده بود. تازه يادم آمد كه قيافه اش عينهو مارلون براندو در "زنده باد زاپاتا" ست!
هى آميگو آميگو مىگفتم و شكل كيف پول را در هوا رسم مىكردم. اما زاپاتا در ميان خواب و بيدارى و خمارى از تكيلاى دوشين انگار نه انگار! ناگهان چشمم زير صندوق حساب به يك كشو افتاد. بازش كردم و كيف نازنينم را صحيح و سالم در آنجا ديدم. با دلارهاى سبز و كرديت كارت هاى آبى و قرمز و طلايى. زاپاتا نيشش تا بناگوش باز شد و سبيلش عرض صورتش را پوشاند. با صداى بلند گفتم: مگر تو اين كشور مسلمون نيست؟
دست زاپاتا را فشردم و خوشحال و خندان سيگارى گيراندم و سوار ماشين شدم تا عازم كارمل شوم. ياد داستان پالتو افتادم.
راويان اخبار و طوطيان شكر شكن چنين حكايت مىكنند كه در ايام ماضى ديپلماتى از كشور شاهنشاهى ايران كه در آن ايام مانند ديپلمات ديگر كشورها سر و وضع بسيار مرتبى داشت، در فرودگاه زوريخ به هنگام تعويض هواپيما به رستوران فرودگاه مىرود و پالتو و شال گردن و كلاهش را در جارختى آويزان كرده و غذايى نوش مىكند و احيانا گيلاس شرابى و شايد پيك كنياكى كه وقت پرواز در مىرسد. ديپلمات ما به شتاب بلند شده و به سوى هواپيما مىرود و البته كلاه و پالتو و شال گردنش را جا مىگذارد. مقصدش گويا پاريس بوده. چند روزى در پاريس به سر مىبرد و به هنگام بازگشت، باز در همان فرودگاه زوريخ مىبايستى هواپيمايش را عوض مىكرده و ..... با كمال نا اميدى به رستوران مربوطه مى رود و در جا رختى، كلاه و پالتو و شال گردنش را همان گونه كه آويزان كرده بود مشاهده مىكند. با خود مىگويد: مگه تو اين كشور مسلمون نيست؟
1:50 AM