من سفر و سفرنامه نويسى را بسيار دوست دارم و دو سه كتاب و ده ها مقاله در اين باب دارم. امروز سفرنامه شيندخت را خواندم و حقيقتش اندكى دلم گرفت! نه اينكه او مادر بزرگ خوبش را از دست داده ( كه تسليت مىگويم) يا آن با آن همه ماجراى تلخ و شيرين مواجه شده، بلكه ياد وطن افتادم. در مقدمه سفرنامه ام به ايران نوشتم: روزگارى ما در وطن زندگى و حالا اين وطن است كه در درون ما زندگى مىكند. مىدانم در اين خطه كه من هستم همه چيز بسيار زيباتر از وطن است. اما ريشه آدمى هم در خاك است! خاكى كه با خيام و حافظ و سعدى و ... عجين شده و خون پدران ما آبيارى كرده اين خاك را ...... و با نفس مادر و خواهر و برادر و دوست و رفيق عطرآگين شده هوايش ...... شيندخت قرار بود از سراب من عبور كند و به ياد من بود كه از بد حادثه نتوانست. بايد مىرفت .... آنجا با مادر و خواهرم آشنا مىشد! به كوه هاى سبلان و بزگوش سلام مىداد و از عطر عسل و خيار و كره و ماست سراب سرمست مىشد! سال ديگر انشاءالله!