مدت ها پيش سفرنامه كارمل را نوشتم. نوشتم كه دسته كليدم را گم كردم اما دو دوست خوب پيدا كردم. يكى از آنان عموى من شد. همان "خيسرو عمى" (عمو خسرو)! امروز عمو خسرو مرا به ناهار دعوت كرده بود. دو ساعت و خورده اى راه است تا كارمل. كله سحر بيدار شدم و سر و صورتى صفا دادم و قهوه اى خوردم و آماده رفتن بودم كه متوجه شدم كيف پول و كارت هاى اعتباري و تصديق رانندگى ام نيست. پس از اين ور و آن ور گشتن ناگهان به ياد آورم كه شب پيش در رستورانى به هنگام پرداخت صورت حساب جا گذاشته ام. حالا اول صبح هر چه به رستوران مربوطه زنگ مىزنم كسى جواب نمى دهد. زمان هم به سرعت مىگذشت. فكر مىكردم حتما يكى از مشترى ها كش رفته است!سرانجام به رستوران مربوطه رفتم كه بسته بود. در زدم. مردى سبيلو عينهو كمونيست هاى كشورمان با سر و وضعى خواب آلود در را باز كرد. حالا هرچه به انگليسى مىگويم كه به صاحب يا مدير رستوران تلفن كند تا من باهاش صحبت كنم حاليش نمىشد كه نمىشد. آخر طرف از ناف مكزيك آمده بود. تازه يادم آمد كه قيافه اش عينهو مارلون براندو در "زنده باد زاپاتا" ست! هى آميگو آميگو مىگفتم و شكل كيف پول را در هوا رسم مىكردم. اما زاپاتا در ميان خواب و بيدارى و خمارى از تكيلاى دوشين انگار نه انگار! ناگهان چشمم زير صندوق حساب به يك كشو افتاد. بازش كردم و كيف نازنينم را صحيح و سالم در آنجا ديدم. با دلارهاى سبز و كرديت كارت هاى آبى و قرمز و طلايى. زاپاتا نيشش تا بناگوش باز شد و سبيلش عرض صورتش را پوشاند. با صداى بلند گفتم: مگر تو اين كشور مسلمون نيست؟ دست زاپاتا را فشردم و خوشحال و خندان سيگارى گيراندم و سوار ماشين شدم تا عازم كارمل شوم. ياد داستان پالتو افتادم. راويان اخبار و طوطيان شكر شكن چنين حكايت مىكنند كه در ايام ماضى ديپلماتى از كشور شاهنشاهى ايران كه در آن ايام مانند ديپلمات ديگر كشورها سر و وضع بسيار مرتبى داشت، در فرودگاه زوريخ به هنگام تعويض هواپيما به رستوران فرودگاه مىرود و پالتو و شال گردن و كلاهش را در جارختى آويزان كرده و غذايى نوش مىكند و احيانا گيلاس شرابى و شايد پيك كنياكى كه وقت پرواز در مىرسد. ديپلمات ما به شتاب بلند شده و به سوى هواپيما مىرود و البته كلاه و پالتو و شال گردنش را جا مىگذارد. مقصدش گويا پاريس بوده. چند روزى در پاريس به سر مىبرد و به هنگام بازگشت، باز در همان فرودگاه زوريخ مىبايستى هواپيمايش را عوض مىكرده و ..... با كمال نا اميدى به رستوران مربوطه مى رود و در جا رختى، كلاه و پالتو و شال گردنش را همان گونه كه آويزان كرده بود مشاهده مىكند. با خود مىگويد: مگه تو اين كشور مسلمون نيست؟ 1:50 AM